ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

هردو بعد از کار ،قرار کاری دیگری داشتیم و بطور اتفاقی قرار هر دومان کنسل شد (من و آقای همسر) . هردو به خانه آمدیم بدون کودک که آوردنش هم به پدربزرگ محول شده بود و تا آمدنش حدود یک ساعت فرصت داشتیم. پله ها رو دوتا یکی کردیم و به محض اینکه در باز شد انگار در مسابقه شرکت کرده باشیم هردو به ساعت نگاه میکردیم و در کوتاه ترین زمان ممکن دستهایمان را شستیم ، در یخچال را باز کردیم ، من یک برش کیک و او مقداری میوه ،تناول کردیم ، تلفن و موبایل را سایلنت کرده و پاورچین پاورچین بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنیم طبق روال همیشگی* یکی تو اتاق روی تخت و دیگری توی هال خوابیدیم ، اینقدر خسته بودیم که فراموش کردیم اجباری درکار نیست. چقدر زود فراموش میکنیم و چقدر زود به همین فراموشی ها هم عادت میکنیم !

*روال همیشه اینست که یکی بیرون پیش امیرسام میخوابد و دیگری برحسب اینکه آنروز ترازوی اعمال نیکش چقدر سنگینی کرده باشد ، یا درجه بیماری و ناتوانیش چقدر بالا رفته باشد ، به عنوان پاداش خوابیدن روی تخت نصیبش میشود و این هم یکی دیگه از قسمت های خوب زندگیه که قبلا تجربه نکرده بودم : تنها خوابیدن روی تخت دونفره ! میتونی هر دو دستتو تا جاییکه میتونی باز کنی ، میتونی وقتی از شمردن گوسفندها ناامید شدی سه چهارتا غلت به هر دو جهت بزنی ولی بازهم پایین نیفتی ، میتونی لحافو تا روی سرت بالا بکشی و از اونطرف نصف پاهات بیاد بیرون و یا برعکس ! میتونی اصلا در عرض تخت بخوابی ، میتونی مثل یک گلوله تو خودت جمع بشی و زانوهات برسن به پیشونیت و کسی هم اعتراض نکنه که این چه جور خوابیدنه ؟ چرا اینقدر وووول میخوری؟ و در آخر : بخواب دیگه!!!  

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٤ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin