ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

نشسته ایم و هی تظاهر می کنیم که همه چیز خوب و عالی است و ت ح ر ی م ها هیچ غلطی نتوانسته اند بکنند، اما آخر هر هفته ای که میاید کسی/کسانی را از میان جمع مان تفریق می کنیم و هی ده بر یک! هی مهمانی خداحافظی می گیریم و عکس یادگاری هم. هی نون خامه ای و لواشک می خریم و قرار کله پاچه ای می گذاریم و می دانیم دیر یا زود بالاخره روزش فرا می رسد. روز "رفتن" را می گویم . همانروز که نگاهمان را از هم میدزدیم و بعد اشک هامان را و بعد سکوت...

سکوت می کنیم و منتظر می شویم تا زمان تاثیری را که باید، بر "رفته" و "مانده" بگذارد. "زمان" بی رحم است اما در کل چیز خوبیست. میدانیم که درهرحال باید به "رابطه" به چشم مرده نگاه کنیم و ف.بوک و اووو و سایر وسائل ارتباطی امروزی هم تنها ارتباطمان را در حد همان "خوبم، خوبی؟" زنده نگه میدارد. میدانیم که تا مدتی درگیر نبودنشان و نبودمان میشویم و میشوند. تا مدتی عکس ها را نگاه میکنیم و خاطره ها را مرور. تا مدتی به یاد حس و حال های مشترک و خوبمان می افتیم و مثلاً میگوییم: آه، بلژیک! و  او از آنطرف دنیا می نویسد: آه، هوگاردن!... بعد هر دو می خندیم و هر دو احتمالا آه می کشیم و سکوت می کنیم...

سکوت می کنیم چون میدانیم همین ها هم تا مدتی ست، چرا که  "زمان" بی رحم است اما در کل چیز خوبیست! میدانیم با گذشت زمان همه به روال عادی زندگی خودمان برمیگردیم. دیگر عادت کرده ایم. دیگر پوستمان کلفت شده است. دیگر از تجربه ی اولین رفتن ها، سالها می گذرد. دیگر می دانیم آن که رفته، دیگر رفته و آن که مانده هم یا بعداً می رود یا هی باید برای نرفتن اش دست و پا بزند و دلیل جور کند.

 

او می رود، آنها می روند، تو دلت می خواهد بروی... اما من فقط نگران دل تو هستم که میخواهد برود، که مبادا بخاطر من یا بهتر بگویم به اجبار من مانده باشد،... وگرنه من هنوز دلم می خواهد بمانم. هنوز دلم نمیخواهد حتی به رفتن فکر کنم. نمی دانم به چه چیز اینجا دل خوش کرده ام؟! نمی دانم چرا هنوز هم فکر می کنم می شود ماند؟! هنوز هم می شود نرفت. نه به خاطر نون خامه ای و لواشک و کله پاچه! نه، من حتی همین چند روز پیش که برج میلاد از پنجره ی پذیرایی مان معلوم نبود _آن هم بخاطر آلودگی_ دلتنگ اش شده بودم و همین جمعه پس از باران از دیدنش_ حتی تا کمر فرو رفته در غباری خاکستری_ خوشحال شدم و پرده ها را تا جایی که میشد کنار زدم.

 

شاید هم اینها همه بهانه باشد و من فقط جسارت مهاجرت نداشته باشم. به نظرم "مهاجرت" تنها یک کلمه نیست، یعنی کلمه ی ساده ای نیست، خرمن عظیمی ست که کوفتن اش گاو نر می خواهد و مرد کهن که من هیچکدامشان نیستم و نمی توانم باشم. بنابراین غروب های جمعه، ترجیح می دهم پرده ها را کنار بزنم و برج میلادِ تا کمر فرو رفته در غبار خاکستری را نگاه کنم و فکر کنم آنهایی که رفته اند دیگر جمعه ها غروب دلشان نمی گیرد، چه حیف!!...

فکر کنم من که با وجود ترافیک و آلودگی و دلگیری غروب جمعه هنوز دلیل محکمی برای رفتن پیدا نکرده ام، کاش لااقل دلیل محکمی برای ماندن "تو" باشم، همین. کاش بتوانم فعل رفتن را صرف کنم، بی آنکه دلم بلرزد و با خیال راحت بنویسم:  او می رود، آنها میروند و "تو" میمانی... "ما" می مانیم...  همین!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٠ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

از سرکار که میامدم دلم نمی خواست برگردم خانه همانطور که صبح از خانه دلم نمیخواست بروم سرکار. مدتهاست که دلم نمیخواهد از هیچ جایی به هیچ جای دیگری بروم  و فلوکستین های ده بیست سی چهل، این وسط نقش شلغم را بازی می کنند. از مسیر اصلی خارج شدم و پیچیدم توی کوچه پهنی. کنار درخت پهن تری خودم و ماشینم را با هم پارک کردم. چراغهایش را هم خاموش کردم، درهایش را هم قفل! هوا تاریک شده بود و چراغهای خانه ها یکی یکی روشن میشد. باران به شدت می بارید و عابران بی سر با دستهای یخ زده تا حد ممکن در خودشان و یقه ی کتشان فرو رفته بودند و قدمهای کوتاه و تند تند برمیداشتند تا زودتر خودشان را برسانند به یکی از آن خانه های گرمِ چراغ روشن! من اما بی هیچ عجله ای همانطور پارک و خاموش به هیچ کجا خیره شده بودم و به هیچ چیز و همه چیز فکر می کردم . باران تمام شیشه ی ماشین را پر کرده بود و خواجه امیری می خواند: "یه حالی دارم این روزا، شاید مُردم حواسم نیست"! من اما حواسم بود که زنده ام و زندگی در جریان است، به سادگیِ همین قطره های بارانِ پشت شیشه که دو به دو به هم می پیوستند و جاری می شدند، فقط من در "جریان" نبودم!

کسی باید من را در جریان زندگی ام می گذاشت. کسی باید این جرات را به خودش میداد و من را به زندگی ام معرفی می کرد. فرانک: زندگی!... زندگی : فرانک!... و من دستانم را میاوردم جلو و زندگی را در دست میگرفتم و می گفتم: خوشبختم! ... آنوقت شاید من هم مثل سایر مردمان بی سر از پارک و خاموشی در میامدم و می رفتم پیِ زندگی ام. پیِ خوشبختی ام تا دو دستی بچسبم اش!

.

.

.

صفحه ی موبایل هی خاموش و روشن می شد و ویزز ویززز میکرد. این یعنی لابد کودک دارد جیغ می کشد، این یعنی کسان زیادی منتظر و نگران دقیقه ای دیر کردنم هستند، این یعنی دیگر دیر است برای اینکه فکر کنم:" راستی چرا در اولین برخورد با زندگی فوری هول شدم، دستم را آوردم جلو و گفتم: خوشبختم! " حالا دیگر حرفیست که زده ام و به گمانم به احترام خود زندگی هم که شده، برای ادامه اش باید پای حرفم بایستم و همچنان خوشبخت بمانم! ... ماشین را روشن کردم، برف پاک کن را زدم ، عابر پیاده ای را به حد مرگ ترسانده و چند متر به هوا پراندم و به سادگی همان قطره های باران جاری شدم در جریان زندگی... پیِ خوشبختی!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 ببین

کوچه همان کوچه

شهر همان شهر

حتی  باران هم همان باران دل انگیز پاییزی ست

با اینحال می دانم یک چیزی نیست

یک چیزی کم است انگار

در این همه سیاهی گسترده بر آغوش شهر و تن پوش من

در این همه هیاهوی پر از بوی برنج و عطر زعفران  

کجایی "باور" چشم روشن من ؟!؟

نبودنت

 نه، بودنت

نمی دانم کدامیک!

دل انگیزی باران پاییزی شهر و کوچه ام را از من گرفته

و اِلا کوچه همان کوچه

شهر همان شهر

و من هم همان پرنده ی خیس دی ماهی ام

که بی باور تو

که بی روشنیِ باور تو

رنگ شب بارانی شهر و چشمانم یکی ست

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin