ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

این روزها وقتی کسی پشت تلفن از عاشقی اش میگوید = گریه ام میگیرد

                            وقتی با شادی میگوید ازدواج کرده = گریه ام میگیرد

                 وقتی با ذوق خبر بچه دار شدنش را میدهد = گریه ام میگیرد (های های)

               وقتی دور از جون همه خبر فوتی میشنوم هم = گریه ام میگیرد          

اگر فکر کرده اید منظورم از تساوی بالا اینست که «عمق فاجعه در عاشقی و ازدواج و بچه داری با مرگ برابر است» ... سخت در اشتباهید ، فقط میخواستم بگم این روزها کمی احساساتی شده ام و کلا زیاد گریه میکنم، همین!، بیخود حرف توی دهان من نگذارید...دروغگودروغگو

 

پس نوشت پی نوشت قبلی: می بینم که همتون خوب پایه اید ، ما در پست قبل اینهمه حرف عاشقانه و گل و بلبل و رقص و آواز زدیم همه رو ول کردید و گیر دادید به همون پی نوشت آخر... اشکالی نداره درکتون میکنم ، ما همه پشت چراغ قرمز وایستادیم و فقط منتظریم یه نفر پا پیش بذاره و از چراغ رد شه ما هم گازشو بگیریم پشت سرش...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin