ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

خونه مادربزرگم سه طبقه بود با آجرهای نارنجی متمایل به قرمز ، از همینا که الان دوباره دل معمارا رو برده، لب پنجره ها و تراس طبقه آخر که وسعت زیادی هم داشت نرده های فلزی بود با حلقه هایی که داخلش گلدانهای شمعدانی و حُسنی یوسف خودنمایی میکردند . بماند که همیشه از همان کودکی نگران جوش ضعیفی بودم که بین آن حلقه ها و نرده تراس بود و هر لحظه امکان میدادم گسسته شده و گلدان بر سر یه بنده خدایی خراب شود!!

عصرها میرفتم روی تراس و به مادربزرگ در شستن آن کمک میکردم بعد رو پله دوم نربان فلزی و باریکی که به خرپشته راه داشت می نشستم و مادربزرگ را زیر چشمی میپاییدم و به محض اینکه میرفت سماور را روشن کند ، دست خرسی و هلن (عروسکم) را گرفته و در طرفه العینی نربادن فلزی را دوتا یکی کرده بالای خرپشته میرفتم و آرام روی لبه بدون جان پناه می نشستم. در آن زمان (من هنوز مدرسه هم نمیرفتم) تماشای تهران از طبقه چهارم نمایی داشت در حد برج چهل طبقه.

نمای مقابلم به زیبایی یک بوم نقاشی بود که یک سوی آن خورشید در حال غروب و مخلوطی از رنگهای زرد و و نارنجی و قرمز و سوی دیگر ماه با تونالیته نیلی و بنفش مایل به سرمه ای در راه... چراغها یکی پس از دیگری روشن میشدند و من همیشه محو آن مثلث های کپی پیست شده پشت سرهم  بودم که محور تاجشان توسط انتهای افق قطع شده بود و با وجود نا همگونی شان با محیط ، خودنمایی عجیبی میکردند.... و با صدای فریاد مادربزرگ که خدا مرگم بده، باز تو رفتی اون بالا؟!!؟  به خودم می آمدم و خرسی بدست پله ها را تندی پایین می آمدم.

چقدر دلم میخواست مادربزرگ و خانه اش هنوز بودند و من از همان بلندی باز تهران را نگاه میکردم ، میخواستم ببینم آیا هنوزم آن مثلث ها را میدیدم یا نه ؟؟ و آن احساس  ساده و غریب ! چه کسی میدانست ؟

من به تو خندیدم
چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 فروغ فرخ زاد (شعر زیبای سیب حمید مصدق و جواب فروغ در ادامه مطلب )


شعر زیبای حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت 


 
  جواب زیبای فروغ فرخ زاد 

خندیدم من به تو
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی 
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم 
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو 
نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را چون
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام 
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٧ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin