ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

تصمیم گرفته ام یک "منشی" استخدام کنم برای "دلم" .

هر وقت دلم گرفت بجای اینکه اینقدر به جان من غر بزند و خودش را به درو دیوار سینه ام بکوبد، به "او" مراجعه کند و "او" هی تقویم روبرویش را ورق بزند ، هی روزها و ساعتها را بالا و پایین کند ، هی خودکارش را بین انگشتانش تاب بدهد و با خوشرویی تمام بگوید: متاسفم عزیزم ، وقت نداریم ، تمام آخر هفته مون که پُره ، شنبه یکشنبه هم که تعطیله ، ماه آینده هم که دکتر مسافرت تشریف دارن و میمونه یه وقتِ گلِ نی و یه وقتِ اِم م م م ....مثلاً دوشنبه ساعت 3 چند ماه دیگه، اونم بین مریض، خیلی تو انتظار میمونیاااا خانومی، وقت بذارم ؟!؟

دل بیچاره منم از ترس اینکه مبادا همین مثلاً دوشنبه ساعت 3 چندماه دیگه رو هم از دست بده ، تندی بگه: بله لطفاً !!! و بشینه به امید روزی که نوبتش برسه، هی تقویمو ورق بزنه ، هی دردهاشو روهم انبار کنه و چون در طول زمان دچار ازدیاد حجم میشه ، هی یکی یکی ازشون صرف نظر کنه و دست آخر روزی که نوبتش شد، .... بگه: سلام دکتر، آمدم بگم من خوبم ، شما نگران نباشید!

اینجوری برای هردومون بهتره ، هم من هم دلم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۳ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin