ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

یکی از همین شنبه های لعنتی که دیروز باشد ، منه شب تا صبح نخوابیده ی آرامبخش خورده ی یخ زده  که از ماشین پیاده شدم و همونطور به صورت آکاردئون روی صندلی کارم قرار گرفتم و آنجا هم که برودت هوا در حد قطب شمال و منم همون خرسه که شنبه ها روی یخا سر می خوره و نمیتونه بره سرکار! کله سحر از دفتر مدیرعامل احضار میشم و اون هم چندتا سوال تخصصی به ظاهر ساده ازم می پرسه و من هرچی به مغز استندبایم فشار میارم و سعی میکنم از لابه لای بافت های مچاله شده و بهم گره خورده چندتا فرمول استخراج کنم فایده نداره که نداره و مثل مکالمات تلفنی خارج از کشور یه صدایی از ته چاه اونم با تاخیر ازم درمیاید که کمی هم می لرزه..... و من درست انگار در بازی شطرنج باشم یه نگاهم به میزه و یه نگاه دیگم به چشمای جناب مدیرعامل که عمیق و با عصبانیت نگام میکنه ،سعی میکنم فکرشو بخونم و حرکت بعدی شو حدس بزنم ولی به خودم که میام کیش و مات شدم رفته!!!

 

 

 

من که تا اینجای عمرم همیشه در برابر همه سوالات سرمو بالا می گیرم و با غرور تمام ابروهامو تا جای ممکن بالا می اندازم ، برای اولین بار احساس شاگرد تنبل های کلاسو درک کردم ، تازه می فهمم طفلکلی ها چه فشاری بهشون وارد میشه و تازه می فهمم چرا برای دفعه بعدم درس نمی خونن ، درست مثل الانه من که بجای اینکه جواب سوالشو پیدا کنم نشستم و دارم وبلاگ می نویسم...

گاهی اوقات لازمه آدم با یه تلنگری به خودش بیاد ولی نه اینکه  شنبه باشه و تلنگر هم در حد لگد! احساس میکنم خورد شدم ، له و لورده!!! خیلی بده آدم تو موقعیتی قرار بگیره که بدونه باید چیکار کنه ولی نتونه !

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٥ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin