ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

سرم را میبرم زیر آب و تا جایی که میتوانم فریاد میکشم:

قل ، قل ، قل...سرم را بیرون میاورم و نفس عمیقی میکشم ، ریه هایم پر میشوند به حجم تمام انتظارها و دلنگرانیهایم و دوباره با قدرت بیشتری زیر آب فریاد می کشم: قل ، قل ....قل ...فریاد هایم هربار چند حباب بزرگ میشوند و هرکدام از حباب ها هر چه پیشتر میروند به حباب های بیشتری تبدیل شده و آنقدر به این تقسیم سلولی ادامه میدهند تا به سطخ آب میرسند و تمام میشوند، و تمام میشوم…

با احتساب تمام وقت های تلف شده دو ساعت تمام با خیال آسوده زیر آب فریادکشیده ام ، اشک ریخته ام ، بی آنکه نگران نگاه خیسم باشم ، بی آنکه برای کسی دلیل بیاورم ، بی آنکه نگران پژمردگی شقایق باشم ، بی آنکه خواب است یا بیدار ، ... و حالا کاملا خالی شده ام و ناخودآگاه به سان چوب پنبه به روی آب میایم ، سبک ، آرام و رها... وقتی از استخر بیرون میایم همه چیز آرام است و هوا خوب و همه آدمهای اون بیرون دوست داشتنی و زندگی هم قشنگ … به همین سادگی!

گفته بودم که ساده خوشحال میشوم و ساده تر از آن احساس خوشبختی میکنم.

 

این روزها دربه در به دنبال داروی طول عمر میگردم ، برای خوشبختی ام ، طول عمرش کوتاه است و اشکال کار اینجاست فقط!

دوباره شب که میاید پر میشوم از فریاد و هزار بغض و هزارو یک تشویش.

کاش از جنس آهن بودم و به راحتی در آب فرو میرفتم و به بی رحمانه ترین شکل فریادهایم را خفه میکردم برای همیشه.

چه کسی میداند چه عمیق است دردی که از صدای یک سرفه به جانم مینشیند؟

چه سخت است پابه پای عقربه طول شب را پیمودن و پر شدن از صدای وهم آلود پچ پچی گنگ!

چه سنگین است زندگی بین رویا و بیداری آنگاه که ندانی کدام رویاست و کدام بیداری ؟!؟ یا بدانی و خودت را به ندانستن بزنی؟!؟

بیزارم از تکرار مکررات ، بی زار ، ب ی ز ا ر ....  ب   ی   ز   ا   ر  ....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin