ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

لاک پشت پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی.

می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند؛ و دورها همیشه‌ دور بود. سنگ‌پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌کشید.

پرنده‌ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبک؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست. کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی. من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ ناامیدی.

خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک‌ بود.و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد.چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است. حتی‌ اگر اندکی. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای.

و باور کن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست، تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی؛ پاره‌ای‌ از مرا.خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت. دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتی‌ اگر اندکی؛

و پاره‌ای‌ از  (او)   را با عشق‌ بر دوش‌ کشید.

پی نوشت: دارم یاد میگیرم که فقط برم  ، بی فکر رسیدن ، بی آنکه مادام پشتمو نگاه کنم که کجا بودم و کجا ایستاده ام ، بدون غرغر و ای کاش !!

یه پی نوشت دیگه: گاهی اوقات یه کاری رو با تمام وجود دوست داری ،کلی هم براش برنامه ریزی کردی، ولی ازش میگذری ، اونم درست در لحظه آخر! که نکنه رنجی در پی داشته باشه برایش ... و عشق یعنی همین!!!  اول به نظرت خیلی جمله کلیشه ای میاد و باور نمیکنی ، دنبال هزار دلیل باربط و بی ربط دیگه میگردی ، ولی وقتی فکر میکنی واقعا همین طوره ... و عشق یعنی همین! به همین سادگی ! اونوقت خیلی برات باارزشه و اتفاقا خیلی قشنگ تره وقتی تو همین سادگیها و روزمرگی ها دنبالش بگردین. عمراً فهمیده باشید چی گفتماز خود راضی. 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin