ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

قرار بود در این مکان یک پست غمگین نصب شود ،......

برف آمد و همه را با خود برد. هی خودش را به درو دیوار می کوبید و هر لحظه شدیدتر میشد، شیشه را پایین کشیدم، هجم بزرگی از برف و سوز وحشیانه داخل شد و حتی روی مژه هایم نشست ...و بعد از آن نرم و رقصان روی دست هایم پایین آمد ، وقتی در برابرش مقاومت نمیکنم، چه آرام میشود ...

با اینکه که تمام تنم یخ زده است ، دل گرمم به وجودش ، به خالق این همه زیبایی ، این روزها که دل به دلش میدهم چه زیبا با من سخن میگوید، این قوانین پیچیده کائنات، چه زیرکانه راه را نشانم میدهند....  و من  در عجبم چرا تاکنون نمیشنیدم ، چرا سرم را روی پاهایش نمیگذاشتم ، چرا همراهش نمیشدم ، چرا اجازه نمیدادم اهلی ام کند و با چشم های بسته و گوشهای گرفته مادام فریاد میزدم که چرا نیستی ، چرا تنهایم گذاشته ای ... 

سهراب میگوید : چتر را باید بست ، زیر باران باید رفت و من میگویم گاهی، گوشه ای پارک باید کرد و زیر برف باید نشست! دست در دست یک آدم برفی هم میتوان گرم شد، گوش باید سپرد ، دل باید داد!

 

پی نوشت تبلیغاتی : جهت دریافت یک پکیج کامل انرژی در این صبح زیبای برفی دانلود این آهنگ ترکی منصور را توصیه میکنم و بعد که کمی تخلیه انرژی شدید، جهت دریافت آرامشی همراه با یک فنجان چای داغ مقابل پنجره ترجیحا در طبقات بالا ، گوش دادن این آهنگ مهرنوش هم خالی از لطف نیست . (همین که مینویسمو به وازه میکشم تورو ...همین که میری از دلم ، قرار آخرم میشی، دوباره زخم میخورم دوباره باورم میشی.... همیشه کم میارمت، همیشه کم میارمت...)

 

پی نوشت معترضانه : دیروز ،جمعه ، چشم در چشم مردمانی شدیم که در اقلیت قرار دارند و تظاهر به شادی میکردند با چند بادکنک و چند ساندیس! و درحالیکه هردو به هم چشم غره میرفتیم از کنار هم عبور کردیم . نمیدانم تا کی میخواهند جزو اقلیت باقی بمانند و تا کی اینچنین ارزان بفروشند!؟!؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin