ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

یه زمانی شاید به اندازه تمام سن و سالم چندماه کمتر ، اگه سنگی تو کفشم بود ، تحملش میکردم تا خونه... زجرم میداد ولی باهاش مدارا میکردم ، میگفتم درست نیست تو خیابون کفشمو در بیارم ، کلاً همیشه یه دلیلی داشتم برای تحمل ، ... ولی الان چند وقتیه که مثل همین امروز ، وقتی احساس کنم ، فقط احساس کنم چیزی تو کفشمه که داره آزارم میده، بی فکر ، بی تامل کفشمو در میارم و می تکونم و بقیه راهو با آرامش خیال میرم ... تازه فهمیدم چقدر خودمو زجر میدادم قبلنا.... تازه فهمیدم میشه راحتتر زندگی کرد ، ولی نمیدونم چرا با اینکه احساس راحتی میکنم ولی جای سنگه درد میکنه انگار ...

یعنی راحت راه میرم ولی هنوزم درد میکشم  ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin