ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

دلم یه قهوه میخواد تلخ ِ تلخ ، داغ ِ داغ

اینقدر که از داغیش همه ی تنم بسوزه ، اینقدر که از تلخیش چشم هامو ببندم

دلم یه سفر میخواد دور ِ دور ، تنهای تنهای

اینقدر که به هیچ وسیله ارتباطی دسترسی نداشته باشم، نه تلفن ، نه موبایل ، نه اینترنت

دلم یه سکوت میخواد ممتد ِ ممتد ، طولانیه طولانی

اینقدر که حتی پر زدن شاپرکی هم نشکونتش ، حتی موزیک ملایمی ، حتی صدای پایی

دلم یه اتاق میخواد ، تاریکِ تاریک ، بدون ِ گل رز، اما پراز شمع های روشن!

بشینم و خیره بشم به سایه روشن های روی دیوار که پرپر میزنند ، که به هم گره میخوردند و از هم میگریزند...

دلم یه ....

.

.

همیشه وقتی حالم بد بود ، دلم پاساژ گردی و یه عالمه خرید میخواست ، دلم یه کیک بزرگ شکلاتی یا کافه موکا میخواست ، دلم میخواست بشینم و ساعتها آرایش کنم الکی و لذت ببرم ، دلم میخواست مهمونی بدم ، دلم مسافرت دست جمعی و یه دنیا سرخوشی میخواست، دلم موزیک میخواست با صدای بلند ِ بلند ، دلم یه دسته گل رز میخواست ، هرچی بیشتر بهتر ... می بینی چقدر عوض شدم؟!؟!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٤ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin