ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

پسرک در جشن نوروز مهدکودک نقش سیب را به عهده دارد و اینطور میخواند: من سیب سرخی هستم خوشرنگ و خوشبو هستم... نگاهش میکنم به لُپ های سرخ و سفید و نرمش! به مویرگهای سرخ بیرون زده از صورت همیشه و تحت هرشرایطی لوسیون زده اش و فکر میکنم چه انتخاب خوبی کرده اند برای نقش اش. کاش فکری هم برای گشودن اخمش میکردند. سیب اخموی همیشه گریانِ نق نقو را که نمیشود خورد، میشود؟! (البته یک گاز کوچک و به جان خریدن عواقب بعدی اش بلامانع است...)

 

پسر کوچکم، این روزشماری تو برای رسیدن عید، تنها دلخوشی ام برای شروع سال جدید است. دلم می خواهد این عید برای تو باشد، برای تو باشم، به تمامی، ...

 

یادم باشد کنار سفره هفت سینم وقتی ســـین کم آوردم، یک ســــنگ صبور بگذارم، نماد تمام صبوری های پیش و پس و برای اینکه دیگر کم نیاورم! با اینحال خیالم از مار و دوستی دیرینه مان راحت است و به گمانم از زبانش در امانم!

 

عیدتان مبارک.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

وقتی زمستانی خشک و سرد و سربی را سپری کنی، وقتی هر روز و هر شب اش را دلت بخواهد زار بزنی و نشود و رو به آسمان کنی تا شاید ببارد، تا شاید بباری به بهانه ای لااقل و آن هم بدتر از تو غمباد گرفته باشد، وقتی دیگر رگه های سفید روی قله ی کوه هم آب شود و برگه های مانده آخر تقویم هم تمام... و بقول مادربزرگ زمین نفس کشید و گل ها هم شکوفه دادند و دیگر باور کردی که آرزوی برف را باید به گور سال بعد ببری...،

آنوقت بعد از همه ی اینها، آنهم درست در راه فرودگاه امام! یک چیزهایی از آسمان ببارد که اول مانند اهالی گواتمالا بپرسی اینها چیست که از آسمان میبارد، بعد برف که هیچ، کولاک شود، و در عرض دو ساعت که در سالن فرودگاه، زل زده ای به تابلوی ساعت پرواز، گیج در خاطرات سال پیش، همین موقع، همین جا، کنار همین هفت سین غول آسا که فقط سیب اش قد تمام هیکلت است، روبرگردانی و ببینی تا چشم کار میکند همه چیز و همه جا پوشیده شده از برف، یکدست سفید، سفیدِ سفید!!!

این برف و کولاک بی انتظار و بی اعتنا به نفس کشیدن زمین را "آنجا" و "آن وقت" چه می توان تعبیر کرد؟! دلم میخواست مثل منصوره عزیز باورش میکردم "شاید این بار راست بگوید!" دلم میخواست مثل همیشه یک فنر می بستم زیر پایم و توی هوای برفی بالا پایین می پریدم. دلم خیلی چیزهای دیگر هم میخواهد، ولی نمیتواند، دلم پر از خالیست، پُرِ پُر، از خالیه خالی. فقط یک چیزی آن ته ته ها آرام میگوید، شاید این برف نشانه ای باشد از سوی همان باور از دست رفته، شاید سفیدی اش نشان از پرچم صلح دارد که برایت تکان میدهد آنهم بعد از یک سال جنگ و چالش بی امان،...بعد یک چیز دیگری از آن ته ترها آرامتر میگوید: خسته نشدی از این شاید های بیخودِ آخر سالی، از این دل شوره های خوب که بعد بد میشود! یادت که نرفته؟ بگم؟ بگم؟ ... دستم را میگذارم روی دلم، روی همان ته اش، می پیچمش لای بارانی مشکی ام و فرار میکنم از برف و تمام چیزهایی که حرف میزنند.

به این "هوا" بگویید من را به "حال" خودم بگذارد! این حال و هوا را نمیشود باهم جمع کرد!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

 این روزها ناخن هایم را از تهِ ته میگیرم. اینقدر ته که با برخورد به هرچیزی میسوزد اما در عوض سرو صورتم و کلا هرجایی که دستم برسد را نمی کَنَم. این روزها افتاده ام به جان خانه ام، به جان وسایل اش با همین ناخن های از ته گرفته ام و هی میسابم و هی میشورم و هی میسوزد... (البته کمکهای مسواک قدیمی آقای همسر بی تاثیر نیست). این روزها لابه لای این به جان خانه افتادن ها، همه چیز را پاره میکنم و می اندازم دور! و آنهایی را که پاره کردنی نیستند را هم با یک لگد از اتاق می اندازم بیرون، بعد، علاوه بر انگشتان دستم، انگشتان پایم هم هی تیر میکشد و هی میسوزد...

این روزها هر صبح سرماخورده ام، گلویم چرک کرده و سینه ام درد میکند، آب نمک قرقره میکنم و خوب میشوم، به همین راحتی! ...تا صبح روز بعد. برگشته ام به شیوه ی نیاکانم و دوران ابوعلی سینا.

این روزها چند کتاب را در ژانرهای مختلف با هم همزمان میخوانم، بدون هیچ درگیری! از این یکی درمیایم و وارد آن یکی میشوم به راحتی، انگار که از اتاقی به اتاق دیگری رفته باشم و در را هم پشت سرم محکم میبندم! آنقدر آدم حرف زدن بودم که فکر میکردم اگر روزی به هر دلیلی نتوانم حرف بزنم، قطعا خواهم مُرد،...نمُردم و به جای من تمام نویسندگان مرده و زنده ی دنیا حرف می زنند و قطعا حرفهای بهتری هم برای گفتن دارند.

این روزها برای 5 دقیقه سر بر روی میز گذاشتن تا جایی که میشود به پسرک باج میدهم و آنهم درست در همان 5 دقیقه چند بار جیش و پی پی میکند، چند مدادرنگی را تا ته میجود و نوک وسطشان را در میاورد و زیر شیر آب میگیرد و بعد دست رنگی اش را به همه جا میمالد، چند کیک شکلاتی با شیر و سیب و نون و پنیر و لواشک میخورد و بعد فریاد میزند که "دارم بالا میارممممم"... آخرین ورژن باج دهی ام همین دیروز بود که هر چه میگفت و هر چه میخواست گفتم باشه و هی گفت موهاتو قیچی کنم؟ باز هم سر تکان دادم، فکر کردم شوخی میکند که نکرد، این را بعد که بلند شدم و چند دسته از موهایم ریخت زمین! فهمیدم. اما اگر بگویید لحظه ای، ذره ای، ناراحت شدم، نشدم!

این روزها گاهی اگر فرصتی پیش بیاید (مثل جمعه ها صبح زود) می نشینم جلوی آیینه ی کوچک ضربدر پنج ام و بجای اینکه بپرسم چه کسی در این دنیا از همه زیباتر است، موهای تازه سفید شده ام را میشمارم. این هفته هم که بگذرد میشود 6 تا!  "یادگاری ست که در این گنبد دوار بماند"، می شنوم، هنوز با من حرف میزند، بی آنکه چیزی بپرسم، آیینه را میگویم، با اینکه روی دهانش، یک چسب پهن زده ام!

این روزها حال من خوب است، باور کنید!

من، این زن دیگری را که این روزها به جای من زندگی میکند، با ناخنهای از ته گرفته و 6 عدد موی سفید، همان که حرف نمیزند اما حرف های آیینه را می شنود، دوست دارم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٧ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin