ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

سالها پیش خیلی دورهم نه ، منظورم همون سالهای اول ازدواجمه ، یه دختر بچه ای تو فامیل خانواده همسری بود که از همون نگاه اول یه دل نه صد دل عاشق ما شد و نتیجه این بود که هر وقت اونا پیش ما بودند یا برعکس تمام مدت از صبح تا شب و حتی از شب تا صبح مثل یک کوآلای واقعی به من چسبیده بود. البته من هم واقعا دوستش داشتم چون بی شباهت به کودک درونم نبود. فقط نه اینکه من کلا بچه گریز بودم و اون تنها بچه ای بود تو زندگیم که باهاش بازی میکردم اونم به علت همون سیستم لبخند که دیگه همتون میدونید ، اینقدر این نقش رو بی عیب و نقص و با کمال میل بازی میکردم که همه میگفتن تو که اینقدر میونت با بچه ها خوبه ! چرا خودت بچه دار نمیشی زودتر؟!!؟ تعجب

دخترک لاغر بود و طبعا بد غذا ولی از دست من به راحتی غذا میخورد ، موهای بلند مواج قشنگی داشت که کسی اجازه نداشت حتی موهاشو شونه کنه ولی به من که میرسید میگفت بیا بریم موهامونو درست کنیم ،  بعد من یک ساعت وقت صرف میکردم و موهاشو درست میکردم و همه داشتن نتیجه کارمو تحسین میکردن و هنوز خوب مفتخر نشده بودم که میدیدم در یک لحظه همه آن هزارو یک گل سر و سنجاق رو از سرش درآورده و میگه :حالا یه مدل دیگه  !!!! یا بعد از یه ساعت که ناخوناشو فرنچ میکردم و کلی گل و بلبل ، با نهایت دقت انگار که دارم یک اثر هنری خلق میکنم ، هنوز خوب خشک نشده میدیدم استون بدست میگه "حالا یه رنگ دیگه ، باشه؟!!؟ متفکرو از آنجایی که خستگی ناپذیر هم بود تا ابد اینکار ادامه داشت... و تازه وقتی من از پا میافتادم میگفت :حالا من موهای شمارو درست کنم. کلافه(بماند که منم اصلا خوشم نمیاد کسی به موهای درست شدم دست بزنه و برای هرتارشون محل خاصی رو در نظر میگرفتم ، اون موقع ها البته ... بعد دخترک مثلا موهای پیچیده منو میخواست شونه کنه و صاف کنه و این وسط نصفشو هم می کند! )

 

 

یادمه همیشه موقع رفتنشون مامانش میگفت : ببخشیدا ، این دخترما خیلی اذیتت کرد. منم با لبخند بدرقه شون میکردم و بعدش یه مشت مسکن و آرام بخش میخوردم و میخوابیدم اما چندتا سوال همیشه ته دلم میموند. سوالمثلا: این بچه اینهمه انرژی رو از کجا میاره آخه؟ یا مامانش چجوری میشینه و با خیال راحت! چایی میخوره درحالیکه دخترک داره منو به تمام معنا نابود میکنه ؟ یا چرا میذاره به همه چیز دست بزنه ؟ یا چراوقتی جمله نا مربوطی میگه یه دونه نمیزنه تو دهنش؟؟

 

 

گذشت و گذشت  ، ما هم شدیم مادر ِ بچه ای که یه سور زده بود به بچه مذکور! دخترک حالا برای خودش خانومی شده و وقتی ما پیششون بودیم تمام مدت با بچه خستگی ناپذیر ما بازی میکرد ، بهش غذا میداد ، میوه پوست میکند و خلاصه همه جوره به ساز پسرک میرقصید حتی وقتی پسرک موهاشو میکشید!، حالا دیگه وقتی من نشسته بودم و چایی میخوردم البته با خیال ناراحت! جواب سوالامو گرفته بودم ، خوب هم گرفته بودم!!!

حالا دیگه وقتی موقع خداحافظی به همون مادر گفتم ببخشیدا پسرما خیلی اذیتتون کرد! مادر گفت : من باید از شما تشکر کنم که باعث شدید دختر ما تمام تکالیف 5شنبه و جمعه رو در عرض یک ساعت انجام بده و من حداقل این جمعه خیالم راحته ، باور میکنید یه لحظه اشک تو چشمام جمع شد و نفس عمیقی کشیدم؟ میدیدم اون روزی رو که من هم خسته ام از سرو کله زدن برای مشق نوشتن!( انصافا هم کار طاقت فرساییه سروکله زدن با بچه های الان که به هیچ صراطی مستقیم نیستند) ، حتما یک 5شنبه ای کسی خواهد آمد و پسرک به هوای اون مشقهایش را خواهد نوشت و من جمعه ای را با خیال راحت به کارهای دیگرم میرسم ... میگن تو نیکی می کن و در دجله انداز.... راست میگن !

 

با خدایم:

خدای مهربونم ، توی زندگیم بارها شده ته دلم ، فقط ته دلم یه قضاوتی در مورد کسی کردم یا مثلا از خودم نظریه صادر کردم ، و تو با همه ی مهربونیت منو دقیقا گذاشتی تو همون موقعیت تا من هم دقیقا همون عکس العمل رو نشون بدم یا ناگزیر همون راهو انتخاب کنم ، تا حسابی درد بکشم و عمق فاجعه  رو بفهمم تا با خودم عهد ببندم که دیگه هرگز در مورد کسی به راحتی قضاوت نکنم !

خدای مهربونم واقعا ازت ممنونم ، ممنونم که گاهی همون عذاب جهنم معروف رو توی همین دنیا نشونم میدی تا نتیجه اعمالم را بدونم ، تا خوب همه چیزو درک کنم و از دید بالاتری به همه چیز نگاه کنم ولی از تو چه پنهون که بازم ته دلم یه سوال باقی مونده ، آیا واقعا راه دیگه ای برای درک قضایا وجود نداشت؟؟ خدای خوبم عصبانی نشیا... فقط یه سوال بود ، من الان ظرفیتم تکمیله خودت میدونی که! حالا جواب سوالمو ندادی هم ندادی!چشمک

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin