ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

خواب دیده بودم تکنولوژی در صنعت فوتوگرافی اینقدر پیشرفت کرده که عکس ها فینگرتاچ بودند و وقتی رویشان دست میکشیدی به چپ و به راست، چند لحظه قبل و چند لحظه بعد از شات دوربین را میتوانستی ببینی...

 بعد، از خواب بیدار شدم همانطور گیج نشستم روبروی لپ تاپ و دستم را بی اختیار میکشیدم روی عکس ها و دلم میرفت برای یک لحظه قبل و بعدشان، برای یک لحظه قبل از آن لبخند مصنوعی ام، همان که میشد تعداد دندانهایم را شمرد، برای گنگی نگاهم، برای یک لحظه بعد از تمام آن در آغوش کشیدن ها، شاخ گذاشتن ها و علامت وی نشان دادن ها، برای آن ژست های مضحک و قهقهه های بعدش، برای تمام آن لحظاتی که بی خبر شاد بودم _ گیریم شادی و بی خبری اش کاذب باشد و پریدنی _ بعد، فکر کردم بر فرض که حالا چند لحظه قبل و بعدش را هم دیدم، خوب که چی؟ اصلا گیریم تکنولوژی آنقدر پیشرفت کرد که بشود مثلا انگشت سبابه ات را بگذاری روی عکس و واردش شوی، در آن چند لحظه ی قبل و بعد بتوانی حتی دوباره زندگی کنی و برگردی، خوب بعدش چی؟

بعدتر فکر کردم این تکنولوژی و پیشرفت هایش کلاً چیز مزخرفی است، شادی کوتاه مدتی را هدیه میکند و در عوض داغ ابدی روی دلت میگذارد...، بعدترتر فکر کردم همان دنیای بدون تکنولوژی مان چقدر دنیای بهتری بود، همان موقع که مثلاً میرفتی عکس های تولدت را چاپ میکردی یک حلقه ی 36 تایی و بعد تازه میدیدی در 32تاش کله ی موفرفری یکی از مهمانها نصف کادر عکس را گرفته!! در دو تای بعدی یک نفر در حال عبور است، و میماند دو تای آخر که در یکیش چشمهایت بسته بود و در دیگری شمع خاموش !!!

 

 

* آهنگ "نمیدونم" احسان خواجه امیری عزیز

دانلود آهنگ آلبوم یک خاطره از فرداTrack 1

 متن کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

تاکسی سمند زرد توقف کرد، از نگاه حسرت بار آخر صفی ها فهمیدم که جزو چهار نفر اول هستم. نفر چهارم من بودم، زرد و خاکستری و خیره به ناکجا. نفر سوم زن چاقی بود سرخ و سفید با چشمهای براق. نفر دوم زن دیگری بود که قطعا حالش از من بدتر بود. چون مرتب لبهایش را با دندانهای سمت راستی اش میخورد و مردمک چشمانش بی قرار از این سو به آن سو میرفت. نفر اول دختر جوان شادی بود با شال سبز و رژ نارنجی سرگرم صحبت با موبایل. زنی که دیگر مطمئن شدم حالش از من بدتر است، دختر جوان را هل داد و رفت نشست جلو و چیزی هم زیر لب گفت. دختر هم که در آن حال عاشقانه جلو و عقب برایش فرقی نمیکرد، بی اعنتا خودش را پرت کرد آن عقب، تهِ ته . بعد زن چاق و بعد من که البته جایی برای نشستن برایم نمانده بود و تقریبا خودم را توی بغل اش جا کردم. 

 

تاکسی راه افتاد و هر کدام رفتیم توی ابرهایمان. زن جلویی به نظرم با زمین و زمان درگیر بود و  ابر بالای سرش سیاه. دختر جوان غرق در مکالمه چند دقیقه قبل سوار بر ابرش توی آسمانها سیر و سلوک میکرد. من و زن چاق اینقدر در آغوش هم بودیم که ابرهایمان درهم گره خورده بود. هی آمدم فرو بروم در ابر خاکستری ام، هی مخلوطی از رنگها شامل یک دیس کتلت با دور چین خیار شور و گوجه فرنگی و یک سبد سبزی خوردن میریخت در فضای خاکستری ام. احتمالا زن داشت به شام امشب شان فکر میکرد. به نظر میامد دست پختش هم خوب باشد چون از دیس کتلت بوی خوبی بلند میشد.

هی خانه ی خاکیِ بمب خورده ام را به یاد آوردم که وقتی رسیدم از کجا شروع کنم؟ انبوه ظرفهای نشسته یا لباسهای چند روز روی بند مانده یا وسایل پخش و پلای پسرک که تمام خانه را پوشانده، هی تصویر رنگی خانه ای تمیز و گرد گیری شده، با سینک ظرفشویی خالی براق و لباسهای تا شده توی کمد، میامد جای خانه ی خاکی ام و زن با پیراهن گشاد گل بهی با گلهای زرد در حالیکه موهای تمیزِ لخت و قهوه ای اش را با کش رنگ لباسش از پشت بسته بود، سینی به دست میامد توی تصویر و داخل سینی اش دو فنجان چای بود، داغ و خوش رنگ با ظرف کوچکی خرما و گردو. یاد خودم افتادم با سوئیشرت و شلوار مخملِ مشکی ام که تمام زمستان به تنم دوخته شده و موهای بیچاره ام که از صبح با عصبانیت با کلیپس بافتنی خاکستری محکم جمع میکنم و بقیه اش سیخ سیخ از پشت سرم مثل شعاع خورشید میزند بیرون و خانه که میروم و مقنعه را درمیاورم هم بازش نمیکنم، گاهی حتی همانطوری هم میخوابم، مثل خورشید نقاشی های پسرک، با شعاع تا خورده و کج و کوله.

 

لحظه ای متوجه شدم که زن با لبخندِ مهربانی به من نگاه میکند، با همان چشمان براق! در واقع رسیده بودیم، من آنچنان در آغوش گرم و خیال خوب اش فرو رفته بودم که دلم نمی خواست رسیده باشیم. او هم انگار، شاید ابرهایم را دیده بود و دلش برایم سوخته بود، شاید دلش میخواست دعوتم کند به همان چای تازه دمی که در دستانش دیدم، با خودم فکر کردم کاش اهالی خانه اش قدر اش را بدانند... بعد یاد اهالی خانه ام افتادم و دلم برایشان سوخت، برای پدر و پسر،... لبخند تلخی زدم و با هم خداحافظی کردیم. دوباره سردم شد و برگشتم به خیالِ خاکستری ام.

.

.

.

شب موقع شام دلم کتلت میخواست با گوجه فرنگی و سبزی خورن، فکر کردم شاید او هم دلش همبرگر بخواهد با نان فریزری و هیچی، از کجا معلوم؟! ...

 

 

 

×عکس از خودم، در حالیکه یه مینی بوس نزدیک بود از پشت مچالم کنه تو تصویر!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

 در یک غروب کشدار یکشنبه نشسته ام و با پسرک بازی میکنم.

پتوی کوچک قهوه ای را پهن کرده ام وسط فرش بزرگ سورمه ای،

و میگویم این قایق ماست و این فرش هم دریا.

با هم پارو میزنیم، ماهی میگیریم، خسته میشویم و برای رفع خستگی همبرگر با سس فرانسوی میخوریم...

آدمِ چیزهای معمولی روزمره نیستم و حوصله ام سر می رود،

دو سر پتو را با دست بلند میکنم و تکان میدهم و خودم را اینطرف و آنطرف پرت میکنم.

میگویم: دریا طوفانی شده، باید زودتر برگردیم! پارو را میدهد دستم و میگوید: خوب تندتر پارو بزن مامان.

پارویم را که یک چوب لباسی است پرت میکنم آن سرِ دریای سورمه ای طوفان زده، کنار کاناپه بزرگ قهوه ای که میتواند یک صخره باشد و در شرایط اضطرار یک مامن! و با هیجان و حسرت میگویم: ای وای موج پارویمان را برد!

بی هیچ هیجان و حسرتی میگوید: اشکال نداره یکی دیگه تو ماشین دارم!

همان ماشینی که کنار دریای سورمه ای روی ساحل سرامیکی کِرِم پارک کرده.

میگویم: ما خیلی دوریم از ساحل و از ماشین.

میگوید: پس بیا همبرگر بخوریم با سس فرانسوی!

میگویم: غذایمان تمام شده، آب هم نداریم، باید صبر کنیم طوفان تمام شود تا بتوانیم شنا کنیم ...

با مکث کوتاهی نگاهم میکند( از آن نگاه های عاقل اندر سفیه، نمی فهمدم، هنوز نتوانسته ام صبر را برایش معنا کنم و نگرانم شاید هرگز نفهمدش) و بلند میشود از روی پتو و پایش را توی دریای سورمه ای با گلهای کِرِم میگذارد تا برسد به ساحل سرامیکی و ماشین اش...

میگویم: مراقب کوسه ها باش!

میگوید: مامان این بازی خیلی سخته، خسته شدم، ماشین اش را برمیدارد و میرود... پی بازی آسانتری لابد!

.

.

من می مانم تنها روی قایق پشمی قهوه ای ام، در دریای طوفانی.

بی پارو، بی غذا، با ترس از کوسه ها که مبادا پاهای بیرون زده از قایق کوچکم را بخورند!

به سختی خودم را میرسانم به کاناپه ی بزرگ قهوه ای_ همان که گفتم میتواند یک صخره باشد و در شرایط اضطرار یک مامن! _ همانطور خیس و خسته دراز میکشم به پشت و خیره به آسمان سقف دارم که ماه ندارد، صبر میکنم طوفان تمام شود تا بتوانم خودم را به ساحل برسانم... نمی دانم تقصیر از من است که آدمِ چیزهای معمولیِ روزمره نیستم یا بازی هایم که همیشه سخت اند و همیشه جدی می گیرمشان!

.

.

کاش همیشه اینطور بماند، پسرک را میگویم، بی هیچ هیجان و حسرتی! بی آنکه نیازی به فهمیدن صبر داشته باشد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin