ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

 

می خواهم اینبار برای تو بنویسم ، برای تو ای "پسر خورشید" ، برای تولدت! .

 

 بی درنگ قبل از هر چیز اولین تولدت را به خاطر میاورم که یک کارت تبریک هدیه دادم که وقتی بازش میکردی یک بند رخت آویزان میشد و مابین لباسها یک قلب سرخ بین زمین و هوا تاب میخورد و من پشتش نوشته بودم "تولدت مبارک"، با بکار بردن نهایت هنر خطاطی ام ، آن هم به انگلیسی و انتظار داشتم که خیلی ذوق کنی که نکردی و تازه یک هفته بعد که تولد من بود حتی بهم تبریک هم نگفتی و من آنشب ثانیه شماری کردم که مهمانی تولدم تمام شود و مثل احمق ها تاصبح گریه کردم .... 

 

 

نگفته بودم اولین تفاهماتی که به رابطه ما شکل داد همین بود که هر دو متولد یک ماه و به فاصله یک هفته بودیم و اولین باری که با هم تلفنی حرف زدیم هر دو مادرانمان برای عصرانه آش رشته پخته بودند ، دلائلمان برای داشتن تفاهم عجب عاقلانه بود!

 

بعدترها یک سال وقتی برای هدیه تولدم بهم انگشتر دادی ، اتفاقاتی پیش امد و من دستم نکردم و احتمالا آنشب تو مثل بچه ها تاصبح گریه کردی.... و بهترین نکته ای در رابطه ما وجود داشت و ازش بی خبر بودیم همین بود ، همین که به وقت نادانی هر کدام ، آن یکی دانا میشد . همین که ما دو نفر با روحیات و علائقی کاملاً متضاد ، در مواقع  بحرانی مکمل هم می شدیم  و از افراط و تفریط هایی که در زندگی هر کداممان بود می کاستیم ، باهم راههای توی در توی زیادی را رفتیم و حتی گاهی همدیگر را قال گذاشتیم و نتیجتاً گم شدیم و زیر پایمان خالی شد ،اما دوباره پیدا شدیم هر چند سخت و صد البته مشعل دار این راههای تاریک که گاهی حتی نمیدانستیم به کجا ختم می شود تنها "گذشت" بود و "احترام متقابل" !

و اینکه هیچگاه با هم "قهر" نکردیم ، اصلا بلد نیستیم و نمیتوانیم با هم قهر کنیم ! حتی پیش آمده که یک ساعت بعد از دعوایی جانانه ،خیلی چیک تو چیک رفتیم رستوران و شاد و خندان پیتزا خورده ایم و احتمالا کسانی که مارا می دیده اند با حسرت گفته اند چه زوج خوشبختی!!!

 

 

این روزها می دانم هردو خسته ایم ، هر دو کم طاقت شده ایم ، زمان باهم بودنمان آنقدر کم شده که برای دیدنِ هم ، یک جفت چشم بصیرت! لازم داریم که آن هم معمولاً یافت می نشود ، گاهی حتی شب  بخیر هم نمیگوییم ولی جای هیچ گله و دلخوری نیست ، همه را میدانم ! و تنها امید دارم که تو هم بدانی! می خواهم بدانی که اکنون ، بعداز اینهمه سال در قیل و قال همین روزهایی که دست و پایم را بسته است باز هم برایت به دنبال کارت تبریکی میگردم که در آن قلبی به بند رختی آویزان است و به انتظار وزش بادی ، نسیمی ، حتی فوتی! ، تا به پرواز درآید ....

 

برای این سال زندگی ات بهترینها را آرزو میکنم به وسعت تمام مهربانی ات که شهره عام و خاص است و در آخر ما هم بی نصیب نمی مانیم و به پاکی و بزرگی قلبت که تمامی عالم را میتوانی به راحتی در آن جا دهی و طبیعتاً جای ما کمی تنگ می شود و گاهی به زور واردش می شویم .

 

 " تولدت مبارک"

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٧ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin