ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

پروانه ام را فروختم، خیلی آسان، در یک بعدالظهر داغ تابستان.

تا میتوانستم امضاها را کش دادم و حرف را کشاندم تا زمین و آسمان.

دلم میخواست همانجا می ماندم و همانجا می ماند زمان،

همانطور خودکار به دست و انگشت به دهان و حواس، پرت به آن روزگاران.

نه اینکه پیاده راه بیافتم توی خیابان، تنها و کشان کشان، آنهم در داغ ترین روز تابستان.

یک جور نرو، یک جور بمان، یک جور پشیمانی پنهان!

بسان قیدی سرگردان، پریشان میان زمان و مکان.

.

.

سرگردان، نه از نبودن پروانه و جای خالی اش،

پریشان،نه از پذیرفتن مسئولیت و عواقب بعدی اش،

پریشان و سرگردان برای فیل ام که یاد هندوستان کرده بود.

فیل ام که یاد هندوستان کند، بیرون آوردنش، کار حضرت فیل! است.

فقط نوشتم که یادم بماند.

من بودم و پروانه ای که دیگر بال بال نمیزد و چکی که به جایش توی دستم پر پر میزد،

من بودم و فیلی که یاد هندوستان کرده بود و هندوستانی که خیلی دور بود و تابستانی که خیلی داغ!

روابط هم که با حضرت فیل خراب!!

.

.

.

عُــــــــمرَن فهمیده باشین چی گفتم!!!شیطانشیطان

 

*سید علی صالحی متن کامل شعر در  ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٢ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

10   سال پیش همین موقع، جوان بودم و ساده. درکه، کباب، کیک، فشفشه. چند ساعت قبل اش، مهم ترین اسناد زندگی ام را امضا کرده بودم و گیجی سیالی داشتم. هیچ چیز نمی فهمیدم، فقط حواسم بود که به همه لبخند بزنم و همه هم، به هم لبخند بزنند. همان حالِ مزخرف اولین برخورد های دو خانواده. اضطراب به حالت اکسترمم رسیده بود و تازه داشتم فکر میکردم کار درستی کرده ام یا نه؟ از پس اش برمی آیم یا نه؟!

5     سال پیش همین موقع، هنوز ساده بودم. درد، ترس، اپیدورال، انتظار. چند ساعت قبل اش، نوزاد قرمزی را پیچیده در پارچه ای  یک دست سبز نشانم داده بودند که یک ریز گریه میکرد. گیجی و بی حسی از بین رفته بود و دکتر بیهوشی بجای ترزیق یک چیزی که فقط کمی آرامم کند نشسته بود بالای سرم و برایم قصه ی حسین کُرد شبستری تعریف می کرد. همان حالِ مزخرف اولین شب بعد از زایمان، توی بیمارستان. اضطراب اینبار همراه با درد به حالت اکسترمم رسیده بود و من باز هم داشتم فکر میکردم کار درستی کرده ام یا نه؟ از پس اش برمی آیم یا نه؟!

0     همین الان، همین موقع، در همین زمانِ صفر، نه جوانم، نه ساده. اتفاقات زیادی در زندگی ام افتاده. چند ساعت قبل اش، میهمانی ها تمام شدند، پنج سالگی هم. پسرک بزرگ شده و امشب اولین شب شش سالگی اش را آغاز میکند، هرچند که به نظر خودش هفت ساله است. دیگر دستش به زنگ طبقه سوم و طبقه بالای یخچال و کابینت میرسد، دیگر نمیتوانم بغل اش کنم و روی پا بخوابانمش. با اینحال با تمام شیطنتش، دیگر احساساتم را می فهمد، شادی و ناراحتی ام را، حتی برای دلجویی بغلم میکند و آرام با دست اش به پشتم میزند. با اینکه برای عکسهای بی دندان اش دلم میرود، ولی اعتراف میکنم که الانش را بیشتر از قبل دوست دارم. خیلی بیشتر. بیشتر همدیگر را می فهمیم، بیشتر دلمان برای هم تنگ میشود و اوقات بهتری را باهم سپری می کنیم.

دوران گیجی و درد و اضطراب تمام شده و من بعد از عبور از همه ی اینها_ با در دست داشتن یک مدال برنز _تازه دارم فکر میکنم که قطعا کار درستی کرده ام و دیگر میدانم که حتما از پس اش بر می آیم. اگر این روال ادامه یابد، شاید از میان دل شب تا امتداد چهل سالگی به پیامبری مبعوث شوم... و بقیه اش همان که آن گوشه ی سمت چپ نوشتم!

 14/4/92 ساعت 12:00 شب

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٥ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

باید همان اول می کشتمش، همان موقع که کوچک بود و دور و برم وول میخورد. باید همان موقع یک دمپایی برمیداشتم، چشمم را می بستم و محکم میکوبیدم توی سرش، پخش زمین میشد و تمام. هی گفتم چندشم میشود، گناه دارد و ازین دست بهانه هایی که همه میدانیم دلیل اصلی اش "ترس" است. می ترسیدم. از کشتن، از بعدش! از اینکه فکر میکردم آدم بی انتظار، آدم مرده است. حالا بزرگ شده، خیلی بزرگ. قدش از من هم بلندتر شده زورش هم. حالا هر وقت به هر دلیلی بلند میشود و میاید جلو، سایه اش که روی سرم میافتد ترس برم میدارد. حالا دیگر حریفش نمیشوم. دیگر نمی توانم قانع اش کنم. هی برایش دلیل می آورم که اینطور که آنطور مثلا، بی آنکه ذره ای عقب نشینی کند، با چهره ای کاملا حق بجانب تا میتواند آزارم میدهد.

آخرین باری که آمد هیولایی شده بود برای خودش، دیگر نمیتوانستم تحمل اش کنم. دیگر خسته شده بودم از این همه ترس، اینهمه سرکوب، این همه سرکوفت، وقت خوبی را انتخاب نکرده بود برای آمدن. خیلی ناگهانی دستم را حلقه کردم دور گردنش و فشار دادم. با نهایت زورم. گفتم که خسته بودم. خسته و بیشتر خشمگین. آدم خشمگین زورش زیاد میشود... کبود شده بود و دست و پا میزد. چشمانم را بسته بودم و هی با خودم تکرار میکردم: گیریم که آدم بی انتظار آدم مرده باشد، اینهمه آدمِ بی انتظار، اینهمه آدمِ بی توجه به انتظار، من هم یکی مثل آنها! ...

.

حالا مرده، انتظارم را میگویم. کشتم اش، بی قطره ای اشک و بی ذره ای شک، اما حال خوبی ندارم. فکر کردم طبیعی ست. همه ی قاتل ها بعد اش پشیمان میشوند، بعد عذاب وجدان میگیرند، بعد میترسند که حالا چه میشود  ... و طبیعتا حال خوبی ندارند.

چند روز گذشت، چند هفته دیگر هم. حالم هیچ خوبتر نشد. خودم را نمی شناختم، دیگران را هم. انگار که همین انتظارم من را به دیگران وصل میکرد، حتی اگر برآورده نمیشد! دیگر نه اشکم میامد، نه دلم میسوخت، نه میگذشتم نه گذشتنی را میدیدم. همه برایم یکسان بودند، از بقال سرکوچه گرفته تا همکار هفت ساله و کلاغی که هر روز صبح روی پشت بام مان غار غار میکرد.

.

حالا میان مردم که هستم_ همان مردمانِ بی توجهِ بی انتظار_  انتظار دیگری از من دارند انگار! جور دیگری نگاهم می کنند، جور دیگری میخواهندَم. حتی فکر میکنم همین روزهاست که سراغ انتظارم را بگیرند، بگویم نیست! خوابیده، رفته، مرده؟!... کشتم اش؟! اگر بفهمند_که می فهمند_مردمانِ بی توجهِ بی انتظار، به موقع اش آدمهای دقیقی می شوند که حواسشان به همه چیز هست و بعید نیست که قبل از هر چیزی بگویند "از تو انتظار نداشتیم"! آنوقت در مدح انتظار و اینکه چه قابلیت قابل توجهی بوده ساعتها برایم حرف خواهند زد. حتی در مورد اینکه چگونه توانستم و چگونه دلم آمد و از این حرف ها... حتی ممکن است بگویند که آدم بی انتظار، آدم مرده است! و بعد لابد از من انتظار خواهند داشت که جهت پایان دادن به این مرگ تدریجی، هر چه زودتر خودم را معرفی کنم.

آنوقت من_از آنجایی که دیگر انتظاری ندارم که داشته باشم _نه فریاد میزنم، نه گریه ام میگیرد، نه دلم می آید، نه دلم میخواهد که کسی درکم کند، که مثلا بپرسد چه شد و چرا شد، که مثلا دنبال راه چاره ای باشد، که مثلا لحظه ای فقط در آغوشم بگیرد، بی آنکه چیزی بگوید اصلا...

به جای همه ی اینها خیلی آرام و منطقی، یکی از همین روزها که از سرکار برمیگردم، سر راه، جلوی اولین کلانتری پارک میکنم. آدم بی انتظار شاید یک آدم مرده باشد، اما یک مرده ی آرام و منطقی!

.

 

پیشنهاد سرآشپز 1: دانلود آهنگ بسیار زیبای Rafet El Roman Ft Ezo

پیشنهاد سرآشپز 2: دانلود موزیک ویدئو بسیار زیباتر همین آهنگ

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

شب بود. ماه پشت ابر بود.

حالا هی قدیمی ها بیایند و بگویند که ماه پشت ابر نمی ماند!

من با چشمهای خودم دیدم که شبی دم کرده حوالی تابستان ماه پشت ابر مانده بود. بستگی به نوع ابرش دارد لابد! در آن هوای ابریه دم کرده ی تابستانی دلم هوای باران کرده بود. دلم هیچ وقت قانع و قدردارن نیست. فکر کردم حالا که ابری شده، خب باران هم ببارد، چقدر خوب "تر" خواهد شد. این در همه چیز "تر" خواهی، همیشه منهای گاهی، بلای جان زندگی ام بوده است. میتوانستم مثل آدم راضی باشم به همین ماه پشت ابر مانده و بی خیال باران، هی به جان آسمان و ابرهایش غر نزنم. راضی نبودم/نیستم. قدردان و قانع هم!

 

یکی از پره های دریچه ی کولر شل شده بود گویا. صدای وز وزش روی اعصابم بود. همینطوری اش هم صدای خودِ کولر به تنهایی روی اعصابم هست همیشه، دیگر این پره ی لرزان وز وزو شده بود قوزبالاقوز. پدر خودش را داخل پتو ساندویچ کرده بود و خر خر هایش به مرحله ریتمیک و آهنگین رسیده بود. پسر هم به محض اینکه نفس هایش به نظم خاصی میرسید، یک تکان به خودش میداد، که خوابش نبرد خدای نکرده یک وقت! در اینجور مواقع یا انگشت توی دماغش میکند یا توی گوش من یا توی یک سوارخ سمبه ی دیگری، بعد انگشتش گیر میکند و بهترین بهانه برای چشم باز کردن پیش میاید. بعد که چشم باز کرد، آب میخواهد، بعد ماساج! بعد احساسش میگوید که جیش دارد، بعد میرود تا دم دستشویی و بر میگردد و میگوید احساسم دروغ گفت! بعد سوالاتی از این قبیل که: الان ساعت چنده؟ اگه 24 دوازدهه، پس 25 یکه؟ 26 دو؟ اصلا من میخوام به 2 بگم  26 چون دوست دارم. امروز چندم ماهه؟ فردا؟ همینطور میرویم تا میرسیم به سیزدهم. اگه سیزدم ماهه چرا ماهه سیزدهم نداریم؟! و  و  و ... از آن روزگاری که دریا را سبز، درختان را آبی و گلها را سیاه میکردیم _چون دوست داشتیم_ گذشته ایم و حالا رسیده ایم به اینکه دوست داشته باشیم یک سال سیزده ماه داشته باشد! بهرحال فکر کنم نگهبان شیفتِ شب خوبی بشود و خوشحالم که در آینده بیکار نخواهد ماند و عاقبت به خیر خواهد شد. مگر یک مادر برای فرزندش چه میخواهد؟!

 

این روزها خوابم منتظر است که مثلا مگس از بالای سر مرد همسایه رد شود یا بقال سرکوچه کرکره اش را بکشد پایین، بـــپرد برود پی کارش، وای به حال وزوز کولر! ساعت از سه که میگذرد فکر می کنم نوبتی هم باشد، نوبت من است و کولر را خاموش میکنم. پدر به آنی از داخل ساندویچ بیرون میپرد و نانش را به نشانه ی اعتراض پرت میکند. پسر هم که کلا به همه چیز معترض است، پا میکوبد که یعنی گرمش شده، من هم به نشانه ی خود درگیری مزمن حواسم هست که خوابم نبرد تا به محض آرام شدن اعصابم دوباره کولر را روشن کنم. اینگونه خانواده ی سبک خواب و پرتحملی داریم ما!

 

آنقدر غر زدم و برای آسمان رجز خواندم که ماه از پشت ابر بیرون آمد، چه بیرون آمدنی! و به آنی ابرها ناپدید شدند و کلا هوا از فاز ابری و توهم باران بیرون آمد. اینجاست که آدم با خودش میگوید:" این قدیمیا یه چیزایی میدونستن!" حالا باران که هیچ، خیال ابر را هم باید مانند ویار نارنگی پوست سبز در وسط تابستان، به گور ببرم. اگر مثل آدم بودم و راضی و قدردان، الان، بجای درگیری با نور ماه و عذاب شبهای روشن، بجای گیر دادن به وز وز پره ی کولر و نوشتن این دری وری ها، دوتا ساندویچ شده بودیم و یک مینی پیتزا و دسته جمعی مثل یک خانواده ی خوشبخت، در یک شب ابریه دم کرده ی تابستانی زیر خنکای باد کولر تا خودِ صبح، خواب شمع و گل و پروانه میدیدیم. اگر مثل آدم بودم،... نبودم/نیستم که!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin