ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

   

    کتاب ها با تمام بی زبانی شان، تنها راستگویان روی زمین اند. در "اوپانیشادها" آمده بود که " آدمی به آن سوی اندوه می رسد." باور نکردم، زبان بی زبانی را دوست نداشتم، هیچ وقت. من از سنگ و کاغذ و قیچی هم حرف میکشیدم و از حرفها جمله میساختم و از جمله ها زندگی! و این ساختن زندگی از همجواری سنگ و کاغذ و قیچی را جزو هنرهای دهگانه ای می شمردم که از هر انگشتم می بارید و شمردنش را وجه تمایزی میدیدم میان من و سایرین! (وجه تمایز؟ هه! چه خیال ابلهانه ای!؟) تا روزی که واژه گانم چونان اسبی لگام گسیخته و ترسو، در این سو، درست پشت یکی از همین موانع همیشگی، پشت بزرگترینشان شاید! جا خالی داده، سر خم کرده اند و من و لحظه های بی واژه ام، بی هوا پرت شده ایم به آن سو، آن سوی اندوه... در "اوپانیشادها" آمده بود که " آدمی به آن سوی اندوه می رسد." گفته بود آدمی! چرا فکر میکردم چیزی غیر از خطاب آدمی هستم!؟ (چیزی غیر از خطاب آدمی؟ هه! چه اعتماد ابلهانه ای!؟)... آن سوی اندوه جایی/فرصتی/لحظه ای است که از آن میتوانی به تمام زندگی ات جور دیگری نگاه کنی، از آن سوی اندوه نمی توان نوشت، آن سوی اندوه را باید زندگی کرد، اصلا خوبی آن سوی اندوه با تمام تلخی اش همین است، همین که دست هیچ "واژه "ای به آن نرسیده است هنوز! و نخواهد رسید.

     حالا وقت آن رسیده که باورشان کنم، زبانشان را بیاموزم، همان زبان بی زبانی را میگویم. وقت آن رسیده که به چیزی غیر از کلمه پناه ببرم. زمان زیادی ندارم، در عوض آنقدر کارهای زیادی دارم که مجبور باشم زمان را دور بزنم. پاییز در راه است، زمستان هم...  "قایقی خواهم ساخت"، بی پارو، بی کلام، بی حرف... بی "الف"، بی "لام"، بی "هـ" و به جای دو چشم همیشه نگرانش، دو چراغ خواهم آویخت! گفته بودم که شب است و راه طولانی، "قایقی خواهم ساخت، پشت دریا شهری شاید باشد؟!" (یعنی باید که باشد)...

.

.

.

    برای شما همراهانِ همیشگی همه ی لحظه هایم، بی شک دل تنگ خواهم شد و دل تنگی ام را به پاس لحظه لحظه همراهی تان، بسان جواهری درخشان، بر گردن خاطراتم خواهم آویخت. باور کنید برای خودم سخت "تر" است، ترک عادت هرروزه ی اینهمه سال، که نباشم، که نباشید، که شروع روزم با کنار زدن پرده های حریر یاسی این خانه و باز کردن پنجره و آبپاشی ایوانش نباشد، که به هوای حضورتان ساعتها لبه ی پنجره سرشار از انتظار بنشینم و انتظارم از جنس اشتیاق نباشد. کاش خاطره ی دوری باشم، گاهی/هرزگاهی لبخندی نشسته بر لبانتان.

همه گی تان را از خاموش و روشن، به "او" و دستهای و روشن اش می سپارم.

فقط جان شما و جان پرندگان خیس دی ماهی! (این هم برای اردیبهشت)

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۳ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin