ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

شب است و راه طولانی.

ماه با صورت نصفه اش، طوری که فقط نگرانی چشمهایش معلوم است، نگاهم میکند و تمام راه دنبالم میاید. از لابه لای کوهها، ابرها و پیچ ها، هی سرک میکشد، هی مسیر عوض میکند، هی از این طرف جاده به آن طرف میرود که مثلا حواسم را پرت کرده باشد، خودم به اندازه کافی حواسم پرت هست و کاملا یکهو و ناغافل، از وسط تمام درگیری های روزمره ام، پرت شده ام به سالهای دور کودکی، به سالهای خیلی دور کودکی، به اندازه یک فرصت یک روزه! من در عرض یک روز، طول زندگی گذشته ام را عبور کرده ام آنهم بطور حضوری و کاملا واقعی، آدمهای دور دوره ی کودکی ام را دیده ام، که تغییر کرده اند، بچه ها جوان،جوان ها پیر و پیرها برای همیشه رفته اند، بی آنکه فرصت در آغوش کشیدن شان را داشته باشم. عشق های دور دوره ی کودکی ام را دیده ام و با همان شیطنت کودکانه به چشمهایش خیره شده ام، با همان سادگی کودکانه برایم پروانه ای گرفته و با همان صدای کودکانه (انگار) پرسیده که هنوز می ترسی؟... (بی خبر است از من و ترسهایم، از من و پروانه هایم، از من و تمام زندگی ام)...     و بعد هر دو با هم خندیده ایم، به همین بی خبری، به همین شوق برگشت به کودکی، به کودکانمان که پشتمان پنهان شده و به هم چشم غره میروند، به سرنوشت، به خودِ "زندگی" شاید... که گاهی فکر میکنم فقط باید به آن خندید، گاهی که از دورِ دور نگاهش میکنم _از عبور همین سالهای دور به اندازه ی یک روز_ به نظر چیز خنده داری میاید و به قولی باید خیلی آسانتر از اینها سپری شود، خیلی آسانتر و خیلی خنده دارتر شاید.

 

شب است و راه طولانی.

هایده با همان لبخند براق و همان دندان های سفید و ردیف میخواند: "شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم، دوست دارم، دوست دارم... " پسرک یکجور خاصی سرش را گذاشته روی پاهایم، پاهایش روی شانه هایم و هی لگد می زند و گاز میگیرد، خسته است و شاید دلش میخواهد گریه کند و اظهار خستگی و دلتنگی اش این مدلیست. شانه هایم درد میکند و به دردِ گریه کردن نمیخورد لابد، پاهایم هم، انگار که تمام راه را دویده باشم، اینهمه دویدن از وسط درگیری های روزمره تا سالهای دور کودکی آنهم ناغافل، و دوباره تمام این مسیر را برگشتن، درد هم دارد! ندارد؟! هایده اگر جای من بود و اینهمه سال را با اینهمه خستگی و ناغافلی دویده بود، شاید از شانه هایش چیز دیگری میخواست، شاید برای شانه هایش جور دیگری میخواند و شاید شانه هایش را نه برای گریه کردن، نه برای تکیه دادن، شانه هایش را تنها برای حضوری امن به اندازه ی چند ساعت خوابیدن، دوست داشت...

 

با تمام اینها، شب است و راه طولانی و زندگی که باید خیلی آسانتر از اینها سپری شود،... هایده هرجور که دلش میخواهد بخواند، من برای عبور از "شب" و این "راه طولانی" به لبخند براق و همراهی "شانه هایش" نیاز دارم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۸ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

 

 

 

 

 

و ترافیک برگشت، جاده چالوس، مه، تگرگ، رعد و برق و سایر بلاهای آسمانی و البته زمینی! آنهم وسط مرداد.

 

.

.

و کسانی هستند که میتوانند به راحتی، از راه دور حتی، این بهشت را تبدیل به جهنم کنند... 

 افلا یتفکرون؟!؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۱ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

نشسته ام پشت میزم و دورتا دورم تا ارتفاعی که بتوان پشتش قایم شد، پر شده از نقشه و پوشه و آیین نامه و یک ماشین حساب پیزوری که آنهم از دوستِ دکترِ رفته ام به ارث رسیده است. نشسته ام و از این پروژه به آن پروژه می پرم مصداق واقعی همان ازین شاخه به آن شاخه پریدن و نتیجه هم که خب، کاملا واضح و مبرهن است...  

و در میان این همه شلوغی و درهم برهمی، دلم شمال میخواهد، کنار ساحل بنشینم شلوارم را تا کنم تا بالا و پاهایم را فرو کنم در آب و موج آرامی هی بیاید و هی برود و هی پاهایم پر از جک و جونور شود! دلم جاده میخواهد، حالا که ضبط فلش خور داریم، تا خرخره پُرَش کنم از آهنگ های انتخابی، تمام شانزده گیگ اش را، هی فولدر عوض کنم و هی آهنگ ها با پیچ و خم جاده کش و قوس بیایند و تمام نشوند...

دلم فرار میخواهد در واقع، فرار از همه! این"همه" که میگویم در اینجا میشود به عنوان توضیحات فرهنگ لغت برای معنی واقعی اش استفاده شود. یعنی همه ی همه. یعنی مو لای درز اش نمیرود. یعنی تو، او، شما، ایشان ندارد. خسته شدم اینقدر آدمها را به زور_ به زورها_ دسته بندی کردم که این فرق میکند، تو فرق میکنی، آنها فرق میکنند و دست آخر هم، همه در همان چیزی که از آن بیزارم هیچ فرقی با هم نداشته باشند. "توضیح". بعله توضیح، همین کلمه ی به ظاهر ساده ی به باطن دشوار! 

خسته شده ام از توضیح برای هر چیزی_هر چیزی ها_ برای همه! برای تو، او، شما و ایشانی که فکر میکنم با بقیه فرق دارید، فکر میکنم نیازی به توضیح ندارید، بعد می بینم که قبل و بعد از هر چیزی، چه حضوری و چه غیرحضوری و حتی بصورت وای فای منتظر شنیدن اش نشسته اید و از همه بدتر، در آخرِ همه ی توضیحات مزخرفم توی چشمانتان میخوانم که به همان نتیجه ی ساخته و پرداخته ی ذهنتان از قبل! رسیده اید و من بیخود اینهمه وقت، اینهمه صغری کبری صرف کرده ام... دلم فرار میخواهد...دلم دوپا داشتن و دو پای دیگر قرض گرفتن میخواهد برای همین فرار. نه دوپایِ داشته را هم قرض دادن، آنهم برای جفت پا راه رفتن روی اعصاب خودم!!!

یک نفر بیاید من را از پشت میزم، از لابه لای نقشه ها و پروژه های مانده، از روی این شاخه و آن شاخه پریدن هایم، جمع کند، ببرد شمال کنار ساحل، شلوارم را تا کند تا بالا و پاهایم را فرو کند در آب و موج آرامی هی بیاید و هی برود و هی پاهایم پر از جک و جونور شود! یک چسب پهن هم بزند روی دهانم، همین!

اگر چنین فرد خیّری پیدا شد، بی زحمت قبل از هر اقدامی، از رئیسمان هم چند روز مرخصی بگیرد! همینِ همین!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امشب میخواهم از بلندترین جای شهر، از نزدیک ترین جای ممکن به آسمان، به ماهِ مان نگاه کنم.

کسی چه میداند، شاید دست دراز کردم و گرفتمش، شاید دست دراز کردم و دستم رسید، شاید ماه هم من را دید، از آن بالا، از دل شب_ میان اینهمه مردمان خوابزده ی مشتاق، مردمان خوابزده ی دلتنگ، از پشت پنجره، از پشت بام، از بالای تراس_ قطعا شانس من برای دیده شدن بیشتر است. ماه من همین روزها کامل میشود و تاب من تمام...

 

فردایش نوشت: در بلندترین جای شهر همه جا نوشته بود " آسمان نزدیک است". فواره های هوشمند، بیلبوردها، بروشورها، نورافکن ها، میکروفون ها و ... و راست هم می گفتند آسمان نزدیک بود، خیلی نزدیک، انگار که توی مشتم باشد، اما ماه نه! هرچه نزدیکتر می شدم دورتر می رفت و هرچه بالاتر میرفتم، پایین تر! و من با چشمهای خودم از آن بالا، از آن خیلی بالا، دیدم که ماه از آن پایین، از آن خیلی پایین، سرگرم تماشای همان مردمان خوابزده ی مشتاق، همان ایستاده در صف های همبرگر زغالی، باربیکیوی مغولی، سمبوسه ی فلفلی بود و قطعا شانس من برای "دیده شدن" صرفا به جهت "بالاتر و نزدیکتر بودن" بیشتر نبود/ نیست/نخواهد بود!  زور که نیست!

 

پس فردایش نوشت: و تو چه میدانی چه سخت است که آسمان نزدیک باشد، توی مشت ات، ماه هم کامل و دوره ی پالایش تمام، مشت ات را که باز کنی چیزی نباشد جز کاغذ مچاله ی همبرگر، یک آدامس تریدنت، یک لیوان یک بار مصرف و یک شکم پر، خیلی پر! و بعد هم یک خیال خوابالودِ ناخوش ناشی از همان شکم پر لابد!   زور که نیست! هست؟!

 "کوتاه بیا دل نامسلمان خراب من" به قول صالحی عزیز.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin