ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

در خانه باز است. کسانی میروند و کسانی میایند. من مانده ام بین این دو عده شناور. عده ای سبد سبد محبت میاورند بی آنکه خواسته باشم و سبد سبد عشق با خود میبرند بی آنکه طلب کرده باشند. عده ای دیگر سبدهای خالی میاورند، بی آنکه کوچکترین دلخوری از خالی بودنشان داشته باشم و بازهم دستِ پر میروند ولی ناراضی، نگران ... همیشه همینطور بوده و من هرچه میکوشم ، بازهم عده ای را نگران راهی میکنم....

ای کاش میدانستند که عشق مثل چاه نفت نیست، که ناگهان با ضربه کلنگی کشف شود، بیرون بریزد ، آتش بگیرد، بسوزاند و بالاخره روزی هرچند دور تمام شود. عشق چشمه است، میجوشد خودبخود، کم و زیاد میشود ولی همیشگی است، جریان دارد و سر راهش همه چیز را سرشار میکند بی حد و مرز. تمام شدنی نیست. زورکی هم نیست. عشق را نمیتوان دو دستی چسبید .عشق را باید رها کرد و به نظاره نشست، باید باور داشت که عشق، عشق میافریند، برمیگردد ، نه لزوماً از نقطه ای که گسیل شده و تمام زیبایی اش "آنجاست که هیچ انتظاری نداری"... "لحظه ای که فکرش راهم نمی کنی"...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

هنگام طراحی پلهای فلزی یکی از مواردی که بایستی کنترل شود رابطه "خستگی" است. زیرا فولاد تحت تاثیر مداوم بارهای تکرار شونده یا کم و زیاد شونده (مثل بار ترافیک) در تنشی به مراتب کمتر از تنش نهایی موجود، خواهد شکست که این شکست "خستگی" نامیده میشود. که این نامگذاری احتمالا مبتنی بر این دلیل است که به طور کلی مشاهده می شود شکستها فقط پس از یک دوره کار زیاد رخ می دهند. علاوه بر این، متغیرهای دیگری مانندتمرکز تنش ،خوردگی، افزایش دما، بار اضافی ،ساختار متالورژیکی، تنشهای باقیمانده از قبل و تنشهای مرکب هم وجود دارند که شرایط را برای ایجاد خستگی تقویت می کنند.

 دلیل عمده خطرناک بودن شکست خستگی این است که هیچگونه تغییر واضحی در ساختار فلزی که به علت خستگی می شکند وجود ندارد تا بتوان به عنوان مدرکی برای شناخت دلایل شکست خستگی از آن استفاده کرد و معمولا بدون آگاهی قبلی و قابل رویت بودن رخ می دهد.

 

در این چند وقته که احساس میکنم دلیل همه آشفتگی هایم به "خستگی" ختم میشود بی اختیار یاد این درس فولاد و شباهت عجیب رفتاری اش با انسانها میافتم. می ترسم از این شکست ناگهانی بدون علائم قبلی. چاره ای ندارم جز اینکه ترسم را لابه لای باورهایم پنهان کنم. بی شک آفریننده هم هنگام طراحی هر انسانی از رابطه خستگی، عمر تحملش را کنترل و بر اساس ظرفیت هر کسی مقدار بارهای وارد  شونده  را تعیین کرده است. اعتماد به این محاسبات همانطور که باعث میشود با خیال راحت از روی هر پلی سوت زنان عبور کنم، باعث میشود که "باور" کنم ظرفیت لازم برای عبور از این روزها را هم "حتما" دارم .حتی اگر متغیرهای دیگری هم از قبیل تمرکز بیش از حد سرزنش، خودخوری، افزایش دمای شدید اینروزها، یک بار اضافی همیشگی، ساختار فیزیکی بدن که دوره ای تغییر میکند، تنش های از قبل مانده و لهیدگی ناشی عبورهای پشت سرهم، وجود داشته باشد.

 

 نکته: یکی از روش های جلوگیری از رشد ترک و افزایش عمر خستگی فولاد، چکش زنی یا ساچمه زنی است که در آن سطح قطعه توسط ساچمه های کروی بمباران شده و دهانه میکروترک های سطحی بسته می شود. به نظرم باید نامه ی تشکری بنویسم برای پدر ، پسر (و روح القدُس!!!) که هر روز از بمباران چکش هایشان_ که باعث افزایش طول عمر خستگی ام میشود_ بی نصیب نمی مانم.

 

پی نوشت 1: شرمنده از اینکه سرقولم نماندم. اونوقت هی میگم این پسره به کی رفته؟؟؟

 پی نوشت 2: اظهار شرمندگیِ 2 :این عکس رو قبلاً هم برای یک پست دیگه گذاشته بودم.  گفته بودم بعضی تکرارها دوست داشتنی ان! بعضی دوست داشتنی ها هم دردناکن و برعکس!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٢ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

آنجاییکه جعبه نظرات برای جای دادن حجم محدودی حرف و کلمه تعریف میشود، زمینه ای فراهم میگردد تا دوست بسیار عزیزی کامنت خود را در قالب یک ای میل برایم ارسال کند. ضمن تشکر از وقت و فرصتی که این دوست صرف اندیشیدن و نگاشتن این نظر داشتند، انتشارش را (ضمن عبور از فیلترینگ خودم) جهت به اشتراک گذاشتن با سایر دوستان خالی از لطف ندیدم:

×××××××××××××××××××××××××××                 

این نوشته پی نوشته ای است بر متن "باور". هدیه ای است برای نویسنده که حاشیه، متن را به چالش کشیده است.

پی نوشت 1: واژه ی باور به معنی ایمان و اعتقاد، دلالت بر پذیرشی حسی است که اغلب غیر مستدل، غیر قابل پرسش و چالش گریز است. بسیاری از موضوعات زندگی انسان پیش از مدرنیته بر مبنای این باورها (یا به تعبیری ایدئولوژی) شکل گرفته است.

پی نوشت 2: واژه ی (لاتین) دُگم به معنی جزم و سکون اندیشه است. تقریبا همه ی انسان های پیش از مدرنیته رویکرد زندگی شان بر این اساس بود، پرسشگری جایی نداشت. "می اندیشم پس هستم." نشان می دهد که هست بودن انسان تنها در محوریت اندیشه است. این اندیشه زاینده ایده است. چیزی که مسئله ی ذهنی ما را به "استدلالی به قصد بهترین تبیین" رهنمون می کند.

پی نوشت 3: اغلب انسان ها در بخش هایی از زندگی شان دگماتیک برخورد می کنند و در بخش هایی دارای ایده اند. من، تو و بقیه مثتثنی نیستیم!

پی نوشت 4: سال ها پیش که در جشنی عروسی شرکت کردم در میان افرادی که با شوری وصف ناشدنی حرکات موذن داشتند زنانی دیدم که با حجاب در این شور مشارکتی به جد داشتند. از این جنس رویداد از آن زمان تا به کنون بسیار دیده ام. این همان چالش مدرنیته و سنت است. مانده ایم بین آن که گاهی مدرن باشیم و گاهی بر سنت بمانیم.

پی نوشت 5: دوست خوبم فخری، ما سال هاست مدرن شده ایم. همین ابزاری که ما را ناشناخته به هم می دوزد و ما را از پس فرسخ ها دوستدار همدیگر می کند مدرن است. این مدرن شدن همه اش ارزش نیست، ابزار اش مفید است ولی ذهن ما آرامش غریزی اش را از دست داده است. "مدرن بودن یعنی زیستن یک زندگی سرشار از معما و نتاقض". من و تو و نویسنده و میلیون ها میلیون نفر برای ساده ترین رفتارهای مان، غریزی ترین رفتارهایمان، خواست هایمان از خودمان پرسش می کنیم. خودمان را به چالش نقد می کشیم و شب آرام سر بر بالین نمی گذاریم. ما تجربه ی مدرنیته را از نوع ایرانی اش لمس کرده ایم. ما مدرن شده ایم و بدانیم که باید مطلقا مدرن بود.

پی نوشت 6: ولی پست مدرن، یعنی پذیرش مدرن و پذیرش بقیه چیزها. یعنی من همه چیز را آن گونه که دوست دارم تفسیر کنم. دیگر کسی نمی گوید چی درست است و چی غلط. همه ی ارزش ها در طیفی از خاکستری ها واقع اند. همه ی ما حق داریم. همه ی ما درست می گوییم. این برای زندگی مصرفی عالی است. این برای زندگی اندیشمندانه دشوار است. ما هویتمان چهل تکه شده است.

پی نوشت 7: دوست و نویسنده ی عزیز تارنما، در دوره ی مدرنیته، مدرن و پست مدرن نمی توانی دور خودت خطی زرد یا شاید هم خطی قرمز بکشی، زندگی امروز ما، همین تار نمای تو، همین تجربیات شیرین و تلخ ات، همه ی این بیانیه های خوانندگان ات، همه این هم دردی ها و تشویق ها، نشان می دهد که تو در خصوصی ترین تجارب زندگی ات خط و مرزی نداری. ما در دوران بی مرزی زندگی می کنیم. زمانی که اندیشه ی ما وجه بیرونی می یابد باید منتظر لگد منتقدان باشد. باید باشد. باید باشد تا آب دیده شود تفدیده شود باید که رنج بکشد باید که آرامش اش را از دست بدهد.

اپی نوشت 8: اگر تو آزادی پس من نیز آزادم. بنشینیم بیندیشیم و گفتگو کنیم شاید به یک ایده ای نو دست یابیم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٢ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

 

 

دیروز عصر برای خودم یک دسته گل سرخ خریدم. گل ها را قیچی کرده و توی گلدان بلوری گذاشتم و چند قطره آب هم جهت زیبایی بیشتر رویشان پاشیدم. بخاطر گلها خانه و آشپرخانه را هم مرتب کردم تا انعکاس تصویر گلدان روی میز مرتب و برق افتاده دیدنی تر شود. دوش مفصلی گرفتم و لباسهای نو پوشیدم. هنگام سحر سجاده ام پر بود از بوی گل و شیشه پاک کن و عطر شامپو روی موهای خیس ...

همین برای من کافیست، گیریم که گلهای سرخ در این گرما زیاد دوام نیاورند.

همین استقبال از تازگی، همین تعلق خاطر، همین "حس همراهی مشترک"، همین تک و توک چراغ های روشن که چون نگینی لابه لای موهای سیاه شب می درخشند، گیریم که هر سال تعدادشان کمتر از سال قبل شود.

همین تکاپوی قبل از افطار، همین بوی حلیم و آش و فرنی و تزئینش با دارچین، همین صدای ربنا، همین چند لحظه تمرکز و برقراری اتصال، گیریم که عده ای دگم بخوانندم. نیشخند بزنند، بپرسند تو دیگه چرا؟؟؟ هنوزم؟؟!!؟

مهم نیست، مهم اینست که از انرژی مثبت سیالی که توی فضا پیچیده سرشار شوم ، همین که دوست دارم با کسانی که دوستشان دارم سر یک سفره افطار بنشینم، ...

خواهش میکنم اجازه بدهید من و دوست داشتنی هایم همینطور دست نخورده و دگم باقی بمانیم.

فکر میکنم این حق هر کسی باشد که دور حریم خصوصی باورهایش یک نوار پهن زرد رنگ کشیده باشد که رویش درشت نوشته :"به این محدوده وارد نشوید"، مگر طرفدار آزادی اندیشه نیستید؟ دلم نمی خواهد کسی زیر نقاب روشنفکری و تحت تاثیر ژستهای پست مدرنیسم چنگکی بردارد و سعی در شخم زدن باورهایم و زیر سوال بردنش را داشته باشد. آیا انتظار زیادی است در حالیکه من هم متقابلاً به همه نوع "باور"ی احترام میگذارم ؟!؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

بعضی غصه ها سبک اند. روی دلت شناور می مانند و با کوچکترین جزو مد احساسی بالا می آیند و تبدیل به حرف میشوند. وقتی ازشان میگویی ذره ذره از دلت بیرون میآیند و با همان "دردِ دل" برای همیشه میروند پیِ کارشان. اما بعضی غصه ها چگالی بالایی دارند. باید حواست باشد که فقط آهسته از کنارشان عبور کنی و کاری به کارشان نداشته باشی تا کاری به کارت نداشته باشند. اینجور غصه ها را حتی اگر بخواهی به زور تبدیل به "دردِ دل" کنی اوضاع بدتر هم میشود. باید تا قصد بیرونِ دلت را کردند فوراً قورتشان بدهی و یه لیوان آب هم رویش و گاها یک لقمه بربری درسته و نجویده هم بعدش بخوری تا برود آن پایینِ پایین ، آن ته ته ها بماند برای خودش و بستگی به علاقه و استعدادی که دارد و اینکه کدام قسمت از وجودت تمایل به پذیرشش را اعلام کند، زمینه رشد و شکوفایی اش فراهم شود و بشود مثلاً دل درد. بشود ورم معده، بشود میگرن، گاهی حتی مدارج بالاتر، بشود تپش قلب....

پی نوشت 1 : این روزها هی این آهنگ "کاش ندونی"مازیار فلاحی رو که روی وبلاگم گذاشتم گوش میکنم و هی بربری درسته قورت میدم و یه لیوان آب هم روش و  اونجا که میگه:" کاش یه کم بارون بگیره" و هوا با تمام تابستانی بودنش ابری میشه، از همراهی آسمان با دلم شادی میکنم.

پی نوشت 2: کلاً من این ایستایی فاز غم را دوست دارم و خوب بلدم بهش پروبال بدم و برم تا آخرش، اما قول میدم تا زمانی که این کاش ها دست از سرم بردارند دیگه ننویسم تا خاطر عزیزان مکدر نگردد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٥ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

 

برای تو می نویسم، تویی که هر روز از هشت صبح تا چهار بعدالظهر بهترین ساعات روزت را کنار من میگذرانی و مفیدترین وعده غذایی ات را با من صرف میکنی و به نوعی با هم زندگی می کنیم، کاش بدانی که می دانم خودت هزار و یک دغدغه داری، با این حال با خنده هایم میخندی، با گریه ام چشمان مهربانت از اشک برق می زند، و در هر حال همراهم هستی حتی بیشتر از تلفن همراهم که این روزها معمولا سایلنت است! کاش ندانی که گاهی آنقدر در تو غرق می شوم که خودم را با تمام ضمیمه هایم فراموش می کنم و تمام آرزوهایم برای تو خلاصه می شود...

برای تو می نویسم، تویی که ادعا داری می خواهی کمکم کنی بی آنکه هیچ سعی کرده باشی و به راحتی میگویی خودت نمی خواهی، نمی گذاری، اعتماد نمی کنی... ای کاش بدانی که هیچ انتظاری ندارم جز اینکه کمی درکم کنی، همین، بگذار حس خوبی که نسبت به تو دارم همین گونه باقی بماند.

برای تو می نویسم، تویی که ندیده و نشنیده تنها از پنجره ی این خانه مجازی برایم دست تکان دادی و خالصانه دعوتم کردی به خانه مجازی ات، خانه ای بی در، بی پنجره ، بی پرده... و بی پرده گفتی برایم از تمام مگوهایت و همراهم شدی و همراهت شدم... چه زیبا از دنیای مجاز، به واقع به هم اعتماد کردیم، نگران هم شدیم، برای هم دعا کردیم، در سفر هایمان یکدیگر را شریک کردیم و در تجربه های تلخ و شیرین، حتی در رویاهامان تا جاییکه شبهامان هم پر شد از خواب های اردیبهشتی.... کاش بدانی که لحن صدایت را همیشه از خواندت می شنوم و دل مهربانت را بجای صورت زیبایت تصور میکنم .کاش ندانی آنچه را که برایت می نویسم و بعد با یک بک اسپیس پاک می کنم.

و در آخر برای تو  مینویسم که اول و آخر هر چیزی، برای تویی که هر روز سر تعظیم در برابرت فرود می آورم در حالیکه تمام حواسم به مُهر است که خورده یا برده نشود، به غذا است که سر نرود، به تلفن که پرت نشود ، به در به کار به ..به ..به... کاش بدانی که تمام امیدم اینست که با تمال این احوال بپذیری ام... برای تو هیچ "کاش ندانی" ندارم فقط کاش آنچه را که تنها تو میدانی پیش خودت بماند و هیچگاه آشکارش نکنی.

چه خوب که همیشه یک"تو"یی دارم که برایش بنویسم. چه خوب که هستی، چه خوب که اینقدر خوشبختم و ای کاش همیشه لایق داشتن اینهمه "تو" بمانم .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin