ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

کاش میدانستم

در دل کوچکت چه میگذرد؟

و در برق سیاهی چشمانت که دلم را میبرد.

 

کاش می پرسیدی

هزار هزار سوالی را که در گنچینه ی ذهن جستجوگرت

بی پاسخ رها کردی و این رهایی و ابهامش آزارت میدهد.

و بازتاب اش می شود همین ابروهای پر اخم و گره خورده !

 

کاش می گفتی

به دنبال چه میگردی؟

در این همه برو بیای بی پایان

با آن پاهایی که سر زانوهایش ساییده و تیره شده

و ناخن های شصت دندانه دندانه و لهیده که همگان را یاد کارگرهای معدن میاندازد ؟

 

 

کاش صبورتر بودم.

 کاش بیشتر میفهمیدم.

 کاش مادر ایده آل تری برایت میشدم.

 کاش زودتر این روزها بگذرند و برسد روزی که بهتر زبان یکدیگر را بفهمیم.

بی شک آن روزها هر دو برای هم حرف های زیادی خواهیم داشت، شاید برایت گفتم، شاید برایم گفتی....

 

پی نوشت: پسرک در سه سال و سه ماهگی 17 کیلو وزن و دقیقا یک متر قد و تا حدی که کارش را راه بیاندازد سواد خواندن و نوشتن دارد. (آنقدر که نتوانیم شربت سینه را بجای سرماخوردگی بخوردش دهیم! و میگوید کجایش نوشته کودکان؟!؟!)

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳٠ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

گاهی اوقات بعضی چیزها توی زندگی شاخ* میشود. دست خودت هم نیست، مثل دماغ این کرگدن. در اینجور مواقع هرچه سعی کنی منظره و گل و بلبل ببینی ، هرچه هوا خوب باشد و باران هم ببارد و دود هم همه جا پیچیده باشد، هر چه کلیه ی "همسی" ها (من جمله همسر و همسفر و همسایه ها) یاری کنند و تو بخاطر اینهمه مهربانی وانمود کنی که میخندی و صدای قهقهه ات تا هفت آسمان برسد، باز هم از دریچه چشمانت همه چیز در بک گراند است و شاخه درست وسط هر تصویری خودنمایی میکند.

کاش میشد شاخ را هم مثل دماغ عمل کرد و همانطور که دیگر مدتهاست در عکسها هیچ آدم دماغ گنده ای  وجود ندارد، هیچ زندگی شاخ داری هم نمی دیدیم یا از دیدن هیچ زندگی ای شاخ در نمیاوردیم. بهرحال خواستم بگویم در نبودم نشسته ام مثل پرفسور بالتازار هی دور خودم میچرخم و هی راه حلهای مختلف را با هم قاطی میکنم شاید محلولی کشف کردم که فقط با ریختن چند قطره از آن روی هر شاخی بطور معجزه وار ناپدید شود.....

نتایج تحقیقاتم تا اینجا بد نبوده  آنهم اینکه تابحال چندین و چند محلول کشف کرده ام که در چند دقیقه شاخها را فرو می برد و فقط یک مشکل کوچک باقی مانده، خیلی کوچک.... آنهم اینکه بعد از مدتی ازجای دیگری با شدت بیشتری بیرون زده است...بالاخره راهی پیدا میشود،می دانم که میتوانم. تو هم میتوانی. ایمان دارم. همان ایمانی که تو باور میخوانی اش!

 

*این شاخ ممکن است به دلایل مختلف و به گونه های مختلفی توی زندگی هر کسی سر در بیاورد. برای بعضی از تعجب! تعجب صرفا نه فقط ازدیدن چیزهای عجیب، گاهی تنها ازاینکه یکدفعه چشم باز کنی و ببینی کجای زندگی ات ایستاده ای ، از وحشت!... برای عده ای دیگر از عصبانیت ، برای بعضی حاصل از یک ضربه کاری، آنهم درست مغز سر یا ...  و بسته به شدت ضربه گاهی حتی یک سری گنجشک یا ستاره هم جهت تزیین صوتی و بصری شاخ دورش میچرخند. برای بعضی ها مثل یک غده حاصل از یک عقده ، یک جای خالی! جایی که فکرش را هم نمیکنی سرباز میکند، بعضی دیگر هم از سر دل خوشی زیاد و احتمالا ناشکری!!! از هر چیز ساده ای شاخی میسازند و یا خودشان شاخی میشوند بیا و ببین!

 

پی نوشت: این روزها لحظه ها را میشمارم تا در آخرین روز تابستان تولد پاییز را جشن بگیرم. از همان بچگی هم هفته ی آخر تابستان را آرام و قرار نداشتم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٦ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

روی صندلی آرایشگاه نشسته ام ، "با چشمانی کاملاً بسته" و به ازای هر یک دانه ابرویی که برداشته میشود یک قطره اشک میریزم. آرایشگر بینوا هم در حالیکه یکریز از همه جا و همه چیز حرف میزند، هی سعی میکند به لطیفترین حالت ممکن با ابروهایم برخورد کند. من هم بی توجه به او و حرفهایش در نهایت فرصت طلبی تمام اشک هایی را که 24 ساعت تمام قورتشان داده بودم رها میکنم و پوزیشن افقی ام آنها را به سمت گوشم هدایت میکند و میدانم شب گوش درد هم اضافه میشود... به خودم که میایم کارش تمام شده و سیگاری هم روشن کرده تا به گمانش دود کند حرفهای غم انگیزی را که به من زده و من همچنان "با چشمانی کاملا باز" در حال اشک ریختنم. یکدفعه میگوید: "الهی قربونِ دلِ مهربونت برم، که برای همه ی ندیده و نشناخته ها هم غصه میخوری و اشک میریزی، منو باش فکر کردم دردت اومده...."

احساس بدی پیدا میکنم و جهت رهایی از عذاب وجدان و اینکه خدای نکرده کسی بیهوده قربون دلِ مهربان من نرفته باشد، تمام مسیر برگشت را برای مشکلات زندگی او و آرزوی بچه دار شدنش، برای افسردگی شدید خواهری که تنها پسرش_ که خیلی برای بزرگ کردنش خون دل خورده بود_ برای همیشه از ایران رفته، و .... حتی برای بیماری خانم نظافتچی آرایشگاه هم اشک ریختم . به خانه که رسیدم خیالم راحت شده بود حداقل!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٥ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

میخواهم بنویسم اما می ترسم وازه ها را رها کنم و دستم را .

خیلی وقت است که واژه ها آنطور که باید دستِ دلم را رو نمی کنند.

خسته ام از هر نوع قضاوت شدن و همدردی حتی!

چرا واژه ها اینقدر تکراری اند با اینکه احساس من نسبت به آنها هر بار متفاوت است.

نمیدانم من واژه کم آورده ام یا واژه ها مرا دور زده اند و رفته اند جایی دور ، دور هم برای تمام مگو هایم مراسم بی تویی گرفته اند؟

چرا هیچ چیز آرامم نمیکند، هیچ وعده ای، هیچ خیالی ، وهمی ، گمانی... چرا همش به دنبال چیزی میگردم که حتی نمیدانم چیست؟ چیزی شبیه معجزه ، ...

چرا زندگی روی دور تند میچرخد بی آنکه برایش مهم باشد که :آی من جامانده ام!؟

چرا همه فکر میکنند من نشسته ام و دست رو دست گذاشته ام تا زندگی ام به اینجا برسد؟ یا شاید همه درست فکر میکنند و من در "توهم تلاش" بسر میبرم؟

چرا در این شب های تابستانی تا صبح میلرزم با اینکه پتو کشیده ام رویم؟ و چرا این لرزیدن "شمس" را بیادم میآورد میان آنهمه بزرگی "خداوندگار"؟

چرا دیگر حتی به خودم فرصت فکر کردن به رویاهایم را نمیدهم؟ ... یا نمیدهند؟!؟

چرا خوابهای اردیبهشتی و رویاهای پراز گل و نور دست از سرم برداشته اند؟

چرا دیگر شمع ها مسیر راه را با تمام ترس و لرز نهفته در سایه روشن شعله شان نشانم نمیدهند؟

چرا حتی توی ذهنم عریانی اندیشه ام را از دست داده ام و دور تا دورم پرده ای کشیده ام به وسعت تمام این بی اعتمادی ناگهانی ام؟

"بارور" کدام "باورم" که مادام ویار "شمع و شعر و شراب" میکنم؟ آنهم درست وسط اینهمه دود و داد و دَد؟

چرا مبدا اتفاقهایی که برایم افتاده است را بخاطر نمیاورم؟

کِی عمق نگاهم را از دست دادم که این چشمهای بی روح و سرد توی آینه اینقدر برایم غریبه شده اند؟ این دخترک آینه پرست از کِی اینهمه از این زن توی آینه گریزان شده است؟ مردمک چشمانم از چه هراسان است که مادام دو دو میزند؟ حتی نمیدانم چند وقت است که دیگر نمیتوانم خط چشمی بکشم بدون خط خوردگی! نمیدانم دستانم چرا میلرزند؟ چرا اینقدر به بعضی اتفاقهای تکراری زندگی ام حساس شده ام؟ به بعضی جمله های ساده، به همین "دیر شد! " حتی.

چرا آرزوهایم اینقدر "خلاصه" شده به اینکه جایی بروم بی آنکه دیر شده باشد و کسی در آینه برایم خط و نشان بکشد؟ و بعد دو دستی صندلی ماشینم را بچسبم از ترس برخورد! یا اصلا جایی نروم ، تنها بنشینم و به سقف اتاق زُل بزنم ساعتها! یا بی هدف توی خیابانها پرسه بزنم و به آدمها خیره شوم با همان نگاه های سرد و بی روح زنِ ناآشنا در آینه !

یا بی اختیار بنشینم پشت کامپیوتر و از نوشتن اینهمه چرت و پرت لذت ببرم؟

کسی جواب سوالهایم میداند؟ حتی اگر میدانید هم به روی خودتان نیاورید و دستهای مهربانتان را خسته نکنید. شاید باید به همه ی "اینها" عادت کنم ، به تلافی تمام "آنها"یی که به من عادت کرده اند!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٦ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

زیر گنبد کبود، زیر سقف یکی از همین خونه ها،یکی از همین شب ها، یه مادری برای پسرسه ساله اش قصه ی "کدو قلقله زن" رو تعریف میکرد. جمله های سیاه رو مادره میگفت. جمله های آبی رو پسره، بدین شرح:

-یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود.-چرا هیچ کس نبود؟ - بود عزیزم یه پیزرن مهربون بود... -پس چرا میگی هیچ کس نبود؟ - یه روز تصمیم میگیره بره خونه دخترش که خیلی دور بود. - یعنی کانادا بود یا آمریکا؟ -مثلاً کانادا. -یعنی نزدیک خونه ی بردیا؟ -بله. - چرا خونش نزدیک خونه ی ما نیست؟جیغغغغغ *- مادر بی توجه بقیه قصه را تعریف میکند. -پس چرا با هواپیما نرفت؟؟- مامان جان اون موقع هواپیما نداشتن.-چرا هواپیما نداشتن؟؟ حالا چیکار کنن؟ جیغغغغغ. اصلا چرا با ماشین نرفت؟-اون موقع ماشین نبوده.- چرا؟؟جیییغ. حالا پاهاش درد میگیره، گناه داره.جیییغغغغ.

رسیدن به اونجایی که پیرزنه به گرگه میگه: من که پوست استخونم. بذار برم پیش دخترم. پلو بخورم ، چلو بخورم، قیمه بادمجون بخورم، کباب بریون بخورم... - مامان یه دقیقه نگو! تو یخچال کشت بادمجون داریم؟؟ -  نه عزیزم. -چرا نداریم؟ جیییییییییییغ. -کباب بریون بخورم ، چاق بشم چله بشم. وقتی اومدم تو منو بخور.-"چله" یعنی چی؟-چاق و چله یعنی تپل مپل. - "مپل" یعنی چی؟ - نمیدونم!

با هزار مکافات رسیدن آخر داستان.پیرزنه یه کدوی بزرگ میاره توشو خالی میکنه و میره توش. - مگه کدوی به این بزرگی داریم؟ -خوب گشتن پیدا کردن، تازه خاله پیرزنه خیلی کوچولو بوده. -چرا کوچولو بوده؟ مگه غذا نمیخورده؟؟ جیغغغغغغغغغ. - رفت توی کدو و ... -حالا لباساش کدویی میشه. چیکار کنه؟ مامانش دعواش میکنه.جییییییغ. - مامان نداشته که.عصبانی- چرا مامان نداشته ؟؟ گناه داره. حالا چیکار کنه؟!!! جییییییییییییییغ

-رفت توی کدو و دخترش درشو بست.- ساعت چند بود؟ - ساعت 12.- ظهر؟ - بله. -مگه دخترش سرکار نبوده؟ -نه مرخصی گرفته بود. -حالا رئیسش دعواش میکنه. جیییییییییییییغغغغ. چرا با ماشین دخترش برنگشت؟ - دخترش ماشین نداشت. -چرا نداشت؟ جیغغغغغغغغغغ. -گفتم که مامان جان قدیما اصلا ماشین نبوده.-قدیما یعنی کی؟ - یعنی گذشته. - یعنی دیروز؟ دیروز که ماشین بوده.... - نمیدونم. -- اصلا چرا از یه طرف دیگه برنگشت؟ چرا گرگه هنوز اونجا وایستاده بود؟ خسته نشده بود؟

- نمیدونم. عصبانیعصبانیعصبانیچرا نمیدونی؟ مامانم هیچی نمیدونه . حالا چیکار کنه؟جییییییییغغغغغغغغغغغغغ-مامان اصلا نمیخوام قصه بگی . بریم بازی کنیم. - الان وقت خوابه ساعت 2 شبه. - مثلاً خوابیدیم دیگه حالا بیدار شدیم. -ببین هوا هنوز تاریکه. باید بخوابیم.-چرا هوا تاریکه. ماه چرا نیست؟ -ماه پشت ابره.- چرا ماه پشت ابره؟ حالا چیکار کنه؟ جییییییییییییییییغغغغ.

-اصلاًما چراکشت بادمجون نداریم؟ جییییییییییغغغغغغغغغغغغغ ....ادامه اش از حوصله خارج است.کلافهکلافه

مادر در حالی که از سردرد دارد میمیرد: خدااااااااا جیییییییییغغغغغغغغغغ. پدر در حال ابراز پشیمانی و تهدید: جییییییییغغغغغغغغغ. پسر بی توجه به هردو در حال کندن دیوار با چکش! و البته همزمان: جییییییغغغغغغغغغغغ!!!

*این جییییغغغغغغغ هایی که ذکر شد، به این سادگی نیست ها... دست کم 10 دقیقه ای طول میکشد و تا کنون رکورد یک ساعت و نیم هم به ثبت رسیده است آنهم برای اینکه چرا سیاوش قمیشی عصبانی داره آهنگ میخونه، یا چرا یخ آب میشه یا چرا شیر سفیده؟!؟!!؟

**حالا هی من بگم و هی شما بخندید و آیکون غش و ریسه و برای من بفرستید، بعد اگه یه چند وقتی ننوشتم شک نکنید که تو آسایشگاه روانی بستری شده ام... که خیلی دور نیست البته...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin