ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

خیلی وقت است که از پسرکم ننوشتم، نگفتم که چقدر بزرگ شده است ، نه آنقدر که برای خودش مردی شده باشد ولی تا نیمه ماه دیگر 2سال و نیمه می شود ، ننوشتم که 92 سانت قد دارد و دیگر نمیتوانم بگویمش نیم وجبی! با 13و نیم کیلو وزن به مدد 2 جین لباس زمستانی....

 

که تا پانزده می شمارد ، همه  رنگها و اشکال هندسی را می شناسد ، حتی بین طوسی و خاکستری و مشکی و سیاه هم تفاوت قائل می شود، مدل تمام ماشین ها را با آرمشان می شناسد ، حتی آنهایی که من بلد نیستم ،یک عالمه شعر از حفظ است و میتواند تمام شعرهایش را با حفظ قافیه با هم میکس کند ،  که وقتی دنبالش میروم عصری و هوا کمی رو به تاریکی می رود از آن پشت میگوید : مامان چراغ ماشینو روشن کن! که آهنگ مورد علاقه اش را هم سفارش میدهد و بلند بلند با خواننده همراهی میکند : اگه یه عاشق تو دنیا باشه ، منم منم منم ، اون که تو چشماش صد قصه داره ، تویی تویی تویی!! حتی مسیر رفت و آمدم را هم تعیین میکند و میگوید از آنطرف برو که تونل داره! ازین خیابان ، از آن کوچه ! جهت یابی اش بی نظیر است که صد در صد به پدرش رفته چون من همین الان اگه یه خیابان را بسته باشند به سختی مسیر دیگری را پیدا کرده و رسما گم می شوم!

 

نگفتم که وقتی برایم خرید میکند ، نارنگی و کیوی و موز به قول خودش ( البته در بازی ) ، بعد موبایلش را برمیدارد و زنگ میزند به من و میگوید چیزی لازم نداری بخرم ؟ می گویم نه عزیزم ، خیلی ممنون فقط زود بیا و در جواب من در کمال ناباوری ام میگوید: من سرکارم ، نمیتونم زود بیام !!! تعجببعد می آید خانه ماشین اش را پارک میکند با کنترل در پارکینگ را میبندد و بعد با دزدگیر ماشینش را قفل کرده می آید خرید های خیالی را به من میدهد در حالیکه میگوید چه سنگینه !! و در حالیکه من گیج و مات و مبهوت نگاهش میکنم و هنوز انگار باور نکرده ام این موجود کوچکی را که برای خودش بزرگ شده است، میگوید : موبایلمو جا گذاشتم !!! و دوباره می رود!!! هیچ گویش بچه گانه ای را تصور نکنید چون هیچ لحن بچه گانه ای ندارد ، از اول  هم نداشت، هیچ کلمه ای را نادرست تلفظ نمیکند ، خیلی دوست داشتم من هم جدولی تهیه میکردم و هر کلمه را از زبان او می نوشتم و معنی اش را در ستون مقابل! ولی خوب از این لذت کودکانه محروم و به لذت های دیگرش دلخوشیم.

 

وقتی تنبیه اش میکنیم و در اتاقش می اندازیم ، با غرور تمام و سری که رو بالا گرفته می گوید : در را هم قفل کنید!!! به راحتی کم میاوریم در رفتار با این دوسال و نیمه ای که دیگر نیم وجبی نیست و لهجه بچه گانه هم ندارد !!!متفکر

 

هنوز بسیار مستقل است و هیچ آثاری دال بر وابستگی و دوست داشتن ما در وجودش مشاهده نمی شود. اما روزی که خیلی برایش وقت گذاشته بودم در حالیکه داشتم جان به جان آفرین تسلیم میکردم و به سان کانگورو پابه پایش بالا پایین می پریدم ، ناگهان صورتم را بین دستانش گرفت و آرووم گفت : مامان دوسِـت دارم! قلبمن که همان لحظه احساس کردم واقعا دارم می میرم و قلبم از حرکت ایستاده بود ، گفتم : چی؟ چی گفتی ؟ دوباره بگو ! دوید و رفت و در حالیکه دور میشد گفت : چیزی نگفتم ، گفتم میرم ماشینمو پارک کنم. حال عاشقانه ای که داشتم ، دیدنی بود ، تا مدتها در هپروت بودم ، فقط من میدانستم و خدایم!

به یاد دارم شبی که تازه 2 سالش شده بود کنارش دراز کشیده بودم تا  بخوابد ، گفت :مامان چرا بالش نداری؟ گفتم من لازم ندارم . بعد در تاریکی رفت و بالشم را کشان کشان با خودش آورد و در راه زمین هم می خورد ، اشک بود که همینطور در چشمانم حلقه زده بود، گفتم مرسی مامانم. خیلی جدی گفت: برای خودم آوردم ! گفتم شما که داری . گفت دوتا میخوام داشته باشم...دل شکسته اما بعد از مدتی آرام آرام بالش را زیر سر من جا داد و لذتی مبهم را در قلبم.

 

 اینطور که شواهد نشان میدهد ، پسرکم مغرور است آنهم از نوع مردانه ، یادم باشد از دختری که روزی عاشقش شد بپرسم آیا تابش را دارد؟؟ این "غرور مردانه" از نگاه من ِِ مادر شاید دوست داشتنی باشد و اشک شوق هم در چشمانم جمع کند ، از دید یک دختر هم شاید رویایی باشد و دلش غنج برود ، ولی از دید یک همسر ، نه ! این "غرور مردانه" خیلی صفت با شکوهی است ، آنقدر که گاهی معیاری برای انتخاب هم میشود ، دروغ چرا من هم یک زمانی عاشقش بودم و از داشتنش بر خودم می بالیدم و می بالم الان هم، اما گاهی که آن نیمه زنانه ام پر میشود از احساس در حد اکسترا ، تحملش کمی سخت می شود...

با خدایم: خدای مهربانم ممنونم از فرصت تجربه این لحظات ناب که در اختیارم قرار میدهی هرچندکه بهایش کمی سنگین است ولی ارزشش را دارد. خدایم ممنونم از لحظاتی که عشق را با تمام تارو پودم حس میکنم و چه زیباست این "زندگی با عشق" ! خدایم ممنونم از این باران نیمه شب که دل یک شهر را صاف کرد ، که امروز را مثل تمام دوشنبه ها مثل تمام غروب هایش رویایی و به یاد ماندنی کرد. خدایم دوستت دارم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٢ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin