ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

در این روزهایی که حرف از سفر رفتن است و مادام متهم میشوم به همراه نبودن، به درک نکردن و ...گاهی خودمو جای تو میذارم ، گاهی بهت حق میدم وقتی برمیگردم به گذشته ، تمام این سالها را مرور میکنم ، تمام زمانهایی که علیرغم میلم همیشه و همه جا همراهیت کردم و تو حتی نفهمیدی یعنی نذاشتم بفهمی بی میلی ام را ... چه انتظار بیجایی ازت دارم که آنروزها را بخاطر بیاوری ... میدانم تقصیر از خودم بوده ، تو چه میدانستی! چه خبر داشتی از درونم وقتی میخواستم به تمامی همه چیز باشم ، وقتی احساس میکردم که من یک منبع بی حد محبت در درونم میجوشد ، مثل چاه نفت ، اگر جایی خرجش نکنم سَر میرود بیهوده ، حیف میشود ، وقتی مدعی بودم که هیچ انتظاری در مقابل محبت ها و از خودگذشتگی هایم ندارم ... ای کاش کسی به خاطرم می آورد که من هم آدمم ، اگر این توانایی را داشتم که الان "خدا" یکی نبود...، میگفتند به نام خداوند مهربان و مامانِ امیرسام !!!

 

تمام آن زمستانهایی را که مادام شمال بودیم و حتی در تعطیلاتی که به علت یخبندان بود هم شمال رفتیم! آن هم برای آدم محافظه کاری مثل من ! هنوز یادم نرفته وقتی از تلویزیون اعلام کردن تمام جاده های شمال بسته است تا اطلاع ثانوی و تمام همراهانمان از شادی فریاد کشیدن که آخ جون دیگه نمیتونیم برگردیم تهران و من و فقط من گفتم ای وای سرکارمون چی میشه ؟ و همه به راحتی گفتن خوب مرخصی میگیریم؟! و تو میدونستی که من چقدر کارم برام مهم بود ولی صدایم درنیامد و دو روز بعد که برگشتیم که فقط جاده رشت را قابل تردد اعلام کردن ، و توی سوپر ها حتی نان هم قحطی شده بود ،همراهان از خانه های خراب شده در اثر برف سنگین اون سال به شادی عکس میگرفتن و من داشتم از استرس ناامنی جاده میمردم! تو چه میدانستی؟

تمام آن عیدی را که از 27 اسفند رفتیم گرگان و بعد رفتیم خزر شهر و بعد متل قو و بعد برگشتیم تهران و بعد دوباره رفتیم گیلان بعد قزوین و بعدهم چون تمام عید را نبودیم تا آخر شهریور را مشغول دیدوبازدید های از دست رفته عید گذراندیم؟!!؟ تو چه میدانستی که من این شرایط را دوست ندارم؟

 

بی خبر بودی از دغدغه ها وخستگی های من در آن سفری که تا ساعت 11 شب تو فرودگاه اصفهان تو لیست انتظار پرواز برگشت از دو  روز ماموریت بسیار خسته کننده از استرس داشتم میمردم که یه وقت جا نمونم چون 5 صبح فرداش پرواز به دبی داشتیم و بعد از 4 روز گشت و گذار و خستگی که بالاخره در تن همه مانده بود ساعتِ 2 شب رسیدیم تهران و من صبح دوباره پرواز داشتم به اهواز برای ماموریت خسته کننده دیگری و هیچ اعتراضی هم که نکردم هیچ ، شادمان هم بودم ، و وقتی همسفران گفتن خوب همین الان از هواپیما بپر پایین تا فردا دوباره مجبور نشی این مسیرو بیای ، تازه بلندتر از همه خندیدم ،اونم من که تا سرکوچه میرم و میام باید برنامه ریزی کنم تا با چیز دیگری تداخل پیدا نکند!

 

به یاد داری آنشبی را که از سر شب تا 4 صبح تو فرودگاه به انتظار مسافران عزیزی بودیم و هی نسکافه میخوردیم و کبریت بین پلکمان میگذاشتیم تا بسته نشود و بالاخره آنها با سه ساعت تاخیر رسیدند و تازه 6 صبح رسیدیم خانه و همون موقع همه تصمیم گرفتند که بروند شمال و من اول خندیدم و شوخی گرفتم ولی به خودم که آمدم تو سیاه بیشه داشتم میلرزیدم و توی تراس رستورانی که هیچ پایداری نداشت و هر لحظه احتمال سقوطش میرفت در دره ،صبحانه نیمروی سرخ نشده و شل و ول میخوردم ، بدون غرغر ،بدون اخم ،با لبخند با شادی ، فقط حواسم بود که جایی بنشینم که کمترین لنگر را با کمترین بار متمرکز ایجاد کنم و نظاره گر دنیای عجیب روبرویم باشم که با دنیای من چقدر فرق داشت ، جالب بود برایم ،گاهی احساس میکردم از کره دیگری آمده ام ، گاهی یاد شازده کوچولو می افتادم حتی ، ولی همیشه سعی میکردم این دو دنیا را بهم نزدیک کنم...

 

در آن روزهایی که با سرماخوردگی وحشتناکم شمال بودیم همه داشتن به شادی فیلم میدیدن و تخمه میشکوندن و من از گوش درد صدای فیلم رو هم نمیشنیدم و خدا عمر بدهد خانومی که برایمان آشپزی میکرد به شیوه محلی خودشان سیر را روی اجاق گرم کرد و توی گوشم گذاشت و مثل آبی بر آتش اون شب تازه تونستم بشنوم و آروم بخوابم تا صبح... و تو حتی خوب شدنم را هم نفهمیدی ... بازم میگم تقصیر تو نیست هیچ وقت نخواستم و نذاشتم بفهمی ولی معتقدم اگر کسی برایش مهم باشد ، اگر کمی دقت کند ، اگر بخواهد ، خواهد فهمید ... همانطور که آن زنی که فقط غذا میپخت و ظرف می شست ، فهمید ، چون به من دقت کرد ، چون از میان آن جمع  فقط من هم صحبتش بودم...

برایت نمونه هایی آوردم تا بدانی این من ِ فوق الذکر اگر الان با سفر به شمال در هوای سرد با بچه کوچک ، آنهم بچه ای از نوع بچه ما، مخالفت میکند ، حتما دلائلی موجهی برای خودش دارد و هیچ دلیلی دال بر ناسازگاری نیست ، دوست داشتم یکبار هم تو خودت را جای من میگذاشتی ،کاری که من همیشه و همه جا کرده ام ... وگرنه باور کن من هم خسته ام اگر ادعا نکنم که ازتو خسته ترم ، من هم دلم جاده بی انتهای پاییزی میخواهد ، دلم میخواد دل به دل جاده بدم و برم و برم و پیچ بخورم و "رستاک" گوش کنم و "تو ای اف ام" هم ،و اون وسط تو مه و نم نم بارون روی شیشه ، لابه لای صدای برف پاکن اشکی هم بریزم شاید... ، دلم میخواد بعد از تونل کندوان از سرما بلرزم و آش چرک و پیلی خاله فاطی بخورم و یه ذره اونطرفتر تو سیاه بیشه دل و جگر هم جهت تکمیل تمام چرک و پیلی ها ، ایضاً ...

باور کن من هم دلم یک چیزهایی میخواهد ، اونقدرها هم موجود عجیب غریبی که فکر میکنی نیستم !

 

اگر برگردی و به گذشته نگاه کنی همیشه و همه جا رد پایم را کنارت خواهی دید ... تمام سعی ام همین بوده که تا آنجاییکه میتوانم همراهیت کنم، اگر این روزها میبینی ردپایی نیست، نه اینکه نباشم ، اینکه دیگر پایی برای رفتن ندارم و دارم سینه خیز میام ... منو ببخش، توانم بیش ازین نیست،  من هم برای خودم ظرفیتی دارم و تحملی!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٠ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin