ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

پسرک ما درست بعد از اینکه عقربه های ساعت زنگ 2 سالگی اش را نواخت کاملا یک دفه ای متحول شد و تغییراتش آنقدر واضح و چشمگیر بود که یاد کارتون سیندرلا و ساعت 12 افتادیم و البته نور امیدی بر اینکه "بهتر خواهد شد " در دلمان جرقه زد. و اندر احوالات این تغییرات:

*یکدفه شروع کرد به حرف زدن (قبلا فقط کلمات روتین و ساده رو فقط میگفت و بیشتر سعی میکرد با اشاره تمام منظورشو برسونه و تو مایه های خوندن کلیله و دمنه و حافظ! نبود اصلا) کلمات رو هم کاملا درست بیان میکنه یعنی دقت کردم اگه نتونه کلمه ای رو مثل ما بگه اصلا نمیگه و بحدی این موضوع برای ما شیرین و شنیدنی بود و هست که حد نداره و با هر جمله یا کلمه جدید من از شادی جیغ و داد میزنم و خودشم خیلی شادمان یه درجه سرشو بالاتر میگیره و با غرور بیشتری همونو تکرار میکنه.

مثلا میگه بستی میهن یخی می خوام! ( آرم روی بستنی رو حتما چک میکنه که میهن باشه وگرنه نمیخوره) یا رانیه هلو یا امیرسام خوابش نمیاد! یا "این تن بمیره" بذار (آهنگ شهرام صولتی )

*به کتاب و کتاب خوانی بسیار علاقه مند شده و هر روز به محض اینه از سرکار امدیم خونه و به قول خودش "دووتایی" یه بستنی میهن خوردیم ،میره کتاباشو میاره و برام میخونه ، توجه کردین اون برام میخونه ... یعنی هر صفحه رو باز میکنه و همون توضیحاتی که من قبلا میدادم و اون اصلا نگاه هم نمیکرد و معمولا داشت یه گوشه کتابو میخورد مثل آدامس! برام تکرار میکنه ... و من خدا میدونه چقدر خوشحالم که زحماتم بی نتیجه نبوده ... البته قضیه خوردن کتاب هنوزم کماکان ادامه داره و آقا بزه فقط الان اول میخونه بعد پاره میکنه و در نهایت میخوره خیلی هم با لذت!!!!

کتاب حیواناتشو که ورق میزنه همه رو بترتیب نام میبره ، میمون ، سنجاب ، میل (فیل) ، اسب و به سلطان جنگل که میرسه میگه : ممه!! چون به شیر(خوراکی) میگه ممه و من هم قبلا همیشه اون صفحه رو میاوردم و میگفتم :شیر! و اونم با تعجب نگام میکرد و حالا معنی تعجبشو میفهمم که با خودش میگفته این دیگه چه ممه ایه؟؟؟

*به نقاشی بسیار علاقه مند شده . من قبلا بارها دفتر و جعبه مداد رنگی آوردم و به هیچ عنوان حاضر نمیشد حتی یه لحظه بشینه و همه مداد رنگی هاشم تا نصفه خورد! ولی الان دفترشو میاره و خودکارم اول میده دست من و میگه نقاشی (با تشدید روی ق ) و من میگم چی بکشم؟ اول از همه میگه : اماما پیما( هواپیما ). علاقه فراوانی به هواپیما داره و تا زمانی که یه هواپیما از آسمون عبور کنه پلک نمیزنه و تمام حرکاتشو با کنجکاوی تمام زیر نظر داره و میگه : چراغ اماماپیما و چشماشو تند تند بازو بسته میکنه !!! بعد که هواپیما کشیدم میگم حالا چی بکشم؟؟ میگه دوتا اماماپیما! و دوباره! و از اونجایی که تا ده بلده بشماره این داستان همچنان ادامه دارد!

*به تماشای تلویزیون هم علاقه مند شده! البته در حد آگهی های تور مسافرتی که هواپیما نشون میده و تبلیغ شامپو و ریمل و تلویزیون... ؟ هنوز علاقه به کارتون نداره و تا میزنم کانال کارتون میگه :کارتون نه!

*بازی مورد علاقش شده "نماز"! من به محض اینه چادر سرم میکنم پسرک با شادی ذوق میکنه و میدوه میگه "نمـــــــــاز". میره زیر چادر و میگه دالــــــــی! چادرو با خودش میکشه و میبره! موقع سجده رو کمرم میشینه و میگه : دووباره! و اینقدر قشنگ میخنده و ذوق میکنه که منم نمیتونم جلو خودمو نگیرم و گاهی بلند میخندم. فقط میمونه حساب من با خدا که آیا این نماز بی مهر و سجاده و چادر و ... قبول میکنه یا نه ؟ و اینکه این پسر شیطون دل و دین و عقل و هوشم همه رو به باد داده و واقعا عاشقــــــــــــــــــــــشــــــم !

و اما اینها همه نیمه پر لیوان بود و ما همچنان با بی خوابی درگیریم و تازه دوباره ساعت خوابش شده 2.5 -3 شب! و تا اون موقع واقعا پوستمونو میکنه و 6 صبح بیدار شدن برام در حد عذاب جهنم میمونه ( من فکر کنم یه راست برم بهشت اینقدر که تو این مدت عذاب کشیدم همه جوره). همچنان حرف گوش نمیکنه! و همیشه کارخودشو میکنه . همچنان گاز میگیره و پرت میکنه علیرغم امتحان تمام راهکارهایی که دوستای خوبم در پست مربوطه ارائه کرده بودن ، ما به شدت دنبال اون کلاه هایی میگردیم که تو مسابقات شمشیربازی سرشون میکنن که تو خونه برای حفظ جونمون سرمون کنیم!

اینم یه عکس برای دوستایی که خواسته بودن :(راستی عکس پروفایلم عکس امیرسامه در یک سالگی )

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin