ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

از خواب بیدار میشوم ، ساعت دقیقا عدد 6 را نشان می دهد ، تختم درست کنار پنجره است . پرده حریری که تونالیته زیبایش از یاسی روشن به تیره خیره کننده است و هارمونی عجیبی با سایر وسایل اتاق و کاغذ دیواریها دارد کنار میزنم و به حیاط و محوطه زیبایش نگاه میکنم خودکار و دفترچه یادداشت طلایی رنگم را بر میدارم و اینگونه می نویسم:

پست امروز:  امروز هم هوا ابریست .باغبان مشغول سروسامان دادن به باغچه هاست و اینبار دارم تمام گلها را به سلقیه خودم عوض میکنم. 2 نفر هم دارند استخر را تمیز می کنند، با اینکه هنوز کارشان تمام نشده اما حیاط رنگ و بوی دیگری گرفته ، بوته های یاس سفید هم پر از گل شده اند و عطرشان تمام فضای اتاق را پر کرده. امیدوارم همه چیز به موقع آماده شود. با اینکه تابستان شده ولی هنوز هوا ابری و سرد است. هنوز هوا ابری و سرد است ، ابری و سرد ... ابری ... و .....سر....د

از خواب بیدار می شوم اینبار با زنگ موبایل. ساعت دقیقا عدد 6 را نشان می دهد. یک دستم زیر بالش است و در دست دیگرم یک خودکار و یک ورق کاغذ تا شده . حتی جای خودکار روی صورتم مانده و درش لابه لای موهایم گیر کرده ، انرا به سختی جدا میکنم و وحشت زده روی تخت می نشینم. خبری از پرده یاسی و دفترچه طلایی نیست . هنوز موبایل زنگ میزند و اینقدر مبهوت شده ام که توانایی ساکت کردنش را ندارم... با ترس و لرز کاغذ تا شده را باز میکنم و از بین خطوط کج و معوج و ناخوانا، پاراگراف بالا را میخوانم... بی کم و کاست ... یخ کرده ام... خواب دیده ام؟... اینهمه واقعی؟؟؟ تصویرها را با جزئیات به یاد دارم حتی تمام احساسی که داشتم ،حتی بوی یاس سفید !!!

انگار در فضای دیگری زندگی کرده ام...اگر نوشته هایم نبودند باورم نمیشد... چگونه در خواب توانایی نوشتن داشتم؟؟؟ چرا این خواب؟؟ می دانم تابحال نه در خانه ای زندگی کردم که استخر داشته باشد و نه آرزویش را دارم!! اصلا از تصور داشتن خانه ای به آن بزرگی دچار استرس می شوم. ای کاش میدانستم "منتظر" چه چیزی یا چه کسی بودم؟ چرا جمله "هوا ابری و سرد است" اینقدر تکرار شده بود؟؟ ای کاش بیشتر نوشته بودم ، ای کاش میدانستم روحم به کجای زندگی ام پرواز کرده بود؟!؟ بهرحال تجربه جالبی بود . جالب و عجیب!

پی نوشت 1 : نکته جالب خوابم این بود که من در خواب هم از اول صبح مشغول وبلاگ نویسی بودم و کلمه "پست امروز" واضح ترین کلمه ای بود که نوشتم...

پی نوشت 2 : آنشب اولین شبی بود که پسرک از شب تا صبح خوابید و من بعد از 2سال و اندی یک شب را تا صبح خوابیده بودم ، کامل!!! به نظرتون اگه این اتفاق نادر بازهم تکرار بشه (یعنی امیرسام تا صبح بخوابه ) من بقیه خوابمو می بینم؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin