ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

امروز احساس عجیبی دارم. دنبال یه بهانه می گردم گریه کنم. نمی دونم چمه؟؟!گریه دیشب هم مثل خیلی شب های دیگه نخوابیدم ولی انگار فرق می کرد. درد مبهمی تو قلبم می پیچید و احساس ترس عجیبی داشتم. نی نی هم گهگاهی یه تکون کوچولو می خورد.انگار این حال خراب من رو اونم تاثیر گذاشته بود.

تا دو روز دیگه هفته 34 رو هم تموم میکنیم. و نی نی هر روز داره بهم نزدیکتر میشه . دیگه وقتی تکون می خوره حتی اعضای بدنشو حس می کنم و لازم نیست مثل گذشته به پهلو بخوابم و تمرکز کنم.

خدایا باورم نمی شه من دارم یه زندگی رو با خودم حمل می کنم. باورم نمی شه تا 5 هفته دیگه یه موجود زنده متولد میشه. موجودی که تو درون من رشد کرده . باورم نمی شه تو سونوگرافی اول فقط 12 میلیمتر بود و الان .... درست مثل یک معجزه! استرس

خدایا کمکم کن بتونم از این معجزه الهی خوب محافظت کنم . آیا می تونم؟ خدایا خیلی پریشونم. ای کاش می تونستم احساسم رو بیان کنم! فقط تو میدونی و فقط تو می تونی کمکم کنی. تنهام نذار. این روزا بیشتر بهت احتیاج دارم.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٢ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin