ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

وقتی به زندگی آدمهای موفق یا حتی به ظاهر موفق نگاه کنید ، میبیند که آنها چندین قالب از خودشان دارند مثل چند دست لباس که توی کمد وجودشان آویزان کرده اند ، به وقت هر کاری به تناسب همان کار و همان لحظه در کمدشان را باز میکند و قالب مورد نظر را برداشته تا ته در آن فرو میروند... بعد به محض پایان وقت زیپ قالب را پایین کشیده سریع از آن قالب درآمده به قالب مورد نیاز بعدی فرو میروند دوباره تا خرخره! بنابراین آنگاه که باید کار کنند به بهترین نحو انجامش میدهند ، آنگاه باید مادر یا پدر باشند آنهم به بهترین حالت است ، آنگاه که باید عاشق باشند ، دست مجنون را از پشت میبندند و آنگاه که باید عاقل باشند ، عاقل ترین! آنگاه که به تفریح میروند به تمامی تجدید روحیه میکنند ، چرا که تمام حواسشان به تفریح است و چگونگی اش و آنچنان غرق در لذت میشوند که اگر در پس ذهنشان با ذره بین هم بگردی هیچ اثری از مادری یا همسری ، دکتری یا ... نیست که نیست.

حالا من ! کلاً در بهترین حالت نصفه نیمه در قالبم فرو میروم و همیشه یه دستی، پایی یا هر دو دست و پایی از قالب بیرون میماند ... وقتی باید کار کنم حواسم علاوه بر کارم ،به کودکم به خانه به همسرم به پدر و مادرم به دوستانم به تمام جد و آبادم به تمام مردم روی زمین ..... هست. وقتی باید مادر باشم بازهم علاوه بر کودکم حواسم به کارم به خانه ام به .... وقتی تفریح میکنم هم هیچ لذتی نمیبرم چون در آن غرق نمیشوم و بنابراین خسته تر از قبل برمیگردم، وقتی باید عاشق باشم عقلم را بلکل از دست میدهم و وقتی باید عاقل باشم ، .... به نظرتان چنین آدمی می تواند عاقل باشد؟!؟!؟! 

میخواهم سفارش بدهم چند قالب جدید برایم بدوزند ، گشاد و بلند ،تا در مقابله با این آدمها  دچار سرخوردگی نشوم..... تا شاید عادت کنم مثل آنها هرچیز زندگی ام را سرجای خودش قرار دهم.....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin