ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

در این روزهای عجیب اردیبهشتی

نمی دانم بگویم جای تو خالیست یا جای من؟

در این هوای ابری و بارانی

در این همه سبزی روشن و تازه

در این همه بوی چوبِ خیس

قطعاً جای خیال ِمن خالیست،

چه در اتاق، چه پشت پنجره ، چه از دریچه یک نگاه حتی!

در این روزهایی که تهی ام از هر "بی تو" و "باتو"یی

در این روزها که تنها عبور میکنم بی آنکه نام هیچ کوچه ای را بخاطر بسپارم

قطعاً جای دلم خالیست، دلم؟ یادت هست آخرین بار کجا گذاشتمش؟

کنارِ بلوغِ چلچله ای کوچک ، آنگاه که پرواز می آموخت؟

پشت تمام عبورهایم آنگاه که می دویدم و زمین خوردم و همه داشته هایم به سویی پرتاب شد؟

شاید همراه بالن آرزوهایم به هوا رفت و دیگر برنگشت، یا برگشت و در مسیر هزار گردباد گمش کردم.

یا به همراه کاسه آبی که پشتِ سرِ بدرقه ی حضورت روی زمین ریختم -که بروی و باز گردی- فراموش کردم که جمع اش کنم، از روی زمین، ...

راستی یادم نیست ، رفتی و برنگشتی؟ یا برگشتی و من در جستجوی قطره های دلم روی زمین بودم و ندیدمت ... دلخور نشو، هر چه باشد، من، دلم را گم کرده ام (نه تو!) و حالا، در این روزهای بارانی و پر از بوی چوبِ خیس خیالش برگشته و هی لا به لای تمام فراموشی هایم پر پر می زند! با خیالش هم پرواز میکنم ، اوج میگیرم ،دلم را میگویم.

عجله نکن، صبر داشته باش، بگذار تا واژه های گم شده ام را بیابم...

از تو هم خواهم گفت،

اینبار که اردیبهشت بود و باران بارید و اتاق پر شد از بوی چوبِ خیس ،

اینبار که سردم نبود و پنجره را باز کردم و باران دستهایم را شست ،

خواهم گفت که "جای تو هم خالیست" میان من و هزار بی تو یی...

صبر داشته باش و برای بازگشت دلم دعا کن...

دعا کن که وقتی میاید هنوز اردیبهشت باشد و واژه ها بی انتظار خبر از حضور هزار بهانه برای "با تو بودن" بدهند!

 

راستی 2 : "یادت باشد همیشه این تویی که میروی و همیشه این منم که می مانم" ."صالحی". کسی که این روزها عجیب حرف دلم را در شعرهایش می خوانم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٥ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

لک لک نر در عملی شگفت انگیز همه ساله 13 هزار کیلومتر را برای رسیدن به همسر بیمار و معلول خود پرواز می کند.

به گزارش خبرگزاری مهر، با فرارسیدن بهار، "رودان" لک لک نر همانند سالهای گذشته امسال نیز پس از طی یک مسیر 13 هزار کیلومتری از آفریقای جنوبی به کرواسی بازگشت تا همسر بیمار خود را که "مالنا" نام دارد ملاقات کند.
مالنا، لک لک ماده ای است که به سبب یک جراحت قدیمی قادر نیست مهاجرتی تا این حد طولانی را انجام دهد.
"استیپان فوکیک" زیست شناسی که از سال 1993 به درمان لک لک ماده می پردازد در این خصوص توضیح داد: "رودان هر سال برای دیدن جفت خود به کرواسی باز می گردد و در طول تمام این سالها به مالنا وفادار بوده است. این پنجمین سال پیاپی است که شاهد این منظره بوده ام."
یک بال مالنا در سال 1993 توسط چند شکارچی زخمی شد و به این ترتیب این لک لک ماده برای همیشه از پرواز باز ماند.
امسال ماجرای عشق "رودان و مالنا" مورد توجه بسیار زیاد خبرنگاران و علاقه مندان قرار گرفته و به همین دلیل صدها نفر برای ثبت لحظه دیدار این زوج عاشق در دهکده "برودسکی واروس" در شرق کرواسی گرد هم آمده بودند اما "رودان" بدون توجه به این افراد مستقیما به سوی آشیانه، در جایی که مالنا انتظار او را می کشید پرواز کرد.


لحظه دیدار مالنا و رودان

براساس گزارش خبرگزاری ایتالیا، این زیست شناس کروات اظهار داشت: "سایر لک لکها به صورت جفت جفت ظرف پنج شش روز آینده به آشیانه های خود باز می گردند درحالی که "رودان" اولین لک لکی است که به مقصد می رسد چون "مالنا" در خانه بی صبرانه انتظار او را می کشد."
سپس با فرا رسیدن زمستان، جوجه ها با پدر خود به سوی آفریقای جنوبی پرواز می کنند، درحالی که "مالنا" تا بهار آینده در انتظار بازگشت "رودان" وفادار خود در آشیانه خواهند ماند.

به گفته این محقق، همانند پنج سال گذشته ظرف دو ماه آینده چهار پنج جوجه لک لک متولد خواهند شد و "رادون" وظیفه آموختن پرواز به آنها را به عهده خواهد گرفت، چون "مالنا" قادر به انجام آن نیست.
****************************

پی نوشت: من چی بگم آخه  ؟!؟!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۱ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

گاهی فکر میکنم در اوج ادعای دانایی، چه ندانسته لقمه را دور سرم پیچانده ام ، گاهی تنها خواسته ام کسی را نرنجانم، گاهی جهت فرار از واقعیتی که دوستش نداشته ام،که از من بعید بوده است، گاهی خواسته ام همه چیز به آرامی پیش برود ، آدمِ جنجال نیستم ، آدمِ برگرداندن ورق نیستم، گاهی جهت حفظ رابطه فقط!، از اتفاقی ساده رازی ساخته ام که باید مخفی اش میکردم، باید پنهان میشدم لابه لای نگفتن ها... از آنجاییکه پوست دلم شفاف است و دانه هایش پیدا، درش هم که همیشه باز است و سفره اش پهن! سختم است که پرده ضخیمی بردارم با میخ بکوبم به یکی از پنجره هایش، تا کسی نبیند، نداند، اتفاق ساده ای را که رازی شده است برای خودش... این قسمتِ دلم را دوست ندارم، از تاریکی اش فرار میکنم. همیشه سعی میکنم جوری عبور کنم که گذرم به این قسمت نیفتد، اما ناغافل سر راهم سبز میشود، آنهم درست جایی که نباید، وحشتزده میشوم، حرفم را می پیچانم، میچرخم ، واژه ها را به ریسمانی می کشم و دور انگشتانم تاب میدهم و آنگاه که در چشمهای طرف مقابلم میخوانم که لابه لای واژه های پیچانده ام سرگردان مانده، نفس راحتی می کشم و پشت دیوار تکیه میدهم ، دیوار همان اتاقِ تاریک، همان که کنار رفتن پرده ضخیمش آشفته ام میکند...

 

راز مثل گلوله ی برفی میماند که در سرازیری رهایش کرده باشی، هرچی پیش میرود بزرگتر میشود و نگهداریش سخت تر. حیف که  این روزها هیچ سبزی فروشی از کنارِخانه ما عبور نمیکند ، شاید روزی بلندگویش را بردارم ، رازم را پشت آن فریاد بزنم و برای همیشه راحت شوم از این لایه پنهان، از آن اتاق تاریک ، ...دیروز که پرده های ضخیم اتاق را کنده بودم جهت شستشو، دیشب که این بی پردگی خواب را از سرم ربوده بود، آقای همسر به این آشفتگی ام میخندید و من به این همه آسودگی و جسارتش غبطه میخوردم. چه خوب که از جنس هم نیستیم.

 

*خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار! ... هی بخند! ، بی‌پرده بگویمت ،چیزی نمانده است،

من چهل ساله خواهم شد...                                                                "صالحی "

با خدایم : خدای خوبم امروز صبح تمام وجودم پر شده بود از شکر تو. از سپاس برای محبت های هرروزه ات که چون همیشه هست گاهی در روزمرگی فراموششان میکنیم.چه حس شیرینی است هم برای من، هم برای تو! میدانم. نمونه کوچکش را چشیده ام در داشتن پسرک، وقتی کلافه بودم از هزاربار قول دادن و زیر قول زدنش، وقتی خسته بودم از اینهمه دوست داشتن، اینهمه توجه ، اینهمه از همه جای زندگی ام زدن و در مقابل بی پاسخ ماندن ... و چه سرشار شده ام وقتی تنها یکبار آرام زیر لب گفت: مرسی مامان، زحمت کشیدید! .... مرسی خدای خوبم، تو هم مرا به چشم همان کودک ببین، با همان غفلت های کودکانه.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۸ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

زنی را می شناسم در آستانه پیری که با روی گشاده به استقبال از همسری که بعد از سالها برگشته میرود. وقتی ترکش کرده بود زنی جوان بود به همراه بچه ای کوچک، حال همان بچه خودش کودکی دارد... یعنی به اندازه یک عمر! برای همه جالب است همه شادی می کنند، مهمانی می گیرند ، حتی نوه، پدربزرگ هرگز نبوده و ندیده اش را دوست دارد... ولی آن زن! بعید می دانم کسی به آن زن فکر کند و آنچه در دلش میگذرد... آیا به اندازه همان روی گشاده،همه آن سالها، همه آن تنهایی ها، همه آن شکستن ها، همه آن بغض های فروخورده را فراموش کرده؟ آیا به راستی همه را گذاشته و گذشته؟ آیا هنوز دوستش دارد؟ چه دردی است این "دوست داشتن"! که حتی جایی برای گله گذاری باقی نمی گذارد؟ حتی اخمی ، آهـــی!؟! یا شاید بعد از این همه سال همه چیز خودبخود شامل مرور زمان می شوند ، سالهای جوانی رفته و دیگر باز نمیگردد ، دیگر چه اخمی؟ چه آهی؟

مشتی خاطره مانده وطبق معمول درد ها هم که جایی در خاطره ها ندارند، همیشه فراموش می شوند ... وقتی تولد بچه مان را به یاد می آوریم حتی، اثری از درد زایمان و هزار و یک درد همراهش باقی نمانده، دردی هم اگر هست از تنهایی ها و انتظارهای برآورده نشده است که آنهم بعد از سالها تنها به دلخوری تبدیل می شود که هر سال کوچکتر و کم رنگتر می شوند و می روند جایی آن دورها ته نشین می شوند ، آنقدر ته که حتی دیگر کسی سراغشان را هم نمی گیرد...

زن دیگری را میشناسم آنهم در آستانه پیری که سالها همسرش را دوست نداشته، در دلش البته، که مطابق معمول همه زندگی های ایرانی همه چیز به ظاهر خوب بود و عالی حتی! ولی من می دانم دوستش نداشت آنقدر که همیشه میگفت منتظر روزی هستم که بمیرد و من برای خودم زندگی کنم... ولی دیدمش که بعد از مرگ همسرش دود شده بود و به هوا رفته بود... چیزی از آن "من" باقی نمانده بود که بخواهد برای خودش زندگی کند، ...

گاهی جای تمام این زن ها که می شوم، میروم پشت تریبون، دست هایم را بالا و پایین می برم و از خودم هزار نظریه صادر میکنم ،که اگر من بودم ال و بل و ... اما خودم خوب میدانم ، میدانم که من هم در عمل به غیر از "این" نبودم ... میدانم که ته ته عمق وجودم چیزی جز عشق و گذشت نیست، متاسفانه! تاسفم از دوست داشتن نیست البته، تاسفم از نهادینه شدنش است... ازین تعریف بی تغییر... ازین جوری دیگر اندیشیدن و نوع دیگر عمل کردن، حتی در اوج روشنفکری مان!؟!؟

چیز عجیبی است این "دوست داشتن" و عجیب تر از آن "گذر زمان"! و عجیب تر از همه اینها "عادت" که گاه آنچنان عمیق به دلمان ضمیمه میشود که خودمان هم نمی توانیم تشخیص دهیم که طرف مقابلمان را دوست داریم یا فقط بودنش عادت کرده ایم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۱ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin