ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

نمی دانم چه بنویسم برایت

ناتوان میشوم وقتی نمی خوانی ام

وقتی دور میشوی یا حتی وانمود میکنی که دور شده ای

وقتی گم میشوم یا چاره ای ندارم که وانمود کنم گم شده ام

کاش بنویسم از تو

کاش بخوانی از من

تمام آنچه که در هروله بی پایان بین کلید و انگشتانم

می رود و می آید و دست آخر

یا گلایه میشود یا سکوت یا شب

همیشه شب آخرین بهانه است

و شاید بهترین ،

که باز بماند برای فردا

و فردا

و فرداها

.

.

نوشتن از "شب" و "سکوت" و "بهانه" با من

"آب" و "جواب" این برگهای زرد شمعدانی با تو

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

پدر و مادر عزیزم

من خیلی تلاش میکنم تا آنچه را که درست است انجام دهم، تا همه مقررات و قوانین خانه را بخاطر بسپارم، اما باور کنید آنها خیلی زیاد هستند و من گاهی گیج و هیجان زده یا خسته میشوم و این باعث میشود تا من بعضی از آنها را فراموش کنم و خود و شما را به زحمت بیاندازم.

بعضی وقتها شما به من کاری را میگویید و من آنچه را که شما میخواهید دقیقا نمیدانم چیست یا چه زمانی باید انجام دهم و در حالی که در تلاش هستم تا آن کار را به شکلی که فکر میکنم درست است انجام دهم شما به شدت عصبانی میشوید و حرفهایی به من میزنید که من به کلی همه چیز را فراموش میکنم . آن وقت کمی! سرم داد میکشید و من هم دیگر نمیتوانم کارهای خوب را انجام دهم.

شما از من میخواهید که شبیه شما باشم. من هم خیلی دوست دارم تا مثل شما باشم.

خوب آیا شما دوست دارید که در مقابل دیگران تنبیه شوید؟ من هم دوست ندارم.

آیا شما دوست دارید مدت زیادی در یکجا بی حرکت بنشینید؟ من هم دوست ندارم.

آیا شما بعضی وقتها بعضی چیزها را فراموش نمیکنید؟ من هم فراموش میکنم.

آیا شما بعضی وقتها خسته و عصبی نمیشوید؟ من هم بعضی وقتها این طوری میشوم.

شما بعضی از بعضی چیزها بدتان نمی آید و بی میل نمیشوید؟ خوب من هم بعضی وقتها بی میل میشوم.

باور کنید که من هم دوست ندارم از کسی که به شدت عصبانی است کتک بخورم. بخصوص اینکه چندین برابر هم از من بزرگتر باشد!!!!

والدین عزیزم

چیزی که من واقعا دوست دارم این است که شما دست من را بگیرید و با هم باشیم تا چیزهای خوب یاد بگیرم نه اینکه من را هل بدهید یا بکشید تا چیزهای خوب یاد بگیرم. خواهش میکنم لطفا لطفا لطفا فقط اشتباهات من را نبینید و وقتهایی که کار درستی انجام میدهم یا خیال میکنم که کار درستی انجام داده ام ، به من توجه کنید.

با همه این حرفها میدانید که چقدر شماها را دوست دارم، که پناهم شما هستید. میدانید که به شما افتخار میکنم و همیشه از خوبیهای شما برای دوستانم می گویم بطوری که آنها هم فکر میکنند شما بهترین هستید! و هر وقت بچه بدی می شوم و شما ازمن عصبانی میشوید و من را تنبیه می کنید برای دیگران این حرفها را نمیگویم و این چیزهای خانه را پنهان می کنم چون اینها تقصیر من است.

خلاصه این که پدر و مادر عزیزم به شما عشق میورزم و از خدا ممنونم که شما را به من داده است.

/پیش دبستانی پارسا- به مناسبت روز جهانی کودک/

 

هِی نوشت : می گویند آدمها وقتی گوششان دراز میشود ازدواج می کنند و بر عکس!، به نظرم وقتی گوششان خیلی خیلی دراز میشود و ایضاً مخملی، بچه دار میشوند، آنقدر که وقتی همچین نامه ای بدستت برسد و خصوصا بدانی که نویسنده قطعا کودک نبوده! باز هم دچار فوران احساسات شوی، هی بغض قورت بدهی، هی دماغت را بالا بکشی و هی دلت تنگ شود برای کلوچه ی شیطونی که منتظر نشسته در خانه تا پوستت را بکند، غِلِفطی (یا قلفطی یا غلفتی....حالا!!!!!).

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 این روزها تکلیفم را با خودم مشخص کرده ام.

سرمشق هایم را نوشته ام و زده ام روی یخچال ذهنم و شبی چند بار روخوانی میکنم.

بوم نقاشی ام را از بالای کمد آورده ام،

خاکهای روی مقوای اشتنباخ را تکانده و سرِ مداد کنته را هم با تیغ تراشیده ام.میخواهم بانوی غمگینی را که مدتهاست نیمه کاره پشت پنجره ایستاده ، از نگرانی نجات دهم.

و تکلیف "سایه ها" را "روشن" کنم....

 

کِرِم شب و روز هم دوباره خریده ام.

شاید کمتر شبی پیدا شود که به دستورات تاکیدی چسبانده شده رویش به درستی عمل کنم و انتظار ندارم از خودم آنقدر خجسته باشم که بعد از حمام ، قبل از خواب، بعد از خواب و ... هر بار حداقل نیم ساعت بنشینم حوله پیچ ، دو حلقه خیار روی چشمم بگذارم و مشغول شوم ، نه ! واقع بین شده ام .میدانم شاید از خستگی و بی حوصلگی معمول شبانه کِرم ترک پا را، بزنم دور چشم و بعد بلند بگویم "ای وای!" اصلا هم انتظار ندارم صدایی حتی از ته چاه بگوید "چی شد؟"... حتی میدانم دوباره نیمه کاره توی کشو رها میشوند.... با اینحال

مهم نیست.

من فکر میکنم اثر بخشی این کرمها بیشتر بخاطر "القای حس خجستگی ست" ، همین! همین که سلول های بدنت احساس کنند مورد توجه قرار گرفته اند، برایشان کافیست.

همین که احساس کنی ، کسی، گاهی، فقط از توی "آینه" یا شیشه ی قاب عکس نگاهت میکند،

حتی اگر بانوی سیاه قلم پشت پنجره هم باشی، جان میگیری ، زنده می شوی و قلبت شروع به تپیدن می کند .

و چه زیباست این صدای تپش و حس جهش، حسی به نشانه "زنده گی" بعد از آنهمه روزمرگی!  

 

 

*بانوی سیاه پوش به اقتباس از "لیدی این رِد" نام نقاشی نیمه کاره ام است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دوست کُردی داشتم با چشمان ریز بسیار نافذ ، ابروهای پیوسته و موهای پُرپشت قهوه ای. دوستیمان حاصل روزهای دانشگاه بود و شب های خوابگاه آنهم از عجیب ترین نوعش! یک چیزی تو مایه های "یه دوست دارم که دوست داره با دوست تو دوست بشه...." شب هایی که خبری از امتحان نبود می نشستیم دور هم ماکارونی بدون گوشت می خوردیم و حلوای بی زعفران، بی خبر از همه چیز تا پاسی از شب، از رویاهایمان میگفتیم و می خندیدیم. رویاهایمان در همان حوالی 20 سالگی میگشت نه بیشتر! بنابراین انتظار زیادی ازشان نمیرفت. من هم طبع هنری ام گل میکرد و همزمان رویاهایمان را بصورت کاریکاتور نقاشی میکردم و او هم جمله ای کُردی ضمیمه اش (با همان لهجه ی شیرین منحصر بفردش). آپارتمانی داشتیم 4 طبقه. آنها طبقه چهارم زندگی میکردند و ما طبق معمول همیشه و هم اکنون طبقه سوم. میگفت ما چون خیلی "عاشقانه" ایم نمیخواهیم سرو صدای دعوای شما "خلوت" ما را بهم بزند! من هم دور تا دور طبقه شان شعاع هایی پر از قلب میکشیدم. و اما در طبقه خودمان کلی ابر که در میانش یک دست و پایی دیده میشد( از همانها که در کارتون ها هنگام دعوا تصویر میکنند)، یا من در حال دویدن به دنبال آقای همسر بودم از این اتاق به آن اتاق و یا به دنبال قلبم که به نخی آویزان بود و باد داشت از پنجره می بردش بیرون.(به گمانم اگر کارکاتوریست میشدم یا حتی فالگیر نتیجه بهتر بود از مهندسی)

روزی که با هم خداحافظی کردیم تمام تصاویر رویاهامان را که می شد تقریبا به ضخامت یک دفتر چهل برگ از وسط پاره کردیم. نصف پیش او و نصف پیش من تا اگر روزی به تحقق پیوستند بهم وصلشان کنیم در همان آپارتمان 4 طبقه... سالها گذشت، زندگی هزار چرخ خورد و بی خبر از هم ماندیم البته روزی که دوست او با همسرش به منزل ما آمدند به وضوح و ناباورانه دیدم نیمه ی تحقق نیافته را... چه بر سر آنهمه "خلوت عاشقانه" آمد؟؟؟

هر چه دنبالش گشتم بی فایده بود حتی اورکات و فیس بوک هم به دادم نرسید تا اینکه شبی با تلفنی بی نهایت غافلگیرم کرد و البته با اولین سوالش بعد از معرفی: " اول بگو راستی تو با ... ازدواج کردی؟ من: بله. بچه هم دارم!!! _: وای خدای من باید خیلی دیدنی باشد و احتمالاً اُعجوبه ای!!!! کودک شیر می خواست ، پوشکش هم باید عوض میشد و گریه ی بی امان سر داده بود آنقدر که مجبور شدم یک دستی روی یک تکه کاغذ شماره اش را یادداشت کنم و باقی مکالمه مان به بعد موکول شد....
روزهای بسیاری گذشته و من همچنان مانده ام چرا فرصتی نشد تا بپرسم که بر سر نیمه خاطرات مصور چه آمد؟ بی شک روزی از روی عصبانیت و شاید احتیاط که شرط عقل است! مچاله شده اند و راهی سطل آشغال. کاش من هم همان اول پرسیده بودم راستی کدام نیمه بهتر شد؟ نیمه تحقق یافته یا مچاله شده؟ رویای حاصل از عشق یا واقعیت از روی عقل ؟؟؟ یک چیزی شبیه همان "علم بهتر است یا ثروت" خودمان؟!؟ 

  
کاش کودک چهار دست و پا برگه ی حاوی شماره تلفن را نخورده بود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٩ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

وقتی مادر ویرش می گیرد در یک مهمانی رسمی به عنوان دسر ژله آبی رنگ پر از قطعات پاستیل دندون مصنوعی بگذارد روی کانتر آشپزخانه، بعید نیست پسر هم بخواهد به عنوان تکمیل بالا آوردن دل و روده مهمانها دستش را دراز کرده پنج انگشتش را تا ته فرو ببرد توی ظرف و دندانها را یکی یکی در بیاورد بگذارد توی دهنش و دوباره با همان دستِ تا ته توی حلق فرو برده این کار را تکرار کند.... بعد مادر بی خبر از پشت صحنه هی اصرار کند که " چرا دسر میل نمی کنید؟؟!؟! "

 

 پی نوشت : وقتی اولین روز مهرتان را با یک ظرف باقلوای استانبولی فرد اعلا شروع کنید و ندانید لذت وافری را که می برید از طعم بی نظیر باقلواست یا از شیرینی اینکه عزیزی اینهمه به یادت بوده،  بی انصافیست اگر برای او و تمام عزیزانتان آرزوهای شیرین و پرمهر نکنید! نه؟!؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin