ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

سلام نی نی عسلی بابا

  این چند روزه همش ما در رفت و آمد بودیم حتما خسته شدی ببخشید در عوض مامان و مامان بزرگ بابایی با یک عالمه سوغاتی اومدند و خوش بحالت شده البته خوش بحال ما هم شده چون لباسهایی رو که برات آوردند نگاه می کنیم و با تصور تو عسلی توی اون لباسها قربونت میریم

آخه پس کی میای تا ما از نزدیک فدات بشیم خیلی این ماه آخر داره دیر میگذره تحملم تموم شده

با این تکون خوردنت هم که دلم رو داری آب میکنی دلم می خواد بدنیا بیای و تو بغل خودم تکون بخوری

تا میتونی تپل شو بعد بیا قربونت برم فدات بشم بوسسسسسسسسسسس ازطرف بابایی







نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin