ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

*ما بالاخره اسبابامونو کشیدیم و الان شاد و سرحال و سرخوش در خدمت شماییم. دروغگو تو این مدت کلا از همه چیز دیس کانکت بودم چون حتی تلفن هم نداشتیم و دلم خیلی براتون تنگ شده بود ، باور میکنید؟!!؟بغل

*شب اولی که در خونه جدید بودیم ، غم غربت بدجوری مارو گرفته بود و دچار نوعی دپرشن خاص یه  چیزی تو مایه های همون homesick ،شده بودیم و هر سه ردیفی کنار هم خوابیدیم و بدون اینکه باهم حرف بزنیم هرکدوم تو ابرای بالاسرمون سیرو سلوک میکردیم که در این میان ازبلوغ ذهنی پسرک بسی مشعوف گشتیم که بدون هیچ جیغ و گریه و بهانه ای دراز کشیده بود و پاشو روپاش انداخته بود و با خودش حرف میزد که دیالوگش بسیار شنیدنی بود : خونه اینجاست؟ خونه اونجاست؟ اون خونه خالیه؟ عرفان بالا نیست؟!؟  تعجب.... و تا زمانی که خوابش ببره اینارو تکرار میکرد.

* در یکی از این روزها از شدت ضعف رفتم دکتر و طبق معمول بهم یه Bکمپلکس B12 و دگزامتازون داد. وقتی رفتم برای تززیق هنوز داشتم فکر میکردم که چجوری بخوابم که کمترین تماسو با تخت درمانگاه جهت حداقل آلودگی داشته باشم و خانومه با 2 سرنگ پر بالاسرم بود که شنیدم گفت یه کم دراز بکش و بعد برو! یعنی تموم شده و رفت و من واقعا هیچی نفهمیدم غرق در تبحر خانومه بندوبساطمو جمع کردم و ازش تشکر کردم و گفتم: خانوم یه دنیا ممنون. خیلی عالی زدید ، من هیچی نفهمیدم. خانومه با یک نگاه سرد و بی روح بدون اینکه حتی بگه خواهش میکنم ،لبخند گنگی بهم زد که هرچی فکر کردم معنی لبخندشو نفهمیدم.

موقعیکه از پله های درمانگاه پایین می آمدم با هر قدمم یک درد سیال وحشتناک از محل های مورد نظر توی پاهام پخش میشد و اصلا قدرت حرکت نداشتم و با هر قدمی که بر میداشتم تازه مفهموم اون لبخند گنگ برام آشکار میشد و خدارو شکر کردم که پیش این خانوم با این همه مهارت پنی سیلین نزدم وگرنه الان جفت پاهام بین زمین و هوا خشک شده بود و برده بودنم تو موزه مادام توسو که نه همین سعدآباد خودمون کنار سایر موجودات خشک شده!!!

*هنوز رابطه بین اسباب کشی و ترک خوردن کفِ پا رو نفهمیدم. الان کف پام درست مثل پوست کروکدیل شده و اعصابمو بهم میریزه وقتی به هر چی میخورد خِرچ خِــــــرچ صدا میده.استرس

*کلا 3 روز مرخصی گرفتم که با احتساب 5شنبه جمعه و تعطیلی دیروز شد یک هفته و به این نتیجه رسیدم که حاضرم تمام مدت بشورم و بسابم و شبها استخونام تیر بکشه ولی سرکار نرم چون امروز واقعا سختم بود ....

با این حال سعی کردم وانمود کنم که خیلی شادم و تو ماشین همش از خودم شادی در کردم و البته خواب شیرینی که دم صبح دیدم و درست در لحظه حساس از خواب پریده بودم بی اثر نبود ، که با ترمز وحشتناک همسری رفتم تو شیشه چون کمربندمو باز کرده بودم و داشتم به پام کرم میزدم.... و در یک لحظه تمام ابر شاد بالای سرم پودر شد و ریخت زمین به همراه دلم و اعصابم! نمیدونم چرا به این ترمز ها عادت نمیکنم با اینکه 2555 روز ازین نوع همراهی صبحگاهی میگذره !؟!؟!؟

*میدونم الان 99 درصدتون دارین فکر میکنید من چه خوابی دیده بودم؟ جهت رفع کنجکاوی خدمتتون عرض کنم که خواب دیدم دارم تو رشته مورد علاقه ام که همانا معماری باشد ، ادامه تحصیل میدم... اینقدر حس شیرینی بود که نــــــــــــــــــــــگو... خواهشا ننویسید که انشااله خوابت تعبیر میشه و ... چون تنها چیزی که الان اصلا به من نمیاد همون ادامه تحصیله و از مغزم چیزی جز یک تکه فسیل 2500 ساله باقی نمونده وگرنه تا دلتون بخواد انگیزه دارم نیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۳ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin