ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

ساعت 24:00

تازه میشینم و پاهایم را دراز میکنم . تمام استخوانهایم تیر میکشد. معمولا این موقع شب اکثر مادران کودکانشان را به پادشاه هفتم رسانده اند و ما هنوز در اول انقلاب به سر میبریم و تازه اول راهیم... توضیح وضعیتمان از حوصله خارج است ولی دیدنیست ، باید باشید و ببینید. هرچه ساعت میگذرد و به 1 نزدیک میشود پلک هایم به سنگینی تریلی شده و همان تریلی هم به کرات از روی دست و پایم عبور میکند چون گاهی احساس میکنم استخوانهایم خرد شده اند و اگه بلند شوم میریزم زمین! کودک هم خواب آلود شده ولی همچنان مبازره میکند ... گفتم که در دوران انقلابیم و او هم مبارز خوبی است.

ساعت 2:00

مثل جنین تا سرحد ممکن درون خودم خم شده ام . خواب میبینم توی کوههای آلپ وسط برف و کولاک گیر کرده ام . چشم باز میکنم همونجوری خوابم برده و دمای کولر به پایین ترین حد ممکن رسیده و تنم کاملا یخ کرده .. کولر را خاموش میکنم و آهسته میروم که بخوابم ، مبارز کوچک دوباره شروع به شعار دادن میکند ، محکم و با جیغ : ممــه! شیر میآرودم ... آبمیوه! آبمیوه میاورم... نوشابه!؟! نوشابه ... آب .... بستنی .... و در آخر دست از مبارزه می کشد و در حالیکه هیچکدام را نخورده ، اعتصاب کرده و میخوابد . (این مرحله دست کم یک ساعتی طول میکشد)

ساعت 4:00

باز خواب میبینم روی کوهها و یک تخته سنگ خارا ایندفه بدون برف (گمان میکنم همان البرز خودمان باشد) افتاده ام .بیدار میشوم یک جایی روی زمین در پوزیشنی نا مناسب خوابم برده ... استخوانهایم انگار توی تنم فرو رفته. خواب کاملا از سرم پریده و هزار هزار فکر و خیال توی ذهنم رژه میروند، به هر چیزی که باید انجام بدم و ندم فکر میکنم ، ذهنم پر از اعداد و ارقام و تاریخ است که یکی یکی بولد میشوند و روی صفحه برقی میزنند و میروند . درست انگار توی مغزم چند نرم افزار حسابداری و کنترل پروژه و ... نصب شده ولی ناقص! و مرتب بوق میزند و Error میدهد! در همین حوالی صدای اذان هم از دور دست شنیده میشود.طبق روال این مدت اخیر موضوع را با یه عذر خواهی از خدای مهربان حل میکنم و حتما این توضیح را میدهم که من اگه الان وضو بگیرم این 2 ساعت باقی مانده را هم نمیتوانم بخوابم... صدای اذان بلندترمیشود انگار و با وجدانم همچنان درگیرم ولی خسته تر از این حرفهام که وجدانم بر من غلبه کند . با دستم ابرهای سیاه بالای سرم را کنار میزنم و سعی میکنم به چیزهای خوب فکر کنم. چشم هایم را میبندم . نمیدونم چرا فکرهای خوب آفتابی اند و صفحه روشن و براقی دارند . مست شیرینی های زندگی ام میشوم ...

ساعت 6:00

تازه غرق در روشنایی ها شده ام که موبایلم زنگ میزند... باور نمیکنم .زمان بین ساعت 4تا6 تندتر از همیشه میگذرد. خواب آلود بیدار میشوم و تمام کارهایی که شب قبل به صبح محول کرده ام انجام میدهم .کودک را خانه پدر میگذاریم . آنقدر شیرین خوابیده که دوست دارم ساعت ها نگاهش کنم ولی همیشه دیر شده و تنها نیم نگاهی برایم میماند. بعد ترافیک و ساعت ها در راه تا به محل کارمان میرسیم.

ساعت 10:00

صبحانه ام را مفصل خورده ام ، نه اینکه گشنه باشم فقط برای عقب انداختن شروع کار.. مغزم هنوز بیدار نشده. اما با نگاه به نامه روبرویم عذاب وجدان میگیرم و شروع میکنم (این وجدان عجب دردسری شده برایم!) . همان ابتدا میبینم ضریب زلزله منطقه را نداریم. چشمانم برق میزند و در کوتاه ترین زمان ممکن نامه ای به بخش ژئوتکنیک میزنم و عدد مورد نظر را در خواست میکنم و تمام... می دانم که این نامه ولو اینکه بخش مورد فقط یک پارتیشن با ما فاصله داشته باشد خودش یک هفته ای در راه میماند ...  یاد سلطان و شبان میافتم و کبوترهایی که نامه میبردند!!!

همیشه ازین سیستم کار منتفر بودم ولی الان اینقدر خسته ام که خیلی برایم فرقی نمیکند. نه من ، نگاه که میکنم به دوروبرم همه درگیرند! همه چهره ها مشغول و خسته ... پروژه ها هم مثل ذهنمان همه خوابیده اند و خیال پا شدن هم ندارند! رخوت و کسلی و بی انگیزگی تمام فضا را سنگین کرده و به سختی میتوان نفس کشید ،اما هنوز عده ای کبک وار سرشان را توی برف کرده اند ....

ساعت 16:00

انگشتم رو با اشتیاق روی دستگاه میگذارم و صدای چهچه دستگاه وقتی شماره پرسنلی ام را نشان میدهد برایم یکی از شیرین ترین اصوات است ، مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده باشد... اما خیلی مجال پرواز نیست . کمی آنطرفتر چراغ ترمزها همه قرمز پررنگ است و ترافیک و باز هم ترافیک ....

ساعت 20:00

کودک را آورده ایم ، فرصت کوتاهی صرف بازی برایش گذاشته ایم اما برایش کافی نیست ،حق هم دارد و همچنان روی فنرهای نامرئی که به پاهایش بسته اند بالا پایین میپرد .. کارها را بین خودمان و زمان تقسیم میکنیم چیزی به 24 و پایان نمانده ، بنابراین سرعت را بیشتر میکنیم و متعاقبا توان و حوصله مان کمتر میشود.

ساعت 22:00

تازه شام خوردیم ، ظرف های شسته شده دوباره کثیف شده اند ، همچنین خانه و لباسهای کودک.او همچنان میپرد و با خود تمام وسایل خانه را پخش و پلا میکند ... بقیه کارهای باقی مانده را به فردا موکول میکنیم و قدمهای اخر را کشان کشان میرویم و هواپیما میشویم و هواپیما میکشیم ....

ساعت 24:00

از اول بخوانید.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٠ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin