ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

این روزها بازار مهاجرت بسی داغ گردیده و این اپیدمی همه گیر به بسیاری از رفیقان شفیق ما هم سرایت کرده و رفتن به آن سوی دنیا به کشوری با نشان برگ سرخ یه چیزی تو مایه های دماغ عمل کردن دهه پیش به شدت مُد شده و مثل همون ایام که همه آنهایی که برچسبی بر بینی داشتند سرشان را بالا میگرفتند موقع راه رفتن ، این روزها هم هرکسی داره کلاس آیلتس میره یا دنبال مدارک مدیکاله یا وکیل و ... دچار خودبرتر بینی شدیدی میشه و مادام برای سایرین سخنرانی میکنه ،من کاری به تصمیمات شخصی افراد ندارم ، تصمیم هرکسی برای خودش و زندگی اش محترمه اما نگاه عده ای  ازین رفتگان  یا در راه ماندگان به آنهایی که هستند و میخواهند بمانند هیچ خوشایندم نیست..

 می خواهم با صدای بلند و از پشت همین تریبون اعلام کنم :

 ای کسانی که رفته اید و خواهید رفت ، تنفس هوای پاک و قدم زدن در خیابان های پهن و زندگی در محله های آرام و دور از هیاهو و ونگ ونگ بچه و جشن های کریسمس و ژانویه و خرید از برندهای معروف آنهم با هشتاد درصد تخفیف ، نوش جانتان ! بگذراید ما همچنان در جاهلیت افکارمان _ که معتقدیم همه جا آسمان یه رنگ است _بسر ببریم و به خانواده هامان و شهرمان _ همین آلوده ترین شهر دنیا _ و صدای اذانش وابسته بمانیم ، ما پدر و مادر فداکاری چون شما نیستیم و آینده نامعلوم خودمان را فدای آینده بچه هایمان نمیکنیم ، اصلا آینده آنها برایمان مهم نیست و دلمان می خواهد هر روز قلپ قلپ سرب ته حلقشان فرو کنیم و اجازه بدهیم بذهکار شوند !

  

من کاری ندارم که پرونده هاتان در چه حالی به سر میبرد،باز است ، باز شده بعد بسته شده ، بسته شده بعد نیمه باز شده و ... در هر صورت "من" پرونده مهاجرتتان از قلبم را امضاء کرده ام و برای همیشه بسته ام و گذاشته ام زیر بغلتان.... با خیال آسوده بروید خدا نگهدار! فقط خواهشاً وقتی خودتان و بچه هاتان به خوشبختی رسیدید و رستگار شدید ، برای خوشبختی ما و حفظ رابطه نکوشید ، تو چه میدانی که وقتی مینویسم دلم تنگ شده ، دقیقا چه حالی داشته ام ؟ یا کدام آیکون گریه یا یغض یا ... درجه دلتنگی ام را نشان میدهد؟؟ و نمی شنوی صدای نفسی را که به شماره افتاده و فرو میرود و آهی میشود و می نویسد خوبم !!!؟ فراموش کنید و بگذارید ما در همین ترافیک و هوای آلوده و هزار هزار نا امنی و بیچارگی زندگیمان را بکنیم، فقط خواهشاً وقتی دارید در بین آن همه شادی غلت می زنید ، فکر نون خامه ای و کله پاچه و حلیم سید مهدی را از سرتان بیرون کنید ، و وقتی میایید یا می روید هی نگوید انگار یک چیزی را جا گذاشته اید و رفته اید ، تازه "انگار" البته!!!!

 

 و این سوال من را هم جواب بدهید که چرا زندگی در آن مهد تمدن و آن بهشت برین در میان آنهمه شکلات رنگارنگ و نوشیدنی های گوناگون ، در حالیکه میخوانید همه چی آرومه من چقدر خوشحالم ، جای یک بسته سوهان و گز پسته ای را پر نمی کند ؟!؟ یا وقتی یک عدد آلبالو خشکه چاق و خوشرنگ و بو را با ولع در دهانتان می مکید و حاضر به قورت دادنش هم نیستید ، در لابه لای آن طعم گس، به دنبال زنده کردن تنها یک لحظه از همان خاطرات نوستالژیک و غبار گرفته نیستید آیا ؟؟ همان خیابان های تنگ ، همان ترافیک در بند ، همان رستوران اس پی یو با همان اسم خارجی اش حتی ؟!؟

 

من می گویم همه چی آرومه، لازمه خوشبختی است ولی الزاماً خوشبختی نمیاورد ، همین.

 پی نوشت : این نوشته مخاطب خاص داشت ، خواهشا کسی به خودش نگیرد و از حرفهایم نرجد ، گاهی از سر دلتنگی هم عصبانی میشویم....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin