ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

نمی دانم خواب بودم یا بیدار ؟

با دستهایی لرزان زنگ در را به صدا در آوردم

با قدمهایی لرزان تر از دستهایم مسیری را طی کرده و درها را یکی پس از دیگری باز کردم

انتظار داشتم کس دیگری در را به رویم بگشاید

انتظار داشتم بوی قهوه ، خانه را پر کرده باشد و سِلِن دیون هم بخواند

انتظار داشتم در آیینه روبروی در ، دخترکی با دو چشم سیاه

چست و چالاک، آزاد و سبک ، کوله پشتی اش را به کنجی پرتاب کند

و شال گردنش را به کنجی دیگر و در حالیکه خودش را در آیینه برانداز می کند

با شادی بگوید : چه برفی میآید!

.

.

نمی دانم خواب بودم یا بیدار ؟

اما در آیینه زنی بود و کودکی گریان در بغل داشت و ظرف نذری در دست

بی شک کودکش به سنگینی کوله پشتی آن روزگارش نبود ،

اما شاید توانش کم شده بود که به سختی سعی میکرد راست بایستد

و خیره شود به چشمهای کسی که در را گشود

که گرد پیری بر چهره اش نشسته بود و  حلقه ای از اشک در چشمانش!

ده سال زمان کمی نبود هرچند که نفهمیدیم چگونه گذشت

تنها سنگینی و پیری اش برجای ماند و یک مشت خاطره و تصویر

و صداهایی که به وضوح می شنیدم ،

که سنگ های سفید روی در و دیوار با من سخن میگفتند

مهم نبود که خواب بودم یا بیدار

مهم این بود که صداها را می شنیدم ، که هنوز "مشتاق" شنیدنش بودم

که "طیِ طریق" میکردم ، آنهم به وسعت ده سال!

.

.

نمیدانم خواب بودم یا بیدار؟

فقط میدانم برفی نمی بارید ، مدتهاست که نمی بارد!

و من در زمان گم شده بودم

و می ترسیدم به ده سال دیگر نگاه کنم

می ترسیدم از بی رحمی زمانه ، از اینکه دیگر نباشد و برود یک جای دور!

می خواستم زمان را متوقف کنم

تمام آن سالها را بهم فشردم ، مثل بغضی که فرو بردم

و در تکه ای از قلبم جا دادم، همان تکه ای که همان جا ، گذاشتم و آمدم

همان جا ، در همان خانه سفید !!

.

.   

آرزو کردم که خواب باشم

گویا نبودم اما...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin