ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

خیلی خسته ام و خوابالو. خمیازهالان سر کارم و دیشب ساعت 2 خوابیدم و ساعت 4 بیدار شدم با صدای اذان. خواب دیده بودم ، یه خواب خوب. کاش بیدار نمی شدم. خواب دیده بودم نی نیم به دنیا اومده. باورم نمی شد. بالاخره تمام شد. تمام سختیها ، استرس ها ، شب بیداریها، دردها.... احساس سبکی می کردم ، احساس پرواز. نی نی سالم بود و من بغلش کردم . فقط خدا رو شکر می کردم و بی نهایت دوسش داشتم . خدایا چه احساس قشنگی بود.... خیلی قشنگ.قلب

بیخود نیست بهش می گن فارغ شدن! واقعا فارغ شده بودم از همه چیز. یه همچین احساسی رو یه بار بعد از امتحان کنکور داشتم ولی این از اونم عمیق تر بود. واقعی تر. ای کاش خواب نبود و ای کاش بیدار نمی شدم.وقتی بیدار شدم فقط گریه می کردم بی اختیار.گریه

خدایا یعنی می شه خوابم واقعی بشه ؟؟! دیگه خسته شدم ، خیلی خسته. کمکم کن بتونم تا آخر راهو برم . کمکم کن از این امتحان موفق بیرون بیام. کمکم کن. این روزا خیلی به کمکت احتیاج دارم .نگران

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱٩ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin