ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

دیشب رو تا صبح با کودک درونم گذروندم ، کودک درونم دختری بود با چشمهای درشت مشکی و موهای بلند مجعد خرمایی متمایل به طلایی!! دختری بود با پیراهن بلند صورتی  آستین حلقه ای که حلقه های موهایش تا روی بازوانش را می پوشاند.

دختری آرام با لبخندی بر لب . درونش پر از عشق بود و دنیای پیرامونش هم! دوستش داشتم ، سرشارم میکرد از عشقی که همیشه در انتظارش بودم و نداشتمش ... در کنارم اما کودک بیرونم خوابیده بود ، کودک بیرون پسربچه ای بود که او را هم دوست داشتم ، پاره ای از تنم بود ولی در فکر میبردم ، همیشه!

کودک درون صبور بود و آرام  ، انگار تنها درسی که تا تحصیلات عالیه پیش رفته بود ، صبر بود و صبر و صبر ... کودک بیرون اما حتی حاضر نیست الفبای صبر را بیاموزد .

کودک درون در بهترین شرایط احساس ناامنی میکند و همیشه بدنبال تکیه گاه امنی میگردد ، قدمهایش را با شک و تردید برمیدارد که مبادا!!! این "مبادا" بلای جان زندگی اش شده ، شاید هم پلی برای رسیدن به آرامش نسبی اش البته ! که حاضر نیست این آرامش نصفه نیمه اش را با هیچ هیجان شیرینی حتی عوض کند. کودک بیرون اما در بدترین شرایط هم با قدمهای محکم میرود و میرود . حاشیه امنیتش تعرف نشده است. زمین میخورد ، میسوزد ، کبود میشود ، ... ولی میرود بدون هیچ مبــــــــادایی !

کودک درون از هر اخمی دلش میگیرد ، می ترسد از صدایی که کمی لحنش خشن باشد... کودک بیرون با صدای بلند فریاد میزند ، از دعوا نمی ترسد حتی اگر تن صدا دیوار صوتی را هم بشکند ، تازه از شکستنش هم لذت میبرد گاهی.

کودک درون برایش همه در الویتند و در آخر خودش! همیشه اینطور بوده ، به همه حق داده ، همه را دوست داشته ، همیشه تیر اتهام برای هر مشکلی را به سمت خودش نشانه رفته، کودک بیرون اما همه چیز را برای خود میخواهد، از خواسته هایش به هیچ عنوان نمیگذرد ، البته او هم همه را دوست دارد!

و در آخر من مانده ام بین این دو کودک ، معلق ! انگار به فنری آویزان شده ام از ارتفاعی زیاد. این حالت "تعلیق" گاهی دوست داشتنی و گاهی زجرآور است.! وقتی بالا هستم و به رویاهایم نزدیک این حس معلق بودن شادی آور و دلهره اش از نوع بازی های شهربازیست ، حتی جیغ هایش شنیدنیست و ترسش به جان خریدنی! اما وقتی فنر کش می آید و به سطح زمین نزدیک میشوم ، اینبار هم دلم میریزد ولی ترسش گنگ و نامفهوم است ، میترسم از ضریب الاستیسیته اش ، این خاصیت کش سان تا کی میتواند ادامه داشته باشد؟ نکند این، بار آخر باشد و تارو پور فنر از هم گسسته شود و از درون بپاشم؟!؟

خوب میدانم کودک درونم تنها زاده رویاهایم است ، تنها آنجایی که عشق را مطلق و در خلاء میتوان یافت و یا میتوان ساخت! میدانم باید ببوسمش و بگذارم درون صندوقچه آرزوهایم  کنار تمام چیزهای دیگری که هرگز نخواهم داشت اما این سوال که چگونه این همه تضاد در من و از من زاده شد؟ رهایم نمی کند . این ژن پنهان حاصل کدام دوره زندگی ام بوده است که هرچه سعی میکنم نمی توانم هیچ هارمونی بین آن و خودم ایجاد کنم؟ چرا نمی توانم به تعادلی هر چند نسبی برسم؟

شب به سحر میرسد و طلوعی دوباره در راه . با کودک درون برای همیشه خداحافظی کرده ام ، نفس عمیقی میکشم! و کودک بیرون را که برای بار هزارم بیدار شده با یک دنیا عشق بغل میکنم اینبار، مثل همیشه از بغلم میگریزد ، پیشانی اش را میبوسم و آنقدر نگاهش میکنم تا پلکهایم سنگین شوند .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin