ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

هر دو هم رشته و همکار بودیم. همسرانمان هم هم رشته و همکار. کودکانمان هم همسن و همجنس... مثل قصه ها . پر بودیم از تشابه و از  "هم ..." ، گویی از ازل قرار بوده تمام حس های زندگی مان را باهم شریک باشیم ، حس های مادرانه ، همسرانه و حتی عاشقانه!! نمیدونم قصه از کجا شروع شد ، از دیدارمان در فرودگاه در آن سفر خارجی که همسفر بودیم فقط در مسیر رفت و از سلامی و دست دادنی کاملاً رسمی ... یا اولین مهمانی شبانه ؟ چه کسی میدانست ؟ منحنی دوستی مان با سرعت نور صعودی رفت و رفت و به خودمان که آمدیم شدیم رفیق فابریک هم به گویش امروزی ها.

بیشترین زمانی که از هم بی خبر بودیم به 2 روز نمیرسید و اگر به 2 روز رسیده بود کمتر از 2 ساعت باهم حرف نمیزدیم... از همه چیز میگفتیم و به همه چیز میخندیدیم ، فکر کنم بزرگترین حسن دوستی مان همین بود. از غم نامه هامان میگفتیم و می گفتیم (البته با لحنی مخصوص به خودمان!) و آنچنان میخندیدیم که خودم از تصویرم در آیینه لذت میبردم. چشمانی پر اشک ، رد سیاه ریمل روی گونه ولی قهقهه ام به آسمان! چه شیرین بود شنیدن داستانهای تکراری مان! چه جذاب بود تعریف کردنش گاهی حتی در یک جمله!

تنها کسی بود که از خبر بارداریش خوشحال شدم ، (همیشه فکر میکردم این خبر که خوشحالی ندارد!) و همان شب که همسرانمان هردو به یک ماموریت رفته بودند خیلی شاد! من برای همراهی اش که مثلا تنها نماند کنارش رفتم و آرام بخش خوردم و اولین شبی بود در زندگیم که تا خود صبح یکسره خوابیدم و وقتی عصبانی گفت پاشو بریم سرکار قیافه اش که معلوم بود تا صبح نخوابیده دیدنی بود! سه ماه از بارداریش میگذشت که برای خواباندن تمام هوسهایش به بوفه غذای اسفندیار رفتیم و باز هم قیافه اش دیدنی بود از تعجب وقتی او  فقط زیتون پرورده خورد و من از همه غذاهای موجود با اضافه دسرها و سالادها در حد مرگ کشیدم و خوردم غافل از اینکه همان روز عصر فهمیدم من هم نطفه ای در دل دارم و ... !

آنقدر به هم نزدیک بودیم که وقتی به خانه هم میرفتیم نیازی به تمیز کردن و جمع و جور کردن نبود. مهم نبود حتی اگر روی شیشه میزمان یک من خاک نشسته باشد و اسباب بازی کودکان زیر پا فریادمان را به هوا ببرد! مهم نبود میوه داشته باشیم یا نه ، مهم این بود که همسران گرامی لطف کنن و کودکان را دقایقی نگه دارند و ما بصورت ام پی تری وقایع رو برای هم تعریف کنیم و بقول خودش "ویت ویت کنیم " و گاهی جذابیت ماجرا آنقدر زیاد بود که بی خیال غرغرهایشان بشویم.

از اول قصد مهاجرت داشتند ولی هیچگاه قضیه را جدی نگرفته بودیم... تا اینکه قضیه ما را جدی گرفت آنهم در عرض 2 ماه فقط! آخرین مهمانی که یک هفته قبل از رفتنشان گرفتیم ، همه سعی میکردیم به روی خودمان نیاوریم ، حتی قرار شد اسم "گودبای پارتی " را هم رویش نگذاریم و تنها دورهمی باشد و بس .. . ولی هرکاری میکردیم "گودبای" خودش در لحظه لحظه ی "پارتی "و باهم بودمان خودنمایی میکرد و در نگاه هایی که پر از بعض بود و از خیره شدن فراری. "خداحافظ" بهم نگفتیم ولی آن در آغوش کشیدن آخر و آن لرزش تن و شانه ها و نفسی که در سینه حبس شده بود ، برای خودش از هزار خداحافظی دلگیر تر و غمناک تر بود .چشم بر هم زدیم و یک ماه از رفتنشان میگذرد . پرم از حرفهایی که برای هم نگفته ایم و دلتنگ تمام شبانه ها و جمع های ساده و صمیمانه و حتی قرارهای کله پاچه ای! کسی میگفت که دیگر برای هم مهره سوخته ای بیش نیستید ، با اینکه راست میگفت ولی دلخوشیم به همین چند خط ای میل و چند عکس اَتچ شده به آن.

اولین باری که از آنطرف دنیا تلفن زد ، نمیدانستم چگونه ذوقم را جلوی مهمانمان مخفی کنم و از همه جالبتر کودکانمان بودند که تا همین دو روز پیش مادام در حال گیس و گیس کشی بودند و حالا جوگیر شده با همان زبان کودکانه با هم تلفنی! حرف میزدند و همدیگر را به منزل هم دعوت میکردند و حاضر نبودند حتی فرصت کوچکی را در اختیار ما بگذارند، دلتنگی کوچک و بزرگ نمی شناسد!  

این تنها عکسی است که از آن "گودبای پارتی" به جا ماند و آنهم هنرنمایی پسرک همراه یکی دیگر از مهمانها روی دیوار خانه مان! است و از آن شب به بعد پسرک فقط دوست دارد روی دیوار نقاشی کند و من محو آن خطوط محنی ماهرانه اش برای ترسیم درخت سعی میکنم عصبانیتم را فراموش کنم.

To be continued….

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin