ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

چند وقت پیش مهمونی بودیم و یه دفه متوجه شدم یکی از خانمها چشماش پر از اشک شده و ازش پرسیدم چی شده گفت چیزی نیست ، یه چیزی رفته تو چشمم. از اونجاییکه من همیشه فقط بطور نمایشی از دیگران سوال میکنم و کافیه که تو چشم یه نفر خیره بشم و تا ته افکارشو بخونم – ناگفته نماند که همیشه از داشتن این حس نمیدونم چندم کلی خرسند بودم ولی الان چند وقتیه که خیلی داره آزارم میده و همش تو فکر اینم که چجوری میشه این سنسورا  رو از کار انداخت؟ - دوباره تو اتاق ازش پرسیدم و بغضش ترکید و من واقعا یه لحظه دلم ریخت! که چی شده ... گفت من دیگه از دست فلانی ( شوهرش) خسته شدم و میخوام ازش جدا شم و ال و بل .... هرچی به خودم فشار می آوردم چه چیزی بهش بگم تا آرومش کنم هیچی به ذهنم نمیرسید.

راستش اینقدر دلائلش ساده و کودکانه بود که فقط سعی میکردم جلوی خندمو بگیرم... البته بهش حق میدادم. شاید من هم یه روزی مثل اون بودم ، شاید منم یه روزی از یه اتفاق کوچیک ، فکر میکردم دنیا به آخر رسیده . شاید هیچ درکی از "اینکه چیزی نیست نداشتم" . متاسفانه این جور مسائل توضیح دادنی نیست ، نمیتونی برای کسی تفهیم کنی ، حتما طرف باید خودش تجربه کنه ، حتما باید تیر درست وسط قلبشو نشونه بگیره ، اینقدر که دردش تو تمام بدنش پخش بشه، حتما باید تمام سلولهای زندگیت مثل دو قطب همجنس آهنربا از هم گریزون بشن و توو مادام انرژی مصرف کنی تا اینا رو بهم نزدیک کنی و کافی یه لحظه و فقط یه لحظه خسته شی و نیرو رو قطع کنی تا شیرازه از هم بپاشه!.... تنها در این صورته که قدر لحظه لحظه زندگیتو میدونی و تمام سعی ات اینه که با مسائل جزئی خرابش نکنی و اوقات خودت و دیگرانو تلخ نکنی.

تو این افکار بودم و خیره به دستمال کاغذی هایی که طرف یکی پس از دیگری مچاله میکرد که امیرسام ناغافل از پشت با یه کامیون کوبید تو سرم! در حالیکه گنجشک ها داشتن دور سرم میچرخیدن از اتاق امدم بیرون و دیدم خانومها دوبه دو و سه به سه کله پاچه شوهراشونو بار گذاشتن و در اینکه شوهر هرکدوم از اون یکی بدتره گوی سبقت از هم می رباییدند، ناگهان همه نگاهها به سمت من برگشت و با اینکه ضربه امیرسام خیلی کاری بود ، هنوز سنسورای مورد نظرو از کار ننداخته بود و تو چشمشون میخوندم که: خوش بحالت!!!!

 اصولا من چون تو این قبیل بحثها وارد نمیشم و چون همیشه میخندم و ظاهر خجسته ای دارم ، خوش بحالمه. یه لحظه با خودم فکر کردم اگه همه به اینکه من خوشبخت ترین زن دنیا هستم باور دارن چرا من نداشته باشم؟! بنابراین سرمو بالا گرفتم ، اون لبخند معروفمو زدم و در حالیکه دقت میکردم صدای پاشته های کفشم آهنگین باشه ، برای همسری که همیشه در دورترین جای ممکن از من تو مهمونی ها میشینه دست تکون دادم تا به افکارشون مهر تاییدی هم زده باشم و ... .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin