ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

 

هیچ کس نباید از خودش بپرسد: "چرا خوشبخت نیستم؟"

ویروس نابودی همه چیز در این سوال است. اگر این سوال را از خودمان بپرسیم، بعد می خواهیم بفهمیم چه چیزی ما را خوشبخت می کند. اگر چیزی که خوشبختمان می کند، با زندگی فعلی مان متفاوت باشد، یا ناگهان عوض می شویم (که معمولاً غیر ممکن است)، یا خوشبختی مان از این هم کمتر می شود. (یا کاملاً از دست میدهیم اش!)

 قسمتی از کتاب "زهـــــیر"

 *زهــــیر: نام کتابی از پائولو کوئلیو. (زهیر به عربی یعنی بیش از حد تابناک، مرئی، حاضر، چیزی که نمی توان نادیده اش گرفت. زهیر به تعبیر خورخه لوئیس بورخه یعنی چیزی که وقتی آدم آنرا برای اولین بار لمس کرد یا دید، دیگر هرگز از یاد نمی برد... زهیر میتواند یک سکه، قطب نما، تمثیل شاعرانه یا هر چیزی حتی یک نام باشد.) 

 

پ. ن : یه چیز تو مایه های برو زندگی تو بکن!! سرتو بنداز پایین، چشماتم ببند و کلاً بی خیال زهیر مهیر و تجلی اش بر جسم و جانت باش. اینجوری بهتره! فوقش میشی یه بز، ولی یه بز خوشبخت، با زنگوله ای از طلا، نه!؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

در ادامه این را هم بگویم که من با آمدنم یک نفر دیگر را هم عذاب داده بودم و آن خواهرم بود.

برای اینکه خواهرم را تجسم کنید می توانم اِستلای خانوم هاویشام را برایتان مثال بزنم. خواهرم دختر زیبایی بود که موهایی به بلندای کمرش داشت و تمام مدت تا قبل از من تنها نوه ی هر دو فامیل بود و همیشه مورد ستایش! بنابراین طبیعی بود که وجود من خوشایندش نباشد و همیشه می گفت: هیچ میدونی تو جای من رو تنگ کردی؟ با اینکه من هیچ وقت در اتاق دونفره مان بازی نمی کردم و فقط شبها برای خواب روی تختم می خوابیدم! بعدها که بزرگتر شدیم می گفت: هیچ میدونی که تو بچه ی سرِراهی هستی؟!؟ ببین من چندتا آلبوم عکس دارم اما تو هیچ! راست هم می گفت. خواهرم در آن زمان در عهد تیرکمان کلی عکس آتلیه ای! داشت و هر سال تولد مفصل، اما من باید می گشتم لابه لای عکسها و خودم را پیدا می کردم، در حاشیه ی عکسی، بغل کسی، در آن پشت مشت ها، نصفِ صورت، آن هم گریان و بغض کرده! و با استناد به این دلائل مدتها به حرفش فکر کرده و در نهایت باورش می کردم... دلم میخواهد باور کنید که بچه ها هم حتی اگر خیلی کوچک باشند به حرف هایی که می شنوند فکر میکنند و برای پذیرفتن اش دنبال دلیل می گردند...

 به هرحال خواهرم یکی از کسانی بود که در شکل گیری شخصیت من و زندگی من تاثیر بسیار زیادی گذاشت، با اینکه ما هیچ وقت باهم بازی نمی کردیم، با هم درس نمی خواندیم و حتی در نقطه ی دید هم قرار نمی گرفتیم. "هیچ وقت" را می توانید با اطمینان و محکم بخوانید. زیرا من همیشه برای بازی به طبقه ی دوم خانه مان که مهمانخانه محسوب میشد می رفتم. البته ناگفته نماند که گاهی برایم کتاب میخواند که آنهم یکی از تنبیهاتش بود از سوی مادر که می پذیرفت با این شرط که خودش کتاب را تعیین کند، آنهم همیشه یک کتاب ثابت! ازمیان آنهمه! (نامش را نپرسید نخواهم گفت).

وقتی خیلی بزرگتر شدیم خواهرم از اینکه همه ی اینها را با جزئیات برایش تعریف می کردم، همیشه اول تعجب می کرد، که تو چجوری یادته؟ بعد می خندید، که عجب موجود جالبی بودم از اول! همیشه همینطور بود. همیشه نتیجه ی اخلاقی خوب تمام اتفاقها به سمت او برمی گشت!

.

.

.

با تمام این احوال،

من خواسته بودم که باشم، که بیایم، من کیمیاگری بودم که توانسته بودم حاصل یک شب لذت را به ماهها رنج تبدیل کنم و بعد از آن، حاصل ماهها رنج را به سالها لذت! این را هم بعدها مادرم گفته بود، نه به من! من و مادرم با تمام نزدیکی مان هیچ وقت حرفهای زنانه ی درگوشی برای هم نداشتیم، هنوز هم نداریم. مادرم گفته بود: "بعد از آمدنش زندگی ام از این رو به اون رو شد". از "این روی" زندگی مادرم چیزی نمی دانم ولی "آن رویی" را که من بودم و دیدم روی خوبی بود.

 

من، سی و خورده ای سال پیش، همین حوالی، در یک روز برفی درست در نیمه ی دی ماه، آمدم تا به رنج های بی امان زن بیست و سه ساله ای پایان بدهم، آنهم با چشمانی کاملا باز! من از همان لحظه ی اول_ از همان دمی که بوجود آمدم و چونان سلول بی پناهی در هجوم هزار گردباد نخواستن، دو دستی دهانه رحم مادرم را چنگ زده بودم و هی اینسو و آن سو تاب میخوردم_ تا به همین الان:

رنج دادم و رنج کشیدم، لذت بردم و به لذت رسانیدم، و از همه مهمتر به راز موازنه این دو با هم پی برده ام. راز شگفت انگیزی که مانند فرمول کوکا کولا می بایست همیشه پنهان بماند و حاصلش اشکی میشود که در یک شب سرد برفی از گوشه ی چشمی می ریزد!!!

 

من، امروز، دیگر معنای "ناخواسته" را خوب می فهمم و با تمام ناخواستگی ام، اکنون نه فقط مادر یک فرزند، بلکه مادر خواسته ی تمام آدمهای زندگی ام هستم. تمام آنهایی که دل بسته ام. و در این خواستن و ماندنم به همان اندازه ی دوران چند سلولی، مصمم ام.

(البته ناگفته نماند که در مادری برای همین یک فرزند هم مانده ام، یا بهتر است بگویم درمانده ام، شما که غریبه نیستید، اما به گمانم در "نامادری بودن" یا "مادری ناخوب بودن" بیشتر مستعدم تا مادر واقعی فرزندم بودن!

 

 

پی نوشت: امسال تولدم بجای برف، سرب از آسمان می بارد،... سرب را کجای دلم بگذارم!؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

تابحال برایتان نگفته ام که من بچه ای "ناخواسته" بودم. نه اینکه بچه ی n ام یک خانواده باشم یا مادر و پدرم آنقدر سن و سال داشته باشند که دیگر حال و حوصله یک بچه ی ونگ ونگو را نداشته باشند، نه، مادرم زمانی فهمید من را باردار است که حوالی بیست و سه سالگی زندگی اش را می گذراند و یک دختر 4 ساله داشت و تازه می خواست نفس بکشد! این جمله ها را من در زمانی شنیدم که حدودا سه یا چهار ساله بودم و احتمالا مادرم فکر میکرد که من چیزی از حرفهایش نمی فهمم. نمی فهمیدم هم! معنی بعضی کلمات را نمی دانستم اما برایشان معنی های مختلفی متصور می شدم و به دنبال معنی ها و تصورات بعدیشان کاملا بی سر و صدا و درونی کنکاش می کردم.

بچه های نسل ما عادت نداشتند که زیاد سوال کنند چرا که سوالها در نهایت هم به این جواب ختم می شد که: این سوال در حد سن تو نیست، دیگر نپرس! دیگر نمی پرسیدیم هم! ما نسل حرف گوش کنی بودیم که هیچ آزار سمعی بصری برای والدینمان ایجاد نمیکردیم اما در عوض تا دلتان بخواهد دامنه تحلیل و تخلیاتمان تا بی نهایت تعریف میشد. من نمیدانستم "ناخواسته" یعنی چه، حتی اینکه مادرم تازه میخواست نفس بکشد! را هم نمی فهمیدم. نه اینکه معنی لغوی اش را ندانم اما هزارا هزار معنی و مفهموم برای نادانسته هایم تصور میکردم که هرچه بزرگتر میشدم به گزینه مورد نظر هم نزدیکتر...

 بهرحال مادر 23ساله ام که تازه میخواست نفس بکشد، فهمیده بود باردار است و پس از چند روز گریه و زاری اول ازهمه دست به دامن راه حل های سنتی شده تا یک هفته روزی چند لیوان زعفران غلیظ دم کرده خورده و صدتا طناب میزد. بعد از یک هفته تعداد طناب ها را به 300 رسانده، کپسول گاز را از طبقات خانه مادر بزرگم که با احتساب بهارخواب سه طبقه و نیم بود چند بار بالا و پایین می برد.

بعد از آن ناامیدی ناباورانه، دست به دامن راه حلهای پزشکی و آمپول های معروف مورد نظر شد که نمی دانم در آن زمان هم برای تهیه اش می بایست به خیابان ناصرخسرو می رفتند یا نه؟ با تمام اینها مادرم ماه سوم بارداری اش را هم تمام کرد و خبری از ختم قائله نبود که نبود... و دکترها هم که میدانید همیشه ساده ترین و در عین حال تلخ ترین تشخیص ممکن را همان اول گفته و آب پاکی را روی دست بیمار ناچار می ریزند که: خانم دیگر نمی شود کاری کرد. قلب جنین شما عین چی! می زند اما از روی ضربان قلب فقط می شود تشخیص داد که از لحاظ فیزیکی فعلا سالم است، با آمپولهایی که شما تزریق کردی اینکه به دنیا بیاید چند انگشت اضافه یا کم داشته باشد یا عقب مانده ذهنی شود کاملا محتمل است و مابقی دیگر دست خداست، فقط باید دعا کرد. ... حالِ آن روزهای مادرم را تازه الان میفهمم و تصور اش حتی دیوانه ام می کند. آن هم برای یک زن 23 ساله، همان زمانی که من تازه درسم را تمام کرده، تازه وارد محیط کار شده بودم و مشغول شادمانی های خاص آن سن و سال و آن حال و هوا... پس هنوز هم نمیتوانم مادرم را آنطور که باید بفهمم!

 

مادرم تا سه ماهگی بارداری اش را هر شب و هر روز بخاطر "نماندن" اشک ریخته بود و دعا کرده بود و حالا می بایست جهت دعاها را 180 درجه تغییر داده تمام شبانه روز را برای "ماندن" و "سالم ماندن" اشک بریزد. آنقدر این دوران را با یک دلشوره ی کشنده و کاهنده یی گذرانده بود، آنقدر شب و روز کشدار بی پایانی را سپری کرده بود که در همان لحظه اول زایمانش _زایمان سخت اش_ فقط پرسیده بود: سالمه؟ و قبل از شنیدن جواب دکتر از هوش رفته بود... بعد از زمان کوتاهی دوباره بهوش آمده و باز پرسیده بود:سالمه؟ و دکتر گفته بود: بعله. یک نوزاد دختر با چشمان کاملا باز!... و شنید که پرستارها می گفتند تا بحال ندیده بودیم نوزادی چشماش اینقدر تا آخر! باز باشه! و بعد دوباره از هوش رفته بود، احتمالا نه از شدت درد، از شدت رنجی که تمام آن نه ماه، تمام آن دویست و هفتاد روز کشیده بود...

 بعید میدانم پدرم ذره ای از رنج آن روزها را درک کرده باشد، نه این که نخواسته باشد، نمی توانسته، شک ندارم پویاترین و با ذکاوت ترین مردها، در تحلیل پیچیدگی ها و لابیرنت های ذهن زنانه، به قصد دستیابی به نقطه ی مرکزین که هیچ، برای پیدا کردن راه خروج هم ناتوان می مانند.

 

زن ها موجودات پیچیده ای هستند که از یک اتفاق! از یک چیز ساده ی بی ارزش حتی مثل یک قطره خون! گاهی باید ناراحت و نگران شوند و روزها اشک بریزند و گاهی باید شاد شده هفت شبانه روز جشن و پایکوبی برگزار کنند. به راستی خداوند هنگام خلق زن از پیچیده ترین قسمت های روحش در آن دمید. اینگونه شد که زنها از همان ابتدا حامل و ناشر هزاران هزار حس گنگ و نامفهوم و در عین حال پیچیده و دلچسب اند که  با تعریف اش، با تعریف جز به جز اش حتی، کسی اگر بخواهد هم عمق ماجرا را نه میتواند بفهمد و نه میتواند تصور کند، مگر اینکه خودش تجربه کرده باشد...

to be continued ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

پسرک چند ماهیست نان استاپ بیمار است. پدر پسرک هم... این روال ادامه داشت تا بالاخره نوبت به من رسید. معمولا هیچ وقت بیماری من را نمی اندازد چرا که اصولا گیر انداختن من کار راحتی نیست، مثل اینکه بخواهی ماهی را با دست بگیری... بنابراین هی تلاش می کرد و هی ناامید میشد و می رفت سراغ یک مادر خسته و تاب از دست داده ی دیگری. اما اینبار که آمد، هی سعی کردم لیز بخورم اما نشد، نمی شد، به خودم که آمدم افتاده بودم. انداخته بودتم در بستر، آنقدر که نمی توانستم از جا بلند شوم...

میدانم اینجور مواقع مشکل از آنفولانزا، سینوزیت، عفونت گوش،میگرن، ورم معده، اسپاسم روده و... نیست. اینجور مواقع یک گیرو گوری با خودم و درونم دارم. یک جایی، یکی از لایه های پیاز گونه ی روحم سوراخ شده و تمام انرژی ام از آن سوراخ با شدت میزند بیرون، حالا من هی بیایم خودم را باد کنم و هی مولتی ویتامین بخورم و پنی سیلین بزنم!؟!؟...

دیروز ماندم خانه، همانطور که نمی توانستم از جا بلند شوم، یک چراغ قوه برداشتم، یک بیل و کلنگ، یک بسته چسب زخم و البته دو پاکت چیپس!...

.

.

امروز صبح از پنجره بیرون را نگاه کردم. خبری از برج میلاد نبود باز. ابر سیاهی تمام شهر را پوشانده و بلا تکلیف مانده بود همانطور ابری و عبوس اخم کند یا های های ببارد... حالش مثل حال دیروز من بود. یک "برق" نیاز داشت، همان برقی که الان در چشمان من هست ...ظرف غذای پسرک را که آماده می کردم صدایی آمد، چیزی شبیه رعد و برق و شاید "فریاد"،... خیالم راحت شد، فهمیدم که از بلاتکیفی در آمده است، حالا از آنموقع تا به حال همینطور آرام و یکنواخت، سبک و رها میبارد، گاهی باران، گاهی برف، ... حالش خوب است و چشمانش برق می زند! (گواهش زیبایی همین عکسی که با موبایل گرفته ام)

.

.

فردا من از همان اول صبح پشت پنجره می نشینم تا خورشید برای لحظه ای هم که شده بتواند ابرها را کنار بزند. فردا "پسر خورشید" به دنیا میاید و من باید اولین نفری باشم که تولدش را تبریک میگویم... چقدر کار دارم...چقدر فکرهای خوب و خوشمزه، ته چین مرغ و بادمجان، سالاد جوانه، کیک شکلاتی بی بی... دی ماه که میشود من به بالاترین درجه ی خجستگی ام میرسم!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٦ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

در بلندترین شب سال چله نشین بودم در جایی دور از همه و همه و همه...  میهمان صامتی بودم که بیماری و گوش دردم باعث میشد علاوه بر صامتی، سایلنت هم باشم و سعی می کردم از این سکوت و سکون اجباری بیشترین بهره را ببرم. به دانه های انار داخل ظرف بلور لب طلایی خیره شده بودم و فکر میکردم چه خوب که "مردم دانه های دلشان پیدا نیست!"...

بی خیالیِ سیالی تمام وجودم را پر کرده بود آنقدر که بی خیالِ بادمجان کاشته شده پای چشم پسرک بودم، بی خیال سرفه هایش وقتی یک لیوان نوشابه پر از یخ می خورد و از پشت نیمه ی خالی لیوان به من زبان درازی میکرد، بی خیال "بی تربیتِ مامان" گفتن اش، آنقدر بی خیال نقش هایم شده بودم که سعی هم نمیکردم زورکی خودم را مادر نمونه ای نشان دهم، از غذایی که دوست نداشتم نمی خوردم، در بحث هایی که مورد علاقه ام نبود شرکت نمی کردم و مثل همیشه مثل بز (همان نشان ماه تولدم) سرم را به علامت تایید تکان نمیدادم، الکی نمی خندیدم و کلاً از سِمت رئیس کلِ ستاد شادی تفریحی سایرین در جمع برای یک شب هم که شده استعفا داده و خودم را از کلیه ی قیدهای زمان و مکان و تلفنی و اس ام اسی هم رها کرده بودم...

 جواب ها و توضیح ها و توبیخ ها را هم گذاشته بودم برای فردا...

می دانستم فردا دنیا تمام نمی شود و حیف بود اطرافیانم فردا که دنیا تمام نمی شود دلیلی برای شروع روزهای  بلندشان نداشته باشند. دلم می خواست یکبار هم که شده بخاطر خودم مواخذه شوم ، نه بخاطر همه و همه و همه ...  برای یکبار هم که شده بخاطر خودم جواب پس بدهم، "بخاطرِ بخاطرِ هیچ کس نبودن!"

 

 بلندترین شب سال گذشت و من توانستم یک شب را بخاطر هیچ خاطری زندگی نکنم  و دنیا هم به آخر نرسید! و از همه مهمتر هیچکدام از این همه و همه و همه... ها هم هیچ نفهمیدند و من این همه سال بیخود و بیجهت خودم را درگیر این "همه" کرده بودم و نگران اینکه "مبادا دانه های دلم پیدا باشد"...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۳ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin