ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

"یلدا"ی من کجایی ؟؟

                                "یلدا" چه بی وفایی  ؟؟ *

 

*شاعری گمنام ( احیانا کسی بوده که تصمیم داشته برای شب یلدا شعری بنویسه بعد اتفاقاتی پیش میاد که دلش خیلی می گیره و یه لحظه احساس میکنه این یک دقیقه طولانی تر بودن که دیگه این حرفارو نداره ، اونم برای کسی که این روزها لحظه ها رو می شماره  و از سرِ دلتنگی یه همچین شعری به ذهنش خطور میکنه!!! )

 

"یلداتان مبارک"

لازم به ذکر است که یلدا در خانواده ما شبی است که با سوت داور باید تا جان در بدن داریم و جا در معده بخوریم و بیاشامیم و اصراف هم بکنیم ... و تا آخر زمستان در بدنمان آذوقه غذایی جمع کنیم و بعد از شدت سنگینی حتی نتوانیم حافظی بخوانیم و تا چند روز راینیتیدین بخوریم ، بلی ما آیین ایران باستان را اینگونه بجا می آوریم،  شما چطور؟؟  

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۳٠ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin