ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

دارم از شرکت میام بیرون پشت سر پنج شش تا از این آقایون تازه مهندس شاد (کلا آقایون شرکت ما همیشه دارن باهم میگن و می خندن و خانومها با چهره غمزده و خاکستری و یه قدم مانده به گریه شرکت را ترک میکنن؟! )، عمداً آروم میرم و فاصله 5 متری رو حفظ میکنم ، اما یکی شون نمیدونم چجوری؟ منو میبینه بعد جلوی در همه ردیفی میرن کنار و اصرار که من اول برم و با احترام خاصی منو بدرقه میکنند، چون "خانومها مقدمند!" همان جمله معروفی که همه آقایون خوب از حفظند ، فقط نمیدونم چرا کسی بهشون نگفته این تقدم فقط در عبور کردن از "در" نیست! بگذریم ، بعد وقتی در حال رانندگی برای پیرمردی ترمز میکنم تا با واکر از خیابان عبور کند ، همین آقایون متمدن پشت سرم بوق ممتد میزنند نه یکی ، نه دوتا و وقتی از کنارم به زور رد میشن چپ چپ هم نگاه میکنند و در دلشان هم چیزی میگویند!

 

روی پل ترافیک سنگینی است و باران و ماشین جلویی موقع حرکت سُر میخورد و فقط با ماشین عقبی کمی تماس در حد نوازش پیدا میکند ، مرد ماشین عقبی بی درنگ پیاده میشود و یقه مرد ماشین جلویی را میگیرد و در مقابل چشمان حیرت زده ام مشت محکمی توی صورتش میزند و به همین راحتی دعوای مفصلی شکل می گیرد و بقیه هم انگار فیلم مهیجی برایشان پخش شده باشد ، حتی فراموش میکنند ترافیک باز شده و حاضر به ترک ثانیه ای از فیلم نیستند ، من در آیینه راننده ماشین عقبی ام را نگاه میکنم و با خودم می اندیشم که نمیدانم امروز بر "او" چه گذشته و لحظه قبل را با همسرش یا دوست دخترش یا رئیسش چگونه گذرانده؟ ، پس سعی میکنم تمام حواسم به نیم کلاجم باشد!

 

مادری همراه کودکی در ایستگاه اتوبوس ایستاده اند. کودک یکی از دسته های ایستگاه را گرفته و تا جایی که میشود در حلقش فرو برده و با ولع خاصی میخورد که مبادا میکروبی جا بماند یه وقت ، مادر اما بی توجه به کودک تمام حواسش به زنی است که بسیار شیک از ماشین "بی ام و" ایکس تری پیاده میشود و میاید این سمت ، در ماشین را باز میکند و با زحمت کودک معلولش را بیرون میاورد ، اتفاقا او هم تمام حواسش به زن در ایستگاه است و بچه سالمش که دارد دسته ایستگاه را میخورد!

 

زن جوانی که در زیبایی و آراستگی چیزی از باربی و راپونزل و ... کلیه عروسکان محبوب این روزها کم ندارد که هیچ ، بیشتر هم دارد با موهای بلوند حلقه حلقه روی پالتوی کوتاه و صورت بزنزه و آرایش محو شکلاتی و شال سرخابی دست در بازوی مرد جوان وبالابلندی در نهایت طنازی راه میرود ، مرد اما مردمک چشمانش انگار که گمشده ای داشته باشد ، مادام به جستجو میرود و می آید و در این بین حتی به منِ رنگ و رو پریده سرتاپا مشکی هم خیره میشود!

 

پسر جوانی هدفون در گوش مثل مجسمه در تاکسی کنارم نشسته ، حتی پلک هم نمیزند و صدای موزیکش اینقدر بلند است که از بیرون هدفون هم شنیده میشود و موزیک بسیار آزار دهنده ای هم هست ، بعد از پایان اتوبان تازه میفهمد که از جایی که باید پیاده میشده خیلی گذشته ، بدون حرف کرایه را میدهد ، همانطور مثل مرده متحرک ، سرد و بی روح از اتوبان عبور میکند و در سمت مقابل منتظر تاکسی می ایستد، بعید میدانم اینبار هم حواسش باشد که به موقع پیاده شود.

 

دختر و پسر جوانی با هم سوار تاکسی می شوند ، دختر در حالیکه سعی میکند تا جاییکه میشود خودش را در آغوش پسر جا دهد ، آنهم پسری که از نگاه به سرو وضعش حتی رغبت نمیکنی سر انگشتانش را در دست بگیری ، با آن یکی دستش که آزاد است با موبایل شماره میگیرد و در حالیکه به پسر چشمک میزند میگوید : مامان ، استادمون امروز برامون کلاس فوق العاده گذاشته و من دیر میام ، بعد با هم میخندند و کله هایشان در هم فرو میرود ، دلم می سوزد برای آن مادر ، برای آن دختر هم ، حتی برای آن پسر جَفَنگ!

این مردمان را چه می شود؟!!؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin