ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

باز خواب ماندم.

نه اینکه خواب مانده باشم، هی بیدار میشدم و هی دست به دامن اسنوز به خواب میرفتم.

باز خواب دیدم بودم. همان کابوس همیشگی! باز باردار بودم و داشتم رنج میکشیدم با تمام جزئیات. باز در بیمارستانها تنها و سرگردان میدویدم. در حالیکه دستم را گذاشته بودم زیر دلم. روی همان علامت منهای بزرگ و عمیق.

باز هم باران میامد، بی ترانه!

بیدار که شدم هم باران میامد، ترانه اش زنگ موبایلم بود.

از این مدل خوابها که بیدار می شوم، معمولا تا چند ساعت گیجم.

پسرک را که میبردم مهد هنوز گیج بودم. پسرک از آن پشت اشک میریخت و التماس میکرد که نبرمش! که: "آخه تو چه مادری هستی؟ من دلم درد میکنه!" جای نگرانی نیست، بهانه ی جدیداش است، ورژن 92. من هم دلم درد میکرد، تازه وقتی گذاشتم اش و آمدم درد دلم بیشتر هم شده بود و تیر میکشید، درست روی همان منهای سفید کمرنگ! خوب که فکر میکنم می بینم به هیچ عنوان جنبه ی مادر شدن نداشتم.

تو ترافیک سربالایی اتوبان هم هنوز همانطور گیج با کله رفته بودم توی داشبرد و هی بیخودی سی دی عوض میکردم، راننده پشتی فهمیده بود و با چند متر فاصله از من می ایستاد. توی آیینه خندیدم، اینکه ببینی کسی از تو می ترسد، احساس خوشایندی است! پیرمرد هم خندید و سر تکان داد. از آن سر تکان دادن ها که لابد بعدش گفته : یادش بخیر جوونی! چه میداند که از جوانی فقط گیجی اش برایم مانده و کمی کله شقی زیرپوستی، وگرنه مادر بی جنبه ای هستم که هنوز خواب هایم حوالی بارداری و رنج هایش میگذرد! البته اینکه پیرمردی تو را ببیند و یاد جوانی اش بیفتد هم، باز احساس خوشایندی است.

سربالایی که تمام شد، گیجی ام پریده بود و با مجموعه ای از احساسات خوشایند به همه لبخند می زدم.

باز باران می آمد، این بار با ترانه با صدای مازیار فلاحی!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٧ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

همیشه فکر میکردم "روز مبادا" یعنی یک چیزی تو مایه های "وقت گل نی" یا "پشت کوه قاف". یک چیز عجیب و غریب، یک زمان خیلی دور و اصلا نیامدنی که تنها ماحصل ضرب المثل های گذشتگان است. اما در واقع روز مبادا یک روز کاملا معمولی، اما بحرانی در زندگی هر کسی است که گاهی میتواند خیلی نزدیک باشد، فقط ترس محافظه کارانه_ این مخلوق همیشه موجود در صحنه ی ساخت بشر_ هی می اندازتش عقب، هی نهیب میزند که الان نه و هی موکولش میکند به یک وقت موهوم دیگری مثل همان گل نی! آدمها اگر روز مبادایشان را بفهمند و به موقع به دادش برسند، اگر ترس محافظه کارانه بگذارد و موکولش نکند به روز مباداتر دیگری، راحت تر و صدالبته بهتر از آن عبور میکنند.

 این روزها چیزی در درونم میگوید که فرصت زیادی برای از دست دادن ندارم، درست به همان اندازه که بعدها فرصت خیلی زیادی برای افسوس خوردن دارم. گفته بودم که در این زمینه پیراهن های زیادی پاره کرده ام و تمامشان را برای اثبات ادعایم _برای روز مبادا_ در چمدانی نگه داشته ام!!! حالا منم و یک چمدان و هزار واژه ی سَرخورده که رسیده اند به همان روز مبادای معروف! 

 روز مبادا برای من یعنی همین امروز. همین امروز که برای شرح اش واژه کم آورده ام. همین امروز که اگر کسی بپرسد "خوبی؟" دقیقا نمیدانم چه جوابی باید بدهم و به جای همان کلمه ی روتینِ "خوبم"، ناخودآگاه  اول چند ثانیه فکر میکنم... به نظرم وقتی به جایی میرسی که برای حرف زدن معمولی ات می بایست فکر کنی(چه برسد به نوشتن!) یعنی دیگر باید این فصل زندگی ات را تمام کنی یا همانطور نیمه کاره رها و ادامه اش را بگذاری به عهده سایرین و برداشت آزاد... باید همین جا و میان تمام چیزهای ناخوب، یک نقطه بگذاری و از سر خط، فصل دیگری را شروع کنی.

زندگی پر از پایانهای غم انگیز و شروع های زیباست. اصلاً زیبایی در ذات شروع است فارغ از نوع پایانش. زندگی را باید هر لحظه شروع کرد و برای شروع اش چه بهانه ای بهتر از "بهار"، چه همدمی بالاتر از ابرهای بارانی و آغوش خیس اش...

 

دلم میخواهد از تمام تلخی های این روزهایم، تنها میهمانتان کنم به یک فنجان قهوه که رویش کمی دارچین پاشیده ام، بشینیم باهم، کنار هم، از تلخی رازگونه اش خاطره ای دور بسازیم. دلم میخواهد وقتی پنجره ی این خانه را باز میکنید، خیالتان پر شود از بوی باران و عطر دارچین و افسون زنده گی.

 

باید چمدانم را بردارم و بر تمام داشته های روز مبادایم چوب حراج بزنم، اردیبهشت در راه است...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٩ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

شب بیست و نهم- گیلان- رودسر

مردم کنار دریا آتش های بزرگ برپا کرده اند و دور اش از جان و دل میرقصند. هوا صاف است ، خیلی صاف. ماه نصفه در آسمان میدرخشد و هاله ی دورش در شعاع خیلی بزرگی محو شده است. من اما حتی به تماشای  آتش از پشت پنجره هم نمیروم. خسته ام و مثل آکاردئون تا خورده ام. از صبح توی راه بوده ایم تا همین شب، آنقدر که میتوانستیم رسیده باشیم بندرعباس به جای شمال! در تمام راه میگویم مردم خوب خجسته ان نااا... و فراموش میکنم خودم یکی از آن خجسته گانم  و همانطور آکاردئونی به خواب میروم.

در جمع هستم و نیستم. کتاب دستم گرفته ام که مثلا یعنی "دونت دیسترب" اما کسی به ژست مسخره ام و معنی اش توجهی نمیکند. هی از من سوال میکنند، هی می گویند "یه دقه بیا" و من هی پاراگراف را از اول میخوانم. دست آخر پاراگراف اول را حفظ شده کتاب را میبندم و میروم برای همه ابرو و خط چشم سِری دوزی میکنم!

پسرک با چشم های زخم شده و دور زخمش را هاله ای کبودی گرفته هی من را میکشاند تو اتاق و میگوید به دکترم زنگ بزن و بگو چشمم درد میکنه. من هی الکی زنگ میزنم و هی میگویم گفته باید استراحت کنی تا خوب شه، و او هم لابد هی توی دلش گفته: برو بابا !!!

سال تحویل میشود با شش سین! در ظروف پلاستیکی زرد. من قرآن دستم گرفته ام که باز یعنی همان "دونت دیسترب" و باز هی از من در مورد ژست عکس گرفتن سوال میکنند، به قرآن کوچکم قبل از بستن نگاه میکنم: "خلق الانسان فی کبد"!

پسرک تمام خیابان های رامسر را بالا میاورد. دلم میخواد مثل مادران چند دهه قبل فکر کنم "بچم چشم خورده" و سر و ته قضیه را با یک صدقه و چای نبات هم بیاورم و اتفاقا یکی از همان مادران چند دهه قبل هشدار میدهد که "پیگیری کن، شاید یه مشکل جدی داشته باشه! "تمام دلم پر از آشوب می شود، خیال خام به من نیامده. چرا؟!

سوم فروردین - مازندران- ایزدشهر

از آن سر خط سبز رسیده ایم به این سر. تمام راه حبیب از فرصت خواب پسرک استفاده کرده و با همان صدای لرزانش یک نفس خوانده " محکوم عشقم گرفتار یار  مثل یه سایه به همراه یار..." من هم سر راه تمام خاطرات گذشته را_از 83 تا همین 91 که حالا شده پارسال! _ یک نفس سر می کشم و توی گلویم گیر میکند، از خزرشهر و نارنجستان تا ایران کتان و پاتی کا، این همه وسعت حجم خاطره هم خوب است و هم بد... 

نشسته ام زیر آلاچیق سنگی میان مه و دود لب لب دریا. بوی دریا و شن و آتش مست میکند و مردمان همچنان مست، از جان و دل می رقصند. میروم در خیال آنتالیای پارسال و همان "گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند!"× ...سردم میشود و کلاه سوئیشرتم را می کشم روی سرم . باد می پیچد توی لباسهایم و سوز اش تا مغز استخوان میرسد. میروم داخل. آنقدر چیزهای زیادی برای تحمل کردن دارم که به "سرما" نمیرسد، که نمیتوانم وانمود کنم که " وااا... هوا به این خوبی.."

دلم برای خانه ام تنگ شده. همان خانه ی همیشه آشفته ی نامرتب. تا زمانی که "فی کبد" نباشی قدر چیزی را نمیدانی! با اینحال هم دوست دارم برگردم و هم نه! همین گیجی و بی خبری شاید بهتر است. شاید نه، قطعا بهتر است. پس میخوابم و به درخواست های مزخرفم از خدا ادامه میدهم که " کباب ها از سیخ وا نروند، نان بربری به سوسیس تخم مرغ برسد، پسرک لحظه ای ،فقط لحظه ای، آرام بگیرد و به کسی یا چیزی آسیب نرساند! کاش امشب خواب ببینم" و می بینم هر چند نصفه نیمه، عجب صبری خدا دارد!

هفتم فروردین- تهران- خانه

ماه کامل است و هوا کمی سرد. پدر و پسر خوابیده اند و من نشسته ام این چرندیات را ثبت میکنم. چمدان ها با دل و روده ای بیرون تمام خانه را پر کرده اند و به ریشم میخندند، خودم هم . تعطیلات نصف شده. از امروز و احتمالا تا آخر باید به دید و بازدید های مزخرف پرداخته و موقعیتی این چنین طلائی برای رسیدن به هزار کار واجب را به همین راحتی با دست های خودمان بسوزانیم برود پی کارش!

× سید علی صالحی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٧ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin