ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 میخواهم برایت بگویم از "این روزها"

 

این روزها هفته از نصف به بعد، کش می آید انگار

این روزها مادام موکول میشوم به هفته آینده ...

اصلا دقت کردی چه زود آخر هفته میشود؟؟؟

و آخر هفته ها چه زود تمام میشود و تمام میشوم ؟!؟

 

این روزها خسته تر آنم که به آواز قناری دل خوش باشم

یا به جوانه زدن "برگ های گلدانم" حتی!

 

اینروزها به یاد اردیبهشت "صالحی" میخوانم:

و از خانه که می آیم یک پاکت دستمال سفید و تحملی طولانی می آورم

چرا که میدانم: احتمال گریستن بسیار است!

 

اینروزها که کم دارمت ، فقط میدانم دارمت!؟

همین برای دلِ تنگ من "کافی" که نه ، ولی بس است

همین که هستی

دوری ولی هستی ،نزدیکِ نزدیک، کنارِدلم انگار!

 

این روزها مادام برایت حرف میزنم

 از هرچیز که دلخورم ،از هر اتفاقی که می افتد

هرچقدر هم بی ربط!

بی کم و کاست ، با جزئیات

 

و میدانم که میشنوی ....

 گاهی میخندی ، گاهی آهی میکشی ، گاهی نصیحتم میکنی

... گاهی فقط دست هایت را باز میکنی

و من بی درنگ! خودم را در اغوشت "رها" میکنم

و این

قشنگترین قسمتِ زندگی "این روزها"ی من است...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٧ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin