ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

گفتم همانطور که تو نوبت آزمایش نشسته بودم ، یاد روزای گذشته افتادم. روز 10 بهمن 86 همین ساعت روی همین صندلی منتظر دکتر بودیم که برای سونوگرافی بیاد. اونموقع هفته شانزدهم بارداریم بود و همه می گفتن بستگی به موقعیت قرارگیری جنین داره و ممکنه بتونن جنسیتشو تشخیص بدن.!!!

خیلی هیجان داشتم ، دختر و پسر بودنش فرقی نمی کرد ، اول نگران سلامتیش بودم ولی خوب دونستنش برامون خیلی جالب بود.

خودم فکر می کردم دختر باشه علیرغم اینکه هرکی تو این مدت منو دیده بود گفته بود پسره. خلاصه بالاخره دکتر آمد و رفتیم تو اتاق . آهنگ نازی نازی هم پخش می شد و هیجان مارو بیشتر کرده بود. دکتر اول همه چیز جنین رو چک کرد و اعضاشو تک تک نشون دادو من از ته دل خدارو شکر کردم که سالمه .

وای باورم نمی شد ، ستون فقراتشو کاملا می شد دید. کف پا با 5تا انگشت !!!باورنکردنی بود. همین طور که با چشمای گرد شده به مانیتور نگاه می کردیم ، دکتر گفت : بچه پسره و ما دوتایی همزمان گفتیم : اٍاااااههههههههههه.    

من پرسیدم : چند درصد درسته ؟ دکتر گفت : 120 درصد.

و اینطوری شد که نی نی همکاری کردو ما خیلی زود فهمیدیم که نی نی مون چیه. الهی قربونش برم.  

بعدشم که هر دو با موبایل به مامان اینا و کلیه فک و فامیل و خیل عظیم دوستان و همکاران منتظر در شرکت خبر دادیم. مثلا قرار بود به کسی نگیم!!!!؟؟؟؟!!  



نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱۳ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin