ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

توی نمازخونه شرکت دارم دعای توسل میخونم کسی میزنه پشتم: سلام،خوبی؟پسرت خوبه؟از پوشک گرفتیش؟ من که هیچ حوصله حرف زدن نداشتم با اشاره دست گفتم: نه!! همکار مهربان ناگهان فریاد کشید: نــــــــــــــه، چرا؟؟ خیلی دیر شده ( در حالیکه توی سرو صورتش میکوبید شالاپ شالاپ) شروع کرد به شرح جزییات مرحله به مرحله از پوشک گیری بلند بلند... خلاصه ما از چهارده معصوم عذر خواهی کردیم که وسط رازو نیازمون کار به پی پی و پوشک کشید و قول دادیم در اولین فرصت خدمتشون برسیم و کاملا به سمت همکار گرامی چرخیده و با دستی زیر چونه به بقیه توصیه ها گوش دادیم..و در آخر گفت: بچه من که سه روزه جواب داد ، البته بستگی به توان بچه و مادرش هم داره ها!!!!!!!!

 

اینجا بود که علاوه بر کلیه خانومها ، آقایون اونور پرده هم فهمیدند که امیرسام نامی وجود داره که دو سال و هفت ماهشه و هنوز از پوشک گرفته نشده و جمیعاً برای توانایی این کودک و تنبلی مادرش در پایان نمازشون دعا کردند ، ما هم این انرژی مثبت دسته جمعی رو به فال نیک گرفته به محض رسیدن به منزل جو گیر شده به کودک مورد نظر گفتیم: هر وقت جیش داشتی بگو تا ببرمت حمام ، نتیجه ،امیرسام هر 5 دقیقه: مامان جیش دارم! نه ندارم ! نه دارم ! نه الکی گفتم ، یک ثانیه بعد ، بعد از بیرون آمدن از حمام روی زمین: جیششششش!! حالا راست گفتم ، دیدی! دیدی راست گفتم! با دیدن اون خنده شیطانی و برق توی چشماش فهمیدم که موضوع جدیدی برای آزار و اذیت دستش دادم و از آنجایی که پرونده موضوعات آزار اذیتمان این روزها به اندازه کافی تکمیل است بی خیال قضیه شدیم و اجازه دادیم همچنان دوروبریهای مهربانمان روی سرو صورتشان بکوبند....

ما که عادت داریم ،خوب یادم میاد اون روزایی رو که هر کی میپرسید: امیرسامو از شیر گرفتی و من میگفتم نه. دقیقا با همین عکس العمل ها روبرو میشدم و همه متفق القول میگفتن همش یه هفته طول میکشه ، عوضش از همه لحاظ راحت میشی!! بماند که برای ما دقیقا چهار ماه طول کشید به بدترین شکل(یکی از وحشتناک ترین خاطرات زندگیم شده)، و از یه بچه خیلی تپل و خوش خوراک به یه بچه معمولی و بدغذا تبدیل شد و الانم که الانه از شب تا صبح هزار بار بیدار میشه آنهم با سمفونی جیغ و جیغ و جیغ  ... و بله واقعا راحت شدیم! ، کلا ما هرچه میگذره هم راحتتر میشیم هم لذت شیرین بچه داری رو بیشتر حس میکنیم!!! سبز... حالا هی من بگم بچه من با همه فرق داره ، هی شما باور نکنید...... خدارو شکر میکنم که دو شاهد مهربان برای تمام روزهای سختی که گذروندم دارم وگرنه خودمم باورم نمیشد که...

 

امیرسام در دو سال و هفت ماهگی 200/14 کیلوگرم وزن و 93 سانت قد داره ، در حال درآوردن دندانهای آسیای 2 میباشد ،اعداد رو کاملا میشناسه و شماره تلفن بابایی و خاله و ساعت رو خودش از حفظ میگیره ، همین که از سرکار میام میره سراغ کیفم و میگه "فلش رو بده میخوام بزنم به لپ تاب کارامو انجام بدم!!" یا "میخوام بزنم به رسیور موزیک نگاه کنم!!  "تمام شعرای کتاباشو حفظه و دستشو دقیقا روی کلمات میذاره و میخونه از بین بازی ها فقط به دکتربازی تمایل داره و از بین غذاها به کباب تابه ای.

 

 

پی نوشت : این روزها سعی میکنم عبور کنم و خیلی جلوی خودمو میگیرم که نزنم زیر هیچ کاسه کوزه ای... از منِ این روزها باید ترسید...وقت تمام

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin