ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

از همون اولین باری که این داستان رو شنیدم ، ترس عجیبی توی ذهن کودکانه ام نقشه بسته بود ، آنقدر که همیشه در رو با ترس خاصی باز میکردم و این ترس ماندگار همینطور همراه من بزرگ شد و تو ذهنم حسابی ریشه دواند. اونم برای من که ترس اصلاً به اون معنا و مفهومی که برای سایرین تعریف شده  نیست. من نه از تاریکی نه تنهایی ، نه ارتفاع ، نه جن و روح و ... که فقط از صدای پشت در و اینکه یه دفعه یکی حمله کنه تو (درست مثل آقا گرگه) میترسم و این ترس شاید پاسخی به یک رخداد برونی یا یک رویداد درونی یا فقط یک حمله ترس یا یک نوع فوبیا باشه ، نمیدونم . فقط میدونم موقعیکه میخوام درو باز کنم حتما باید از چشمی پشت در نگاه کنم و در صورت اطمینان درو باز کنم. ( بماند که همسری همیشه انگشتشو روی چشمی میذاره و لذت میبره از دلهره ای که در وجود من ایجاد میشه) !

حالا بعد از اونهمه سال وقتی قصه شنگول و منگول رو بری پسرک تعریف میکنم ، با چشمهای گرد شده و کمی نگران و بسیار با دقت به قصه گوش میکنه . حتی وقتی برای خودش داره بازی میکنه و حرف میزنه ، صداشو کلفت میکنه و میگه : " آقا گرگه گفت منم منم مادرتون غذا اوردم واستون!!" . یه شب که برای خوابیدن به هیچ صراتی مستقیم نبود آروم کوبیدم رو در اتاقش و گفت کی بود؟ گفتم آقا گرگه بود . پسرک در طرفه العینی پرید رو تختش و صداشم در نیامد . چند دقیقه بعد دیدم بعــــــــــله . خوابیده!!!!! جالب بود برام بچه ای که از هیچ چیزی نترسیده تا الان بالاخره  از یه چیزی ترسید و البته فکر میکنم شاید این ترس جنبه ارثی داشته باشه!!!

به قول مارتین سلیگمن (Martin Seligman) روانشناس آمریکایی، انسانها میتوانند به طور ذاتی برای بعضی فوبی ها زمینه داشته و یا آنها را بیاموزند. میلیونها سال است که مردم به سرعت آموخته اند از مار، ارتفاع و صاعقه دوری کنند و همین اشخاص توانسته اند از بلایای مختلف جان سالم به دربرده و ژنهای خود را به نسل بعد منتقل کنند.

بهرحال خواستم بگم من ازین فوبیای ذاتی در نهایت بدجنسی استفاده میکنم و چند شبه بی دردسر امیرسامو می خوابونم!!! الان تصورم کردید دارم میخندم در حالتی که دوتا شاخ رو سرمه و یه دم فلشی هم دارم ، نه؟!!؟شیطان

پی نوشت : داستان به این معروفی یه قسمت خیلی مسخره داره ، دقت کردین اونجایی که مامان بزی میره شکم گرگه رو پاره میکنه ، شنگولو منگولو در میاره و جاش سنگ میزاره و دوباره شکم گرگه رو میدوزه ، بدون هیچ بیهوشی چه کامل چه اپیدورال!!! و گرگه حتی از خوابم بیدار نمیشه!؟!؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin