ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

اول فقط هم سایه بودیم. یعنی صبح ها که خورشید طلوع میکرد سایه خودمان و خانه مان یکی بود و در یک جهت.

آب و برقمان با هم قطع میشد، آشغالهایمان را در یک محل میگذاشتیم و تابع قوانین یک مدیر ساختمان بودیم که معمولا قانونی هم وضع نمیکرد. گاهی تنها از کنار هم عبور میکردیم و گاهی از همین عبور هم به مدد چشمی پشت در ، گریزان. اصولا خیلی تمایلی به سلام و احوالپرسی ندارم و تا حد ممکن از  آن اجتناب میکنم ، چه در همسایگی و چه در محل کار. اما مثل قسمت قبلی باز هم نمیدانم چه شد و قصه از کجا شروع شد ، از مهربانی های خانم همسایه و غذاهایی که در تمام مدت بارداری برایم می آورد که انصافاً خوشمزه و خوش عطر بود ، یا از یک جور صداقت و سادگی خاص که بینمان وجود داشت از همان اول، به خودمان که آمدیم علاوه بر هم سایگی ، همدل و همراز  هم ، شدیم.

عجیب بود آنهم برای من که معمولا از اسرار چهاردیواری خانه مان دوست ندارم هیچ بنی بشری مطلع باشد بیشتر از یک حدی! اما نه اینکه در یک ضلع این چهاردیواری مشترک بودیم شاید و درو پنجره آپارتمانمان هم سبز بود ، کم کم شدیم مثل سریالهای نود قسمتی (شما فرض کنید خانه سبز ). بیشتر شبهایمان را باهم میگذراندیم و اگر من مرخصی بودم روزها هم، تمام روزه های ماه رمضان را اگر جایی دعوت نبودیم ، با هم افطار کردیم ، حتی شبهای قدر را با هم قدر دانستیم و سبزی پلوی شب عیدمان را دورهم خوردیم البته بماند که با چه بغض و نگرانی که سعی میکردیم به روی خودمان نیاوریم هیچکدام! اگر اتفاق بدی برای هرکداممان می افتاد ، باز باهم بودیم ، باهم غصه میخوردیم ، باهم درد می کشیدیم و با هم ، به باد فراموشی میسپردیم... در شادی هایمان که دیگر هیچ!!! دیدنی بود حال و روزمان...

تنها کسانی بودند که کودک شیطان مارا با کمال میل می پذیرفتند و سر و صدا و جیغ های شبانه و روزانه اش را بی هیچ شکایتی تحمل میکردند ، سروصدای خودمان که بماند!! منزلشان تنها جایی بود که من میتوانستم ساعتی بشنیم و با آسودگی خیال یک لیوان "چای" بنوشم. برای منی که از بدو تولد امیرسام در حسرت یک لحظه نشستن بی دقدقه و بی استرس و بی نگاه های نگران اطرافیان که مسیر حرکت پسرک را دنبال میکردند و سرتکان دادنهایشان، روزگار نچندان خوبی داشتم و روزهای سرد و بی روحی را سپری میکردم ، آنجا ، آن خانه گرم ، تکه کوچکی از همان بهشتی بود که خدا برایم وعده داده بود....

گذشت و گذشت . شرایطی که مدتها منتظرش بودیم فراهم شد و مجبور شدیم جهت سایه مان را عوض کنیم. درست اینجا بود که نمیدانستم از داشتن خانه جدید شاد باشم یا از ترک خانه سبز دلگیر؟!؟ تمام زندگی ام همینطور بوده است. همیشه باید انتخاب میکردم. همیشه در دو راهی قرار گرفته ام که یک تکه دلم در آن راه نرفته باقی مانده بود برای همیشه ! همیشه در ازای بدست آوردن چیزی ، باید از چیز دیگری میگذشتم...

حالا دیگر وقتی از سرکار می آیم ، توی آشپزخانه ای مینشینم که دوستش دارم ، همه وسایلم سرجای خودش قرار گرفته، بوی نویی شامه ام را مینوازد ، خدارا شکر میکنم ولی ته دلم گرفته ، دلم همان خانه شلوغ را میخواهد ، همان میزی که رویش جای سوزن انداختن نبود و با دستم همه را کنار میزدم و برای دوتا لیوان چای جا باز میکردم و با خانم همسایه که حالا عنوانش عوض شده و به قول همسری "دوست جونم" است ، می نشستیم و از همه جا میگفتیم و امیرسام و عرفان هم خانه را روی سرشان میگذاشتند و خستگی روزانه ام را اینگونه در میکردم و همان مراسم چای برایم حکم یک مدیتیشن جانانه داشت ...  شاید بخاطر این است که این روزها وقتی از سرکار میآیم خستگی تا آخر شب که هیچ تا صبح فردا به تنم می ماند... شاید برای همین است که هرروز عصر وقتی دارم قفل در را باز میکنم بی اختیار به جستجوی صدای مهربانی که به چای دعوتم میکند و امیرسام را از بغلم میگیرد سرم را برمیگردانم ! شاید ... این روزها هوا هم سردتر شده انگار...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٠ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin