ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

پسر کوچک قصه ما اول صبح چشم باز نکرده میگه : " دَدَ " و ما هم طبق روال هر روزه اونو میبیریم پیش "بابایی" (پدر من ) که خیلی دوسش داره و براش نماد و اسطوره ایه از "دَدَ". باباییه بنده خدا که از دست شیطنت های امیرسام روزبه روز داره لاغر تر میشه ، تا بعدالظهر که من برم دنبالش حداقل 3تا 4 بار امیرسامو برده "دَدَ" که شامل پارک و خرید و گربه بازی و ماشین بازی  و ... میشه. وقتی من میرم دنبالش به محض اینکه می پیچم تو خیابونی که به خونمون منتهی میشه ، فوراً اعتراض میکنه که : نــــــــــــه ... دَدَ!! جالبه که مسیر خونمون و خونه مامان اینا رو کاملا بلده و وقتی بهش میگم نشون بده چجوری بریم خونمون ،تمام مسیرو یکی یکی نشون میده!

خلاصه از وقتی ما پامونو توی خونه میذاریم ، گریه و زاری شروع میشه و صدای "دَدَ" گفتنش تا 7 تا آسمون انورتر هم میره و اونوقته که همسایه مهربون ما زنگ میزنه که بیا بالا تا این بچه یه کم روحیه اش عوض بشه!!! قبلا اوضاع به این منوال میگذشت که یا ما یه ساعتی میرفتیم بالا و امیرسام خونه شونو با خاک یکسان میکرد و من خستگی روزانه ام صدچندان میشد از بس حرص میخوردم ، یا اونا می امدن پایین و امیرسام خونه خودمونو با تمام قوا خراب میکرد و یکی یکی وسایلمونو از تراس "بولومب " میکرد پایین (همون پرتاب کردن در گویش پسرک ) یا همه چی رو "گینگ " میکرد (میشکوند ) ... اما دریغ و درد که زندگی ما هروز بهتر از دیروزه و پسرک هرروز شیطون تر از دیروز و الان فقط در حد یه "بس" خوردن (بستنی) میشه تو خونه نگهش داشت و بعد آوای خوش جــــیغ و دَدَ ... بنابراین این روزا از همون سرکار که میایم بازهم غالبا با همون همسایه مهربون و پسر کوچکش میریم "بارک" (همون پارکه) و داستان به همین جا ختم نمیشه!!!!

توی پارک میبرمش قسمت وسایل بازی و اونجا انواع و اقسام وسایل بازی های رنگارنگ و سرسرهای پیچ در پیچ و تاب و ... زمین با پوشش نرم . صدها بچه دارن مثل آدم اونجا بازی میکنن ولی برای امیرسام 5-6 دقیقه بیشتر جذابیت نداره و بعد میگه :دَدَ!! و اونطرف پارکو نشون میده!!!

تو پرانتز: به عنوان آگهی بارزگانی برای جذابتر کردن قصه همین جا باید بگم که هروز و هرروز دلم برای کودکی های خودمون میسوزه که یه پارکی بود که توش دوتا تاب داشت و یه سرسره و یه الاکلنگ که سرسره هه همیشه زنگ زده بود  و در اثر زنگ زائده های آهنی توش ایجاد شده بود که همیشه جوراب شلواری مو در می داد و تازه وقتی سر میخوردی و پاره میشدی و به انتها میرسیدی ، یه چاله گلی ایجاد شده در اثر زمین خوردن بچه های نگون بخت اون پایین انتظارتو میکشید که "گومببب" بیفتی توش و لباسات بکلی استاد شن !!! برای همین مامانم هیچوقت نمیذاشت من سوار سرسره بشم... تاب ها هم که یا خراب بودن یا قیژ قیژ میکردن یا در اثر کهولت سن تعادل خودشونو از دست داده بودن و وقتی بلند تاب میخوردی به چپ و راست مایل میشدن و تازه وقتی میخواستم در اوج آسمانها لذت ببرم اون پایین میدیدم صف طولانی کودکان در انتظارو و منم که مهربون!!!! و چون از اول زندگی ام به همه حق میدادم جز خودم! همون لحظه می امدم پایین و با حسرت جای خودمو به دیگری! میدادم.... میموند الاکلنگ که اونم معمولا نمیتونستم سوار شم چون خیلی لاغر بودم و همیشه کودک تپل مپلی اونطرف می نشست و من همیشه بجای بالا پایین رفتن فقط تو هوا معلق میموندم و وقتی دیگری! بی خیال میشد و میرفت ، یه دفه "گووومب" میخوردم زمین!!!! با این حال پارک رفتن یکی از تفریحات بزرگ زندگیم بود و بخاطرش هر بار تا مدتها از پدر مادرم تشکر میکردم!

برگردیم به قصه مون : بله ما طبق دستور پسرک میریم اونطرف پارک و پسرک تمام مسیرو از آشغال پاک میکنه و همه رو یکی یکی برمیداره و گاهاً به دهانش میذاره (حال منو میتونید اون لحظه درک کنید؟!) پاشو درست تو چمن هایی که تازه آبیاری شدن میذاره شالاپ!!! (توجه کنید که پاشو تو چمن های خشک نمیزاره و کلا دوست داره کارایی کنه که بره رو اعصابت) دنبال گربه هایی میکنه که زیر یه بوته شمشاد خوابیدن و کاملا ناگهانی دمشونو میکشه و گربه نگون بخت که احتمالا داشته خواب یه گنجشک بریان شده میبینه ، نه تنها رویای شیرینش از بین رفته بلکه جونشم درخطر میبینه و با ناله ای جانسوز فرارو بر قرار ترجیح میده...

و بعد از همه اینا پسرک باز میگه : دَدَ!! و بیرون پارکو نشون میده و میایم بیرون و خسته و داغون به خونه برمیگردیم و باز جیغ و گریه و ... میریم پشت بام و اونجا هم بعد خراب کردن کولرها و کشیدن سیم ماهواره ها و ... بازم میگه : دَدَ!!! این اتفاق ها توی رستوران ، پاساژ ، حیاط یا هر مکان دیگه ای که اسمشو بشه دَدَ گذاشت هم می افته و وقتی ساعت 12 و 1 شب باهزار بدبختی پسرک رو خوابوندیم و از فرط خستگی یه گوشه ای غش کردیم و هنوز به لایه نیمه عمیق خوابمون هم نفوذ نکردیم با فریادی با کلمه بسیار آشنایی از خواب میپریم و آن کلمه چیزی نیست جز:" دَدََََدَ!!!!!" و این اتفاق تا صبح حداقل 3-4 بار می افته ....

و اینجاست که من فاتحه ای به روح سهراب میفرستم و همانطور که میگفت :

"خانه دوست کجاست ؟" سهراب وار میخوانم "دَدَ کجاست؟" ... چقدر سخته در حالیکه الان به جایی رسیدم که میدانم "خانه دوست کجاست!" ، در اندیشه آنم که ای کاش میدانستم این دَدَ ذهن پسرم کجاست؟!؟!؟

نتیجه اخلاقی داستان: همیشه جایی برای ندانستن وجود داره!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٩ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin