ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

دنیای غصه ها دنیای بزرگیست. عجیب و بزرگ! مثل دنیای ما آدمها. انواع و اقسام دارد. زشت و زیبا حتی.

بعضی غصه ها ذاتا ترسناکند و بعضی ها فقط ظاهر ترسناکی دارند. از غصه های گروه اول باید ترسید و تا جای ممکن دوری کرد. ولی غصه های گروه دوم را وقتی خوردی و قورت دادی می بینی نه بابا اونجوری هم که در ظاهر نشان میداد نبود .

بعضی غصه ها استانداردند و دارای تاریخ مصرف. این غصه ها بی آزارترین نوع غصه اند. اگه در زمان لازم خوردی شان که خوردی اگر نه، خاصیتشان را از دست داده اند و میتوانی با خیال راحت بیاندازی شان دور.

بعضی غصه ها دیر هضم اند.  اینها همان بدجنسهایی هستند که مستقیم میروند سراغ معده و روده. (این نوع را خوب می شناسم)!

بعضی غصه ها درد دارن. کاریش هم نمی شود کرد. در صورت مواجه با این نوع غصه ها باید سریعا یک نوافن با یک لیوان آب میل کرده، کمی صبر و تحمل چاشنی قضیه کنید .

بعضی غصه ها روغنی اند و خاصیت امولسیون دارند. بنابراین حل شدنی نیستند و هم زدنِ بیش از حدشان فقط باعث کاهش انرژی فردی میشود چون با لحظه ای غفلت دوباره بهم می پیوندند ،جمع می شوند و روی دل می ایستند...با این غصه ها باید کنار آمد.

بعضی غصه ها خلاقند. یعنی بعد از خوردنشان انسان را دچار تحول می کنند. انگیزه میشوند برای رشد، برای بلوغ، برای یک شروع حتی....

بعضی غصه ها اما دوست داشتنی اند. یعنی با اینکه از لحاظ ساختاری در کته گوری غصه قرار میگیرند ولی آزار دهنده که نیستند هیچ، یه جورایی وجودشون توی دل آدم مثل بخاری می ماند. دلگرم کننده است، آنقدر که دوست داری برایشان وقت بگذاری. بگردی توی ساعت های شبانه روز از سر و ته چیزهایی که میشود بزنی، حتی دوستان عزیزی را هم دعوت کنی، بنشینید دست جمعی، هی ازین غصه های دوست داشتنی بخورید. خودمانیم غصه خوردن دست جمعی هم عالمی دارد ها...

 

الـــقـــــصــــه، گفتم که غصه ها هم مثل آدمها می مانند. بنابراین "دل" دارند و "قِلِق". باید هر دوشان را بدست آوری. وقتی با یکشان روبرو میشوی بسته به تشخیص نوع، باید یا کفشت را در بیاوری و نوک پا، نوک پا، آرام و بی سروصدا از کنارش عبور کنی و به اصطلاح دورش بزنی، یا برعکس همان اول در اولین برخورد با لبخند و گشاده رویی دستت را ببری جلو، دست بدهی و بگویی: از آشنایی با شما خوشبختم! باید دل به دلش بدهی، باید ببینی و بدانی چه میخواهد از تو!؟!  باید از حضورش لذت ببری، باید آرام آرام بی آنکه بفهمد محسورش کنی، در گوشش نجوا کنی، باید شهرزاد قصه گو شوی برایش، آنقدر بگویی و لالایی بخوانی، تا خوابش ببرد. خوابش می برد همیشه، فقط گاهی خیلی طول میکشد.

آنوقت است که می توانی بروی یه گوشه ای دراز بکشی، یک فنجان چای بریزی برای خودت و به غصه هایت که خوابیده اند با لذت نگاه کنی. "غصه ها وقتی خوابند تماشایی اند". گفتم که مثل آدمها می مانند. عجیب و دوست داشتنی!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

حال غریبی دارم.

حال کسی را که مدتها در ایستگاه قطار به انتظار نشسته و ناگاه با تکانی به خود آمده که : هی! کجایی، قطار مدتهاست رفته.

حال کسی که هی نامه مینویسد هر روز، هر شب ، می بوسد و می فرستد به صندوقی مجازی که به مشتی تار بند است. بادی اگر بیاید ، تاری اگر تاب نیاورد، صندوق رفته و نامه ها به همراهش به ناکجاآباد. حالا هی بیایم و بگویم خانم /آقا ، من، روزی، شبی،.... گفته بودم. یادت هست؟ همگان فقط میدانند که روزی یا شبی بادی آمد و دیگر هیچ. کدام نامه ؟ کدام شب؟ کدام حال؟؟؟

حتی حال پدر ژپتو را هم امروز می فهمم و شرمسارم از هزار دعایم به آسمان که هزار پینوکیو گسیل کرده ام به هرسو که برای خودم _ برای خودم حتی_ دروغ می بافند و من هر بار (از ترس همان تف سربالای معروف) دماغشان را خودم کوتاه میکنم که کسی نبیند، نفهمد ....

من حتی دیگر نمیدانم کی باید شاد باشم و کی غمگین؟ کی باید بخندم و کی مجازم اشک بریزم ؟ راستی می دانی مدتیست اشکهایم نامرئی شده اند؟ دیگر کسی نمیپرسد چرا رد نگاهت خیس است و صدایت گرفته؟ حتی وقتی میگویم که من تمام دیشب را گریستم، کسی می گوید شلغم چیز مفیدیست! انگار که گفته ام من تمام دیشب روزنامه خوانده ام یا سوار اسب بوده ام.

حتی وقتی برف می بارد و همه یقین میدانند که من باید یک جایی پشت پنجره باشم و تمام وجود چشم شده باشد و روحم لذت! من نمی دانم شاد باشم یا نگران دخترک چشم سیاهی که در هر برف باید با خودش و روزگار برفی اش بجنگد و به پاهایش زنجیر چرخ ببندد و بیاید ، چگونه میتوانم خودم را مستانه در آغوش سرد آذر بسپارم _که همه ساله چشم انتظار همین سردی و سپیدی آغوشش هستم_ وقتی می دانم آذر که میاید تجدید خاطره ای می شود شوم، برای دخترکی دیگر که نیمه ای از من است و هرسال به تکه ای یخ مبدلش میکند و او تا بهار سال بعد برای جوانه زدن دست وپا می زند!

من نمی توانم از چشم به راهی مسافرم حتی لذت انتظار را تا ته سر بکشم، چرا که در همان لحظه ی سرکشیدن تا ته، چشمی دیگر را از خاطر برده و از یادی دیگر غافل شده ام. خدایا، من کی مادر تمام فرزندان آدم شدم با این همه ناتوانی ام؟ که حالا و اکنون  به این شدت، به این تلخی، از سربه هوایی فرزندانم برنجم؟ بشکنم؟ چه کسی گفته بود که من هربار تکه ای از وجودم را جایی جا بگذارم و الان اینگونه متخلخل و حفره حفره مثل اسفنج با اشاره ی دستی له شوم و در خودم فشرده ؟ ...

خدایا ، چه خوب که جای تو نیستم . چه خوب که مرا نشاندی سر جای خودم. خوب هم نشاندی... شاید دیگر جرات نکنم از جایم بلند شوم. همین جا خوب است، همین که خوبم ، همین که خوبی، همین که خوبند!، "خوبی" را که صرف میکنم خیالم راحت می شود انگار و فکر میکنم راست میگفت کسی "که شلغم چیز مفیدیست" !!! و درد سینه را آرام میکند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٦ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin