ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

امروز رفته بودم بیمارستان دی آزمایش خون بدم . وقتی تو نوبت نشسته بودم یه لحظه خاطرات گذشته برام تداعی شد.  

روز26 آبان پارسال (86) درست همین جا و همین ساعت (8 صبح) برای آزمایش خون بارداری آمده بودم . یادمه که از شدت استرس داشتم می مردم. شب قبلش جواب بیبی چک مثبت شده بود و من که کاملا برام غیرمنتظره بود ، شوکه شدم بودم و تا صبح نخوابیدم.

 همش فکر می کردم اشتباه شده و برای همین صبح اول وقت آمدم برای آزمایش خون.

ساعت  11بابای نی نی آمد شرکت دنبالم و با هم رفتیم جواب آزمایش رو گرفتیم و دیدیم بببببببببببببببببببببببله ، جواب مثبته ، اونم چه مثبتی (1583)!!!!!!!!!!!تعجب

یه مدت دوتایی در سکوت کامل فقط جوابو نگاه می کردیم . منکه نمی دونم به چی فکر می کردم . همش منتظر بودم یکی منو از خواب بیدار کنه و جالبه در عین حال که خیلی ناراحت بودم ، می خندیدم . انگار یکی ته دلم می گفت باید خوشحال باشی. ولی احساس ترس به همه احساسام غلبه داشت . یه ترس گنگ و مبهم !!!!!!!  


نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱۱ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin