ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

باز این منم ، این منه آن روی سکه! سه شنبه کودک تب کرده شب تا صبح ، عصری خسته از ساعت ها ترافیک به خانه برگشته ام ، اگر میخواستم دوباره از این طرف شهر به آنطرف دیگر پیش دکتر خودش ببرم ، در همین ترافیک اجباری ، زمانی میرسیدم که دکتر و منشی و کل ساختمان پزشکان هفت پادشاه را خواب دیده بودند احتمالا! طبق توصیه دیگران که "یه سرماخوردگی ساده " که این حرفا رو نداره ، اجباراً میبرمش همین درمانگاه دم خونمون ، پیش یه دکتر چَپَرچلاق و دکتر با تشخیص "یک سرماخوردگی ساده " فقط استامینوفن تجویز میکند. کودک 3 شبانه روز تب کرده ، 3 روز است که به غذا لب نزده ، روز 4ام که جمعه باشد تازه به سرفه و آبریزش بینی افتاده به طرز وحشتناک. جمعه است و مجبورم باز پیش همان دکتر مذکور برویم که آنهم در کسری از ثانیه معاینه اش کند و بگوید این همان "ادامه سرماخوردگی" است و آنتی بیوتیک که هیچ حتی شربت سینه هم نیاز نمیبیند، کودک تمام شب را وارد پروسه بالا آوردن شده ، چیزی که از همان کودکی ِِ خودم ازش بیزار بودم....

کنارش دراز کشیده ام و نگاهش میکنم ... به سختی نفس میکشد و قلبش به تندترین حالت ممکن میتپد، "من" از نگرانی خودم حالتی شبیه به او دارم و شاید هم بدتر ،  احساس خفگی میکنم ، 4 شب ست که نخوابیده ام و امشب هم از نگرانی فردا چه خواهد شد خوابم نمیبرد و توی خانه پرسه میزنم ، در این 5 شنبه و جمعه هر دو را هم به مهمانی رفته ام اجباراً ، چون همه "یه سرماخوردگی ساده " را دلیلی برای نیامدن به مهمانی نمی دانند ، تازه شاد هم بوده ام و زودتر هم رفته ام ، به گفته خود میزبان من به این دلیل زودتر دعوت شده ام که با مهمانان خوش و بش کنم چون آنها خسته شده اند از تدارک ! و من آنچنان این نشان خجستگی را پاس داشتم که مهمانان هی دَرق و دَرق به تمام چوبهای موجود در خانه کوبیدند که چشم نخورد یه وقت این خانم همیشه شادی که بهش نمیاد این بچه مال اون باشه!  

همینطور توی خانه راه میروم و حالم بدتر میشود ، کسی مادام صدایم میکند انگار! انقدر واضح است که بی اختیار چندبار برمیگردم ، گوشهایم را میگیرم ، نمی خواهم بشنوم صدای توهماتم را ! ....ای کاش کسی از حال درونم خبر داشت ! ای کاشم را پس میگیرم ، چه انتظاری دارم ار هزار غریبه وقتی "تو" ازم می پرسی چطوری ؟ و میگم خوبم . سری تکان میدهی و با لحن خاصی میگویی خدارا شکر !!! (به معنای خوش بحالت که تو خوبی حداقل) و در ادامه گوش میدهم به شرح تمام خستگی های روزمره ات و مادام انتظاراتم را در خودم میکشم ....

چون 4 شنبه مرخصی بوده ام ، اجباراً شنبه را باید سرکار بروم ، آنجا که واقعا سرکارمان گذاشته اند ، دعوای زرگری راه انداخته اند ، شرکت در ردیف اول فرابورس حراج خورده است ، آقایان خودشان را بتکانند فقط ، 6 میلیارد اول را پرداخته اند ، اما فرمی به ما میدهند که از سنواتمان بگذریم اجباراً ، تا تایید کنیم دوباره همین ها خوب بچاپندمان ! و ما هم که عادت کرده ایم خودمان را به آن راه میزنیم ، که بی خبریم از داستان پشت پرده ، نه اینکه م ل ت گوسفندپروری هستیم ، نگرانیم همین علفی که جلویمان میریزند هم دیگر نباشد ، پس اجباراً بع بع هم نمیکنیم .... و صندلیمان را دو دستی می چسبیم ! (خودم را میگویم حمل بر بی ادبی نباشد)

حالم خیلی بد است انگار! به انزجار رسیده ام ، خورشید هم دارد طلوع میکند و باز روز من میرسد با کوله باری از عذاب وجدان،کودک به آرامی خوابیده ، آرام نوازشش کرده ام و هربار که دستم به استخوان پشتش خورده که بیرون زده در همین چند روز ، قلبم انگار خراشیده شده ، که فقط میخواستم حس مادری را تجربه کنم ، بی انکه بدانم آیا توانش را دارم یا نه ؟!!؟ ... بی آنکه بدانم چه مسئولیت سنگینی دارد ؟ فقط برای اینکه دینم را به روال طبیعی خلقت ادا کرده باشم !؟؟ که به رشد  برسم ؟...که به رشد برسانم !!؟ به چه قیمتی ؟ حسرت میخورم به کسانی که فارغ این افکار مادری میکنند ... کسانی که میتوانند "مادر" باشند...

خدای مهربانم ، خودت می بینی که همین سرماخوردگی ساده چه میکند با روح و روان یک مادر ! پس همه کودکان را از شر این ویروس ها که هر روز هم آپدیت میشوند ، حفظ فرما!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٤ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin